تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


دستهای کوچک دعا

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.


آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

 خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

   بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

 خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

 خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

 دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

 خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

 ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

 ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

 آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!( می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!( و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)  

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

 اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

 خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

 خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

 

سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط علیا |

دلم را دادم و برد......

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست

تنها به نگاه او می سپارمت

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط علیا |

یاد آر ز شمع مرده یاد آر....

 

 

شمع خاموش


اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،

اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر!


اي همره تيهِ پور عمران
بگذشت چو اين سنين معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خويش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كيوان
هر صبح شميم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روي ارض موعود،
بر باديه جان سپرده ، ياد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
اي كودك دوره ي طلائي!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائي ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائي ،
زان كس كه ز نوك تيغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائي
پيمانه ي وصل خورده ياد آر!

علی اکبر دهخدا

شنبه یازدهم مهر 1388 توسط علیا |

بگذشت مه روزه، عیــد آمد و عیــد آمد

بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت آخر-بخش دوم)

بخش اول قسمت آخر را از اینجا بخوانید

از جاکه بلند میشم حس میکنم زمین زیر پاهام میلرزه.نه این پاهای منه که اشکارا داره میلرزه.حالا مامان علیا هم خبر داره دخترش بهم علاقه مند بوده.حالا دست دل دخترش براش رو شده.

اما کی حرف دل منو میدونه؟کی میدونه منم دارم عاشق میشم.منم دارم بهش علاقه مند میشم.منم برای دیدنش دلم میلرزه.انگار قلبم باهام حرف میزنه.میگه تو دیگه چرا؟؟تو که تنها یک بار دیدیش تو که تنها یک بار دستشو گرفتی.تو که تنها گاهی سرک کشیدی تو اتاقش و اون چهره زرد و زارو دیدی؟؟تو که برات مهم بود معشوقت قشنگ باشه؟؟اما این دختر با این رنگ و رو، با این ضعف،با این 2 سال خاموشی،تو چطوری داری دم از عاشقیش میزنی؟؟

علیا من دارم میام سراغت.دارم میام بالا سرت دوست دارم تو چشمای هم نگاه کنیم و برق چشاتو ببینم.ببینم که بهم نگاه میکنی،لبخند میزنی و آروم اشک میریزی،آروم تو خودت زمزمه میکنی این همونیه که یک زمانی بخاطرش پله های دانشگاهو پایین و بالا رفتم.بارها رفتم که فقط از دور ببینمش.الان اینجاست!اینجا چکار میکنه؟؟میدونم قراره بگی چشم باز کردیو دیدی 2 سال از عمرت گذشته اما کسیو که دوست داشتی بالا سرته.این ارزش دو سال سکوتو داشت.میدونم قراره با همدیگه عشق ورزیدنو تمرین کنیم.میدونم قراره بهم انگیزه دوباره زندگی کردنو بدی.

علیا میدونم ضعیفی من کمکت میکنم قوی بشی اما تو هم قول بده مهر ورزیدنو دوباره بهم یاد بده.از وقتی یلدا رفت من یادم رفت چطوری دوست داشته باشم.شایدم یادم نرفت،شاید نخواستم دوست داشته باشم وگرنه با دیدنت قلبم نمیلرزید و برای این دقایق برای دیدنت مشتاق نمیشدم.

مامانش منتظر ایستاده بود تا با هم وارد اتاقش بشیم .بطرفش قدم برداشتم حس کردم خسته ست.در اتاقو باز کرد دوباره بهم نگاه کرد یک جوری که حس کردم داره دعوتم میکنه قبل اون وارد بشم.

لحظه ای مکث بود و درنگ،برم یا نرم؟؟تصمیم سختی بود.درست مثل زمانی که خواستم برای اولین بار برم توی اتاقش زمانی که خاموش بود.نکنه برم پیششو دوباره حالش بد شه.نکنه بره تو کما؟؟!!نه دیگه خودمو زیادی جدی گرفتم.نکنه برم تو اتاقشو بگه:دکتر چقدر پیر شدی؟!نگه چقدر شکستی؟!نگه اون زمان دوست داشتنی تر بودی؟!نه اصلاً نمیرم سراغش نکنه از دستش بدم؟!نکنه بگم چه بلاهایی سرم اومده و بگه مارو باش میخواستیم به کی تکیه کنیم کسی که خودش نیاز به تکیه گاه داره!!!!

ایستادم.سنگینی نگاه مامانشو حس میکردم.سر بلند کردم.شاید فهمیده بود افکارم مانع تصمیم گیریم شده.پرسید:تشریف نمیارید داخل؟؟؟؟باید میرفتم

وارد اتاق که شدم داداش علیا با خانومش مشغول حرف زدن بودند.منو که دیدند سکوت کردند.

لبخند روی لبان برادرش آرومم کرد.به طرفم امد ودستشو دراز کرد.به گرمی فشردمش.آرامشمو دوباره بدست آوردم.

حالا تا تخت علیا تنها نیم متر فاصله داشتم.حالا کنارش بودم کنار دختری که نجاتش داده بودم و میخواستم نجاتم بده.کنار دختری که منو دوست داشت.بدون توقع دوست داشت.انگار برای خودش دوست داشت.دختری که هرگز نفهمیدم دوستم داره.هرگز اعلام نکرد.جار نزد.این دختر همونیه که دنبالش بودم.حالا خودش امده سراغم....

چشمانش بسته بود رنگ به صورت نداشت.ضعیف بود.مچ دستانش قابل اندازه گیری نبود.توی صورتش فقط ضعف موج میزدو ضعف.

مامانش رفت بالای سرش.باید بیدارش میکرد.همه دوست داشتند عکس العمشو ببینن حتی دوربینی که شاهد ماجرا بود.

-علیا،عزیزم.علیا.چشماتو باز کن ببین کی اومده ببینتت.

بخدا نمیتونم توضیح بدم اون لحظات چقدر سخت بود.سخت بود اما باید میپذیرفتمش.منتظر نگاهش بودم نگاهی که چند روزی بود تو ذهنم تمرینش میکردم...

چشماشو به سختی باز کرد.حتی قدرت جدا کردن پلکهاشو از هم نداشت.اما چشم باز کرد.به صورت مشتاق مامانش نگاه کرد

-علیا جان ببین کی اومده ببینتت.ببین آقای دکتر بخاطر تو چند روزه از شاهرود اومدن سمنان.

چشمانشو به آهستگی چرخوند طرف من.نگاهم کرد.دلم دوباره لرزید.ناخودآگاه لبخند روی لبانم نشست.اره دوستش داشتم.از الان دیگه  مطمئنم دوستش دارم.

نگاهش رو صورتم موند.یک دقیقه،2 دقیقه،چقدر سنگین بود اون دقایق...من تحملشو نداشتم.نگاه بود بدون هیچ عکس العملی.

سرمو پایین انداختم.نگاهشو ازم برداشت و دوباره به مامانش نگاه کرد.باز هم نگاه طولانی...لبهای خشکشو به سختی باز کرد جوری که حس کردم لبهاش به هم چسبیدن و الان ازش خون جریان پیدا میکنه.

در حالی که همچنان به مامانش نگاه میکرد جملاتی رو به زبون آورد که شنیدنش خیلی سخت بود.سخت بودو غیر قابل انتظار.

-ایشون کی هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آره فراموش شده بودم....فقط من فراموش شدم....بعد 2 سال فقط منو از یاد برده؟؟؟!!!
همه نگاهم کردند.سرمو پایین انداختم.دختری که تا دقایقی پیش دختر رویاهام بود الان از یادم برده بود.

آره دیر رسیده بودم.2 سال و اندی دیر رسیدم.دیر رسیدم تا بگم به عشقت نیاز دارم.دیر رسیدم که بگم به بودنت نیاز دارم.به نگاهت و حتی به سکوتت.آره یک روزی تو زندگی هممون پیش میاد که میفهمیم خیلی دیر رسیدیم.....

********************************************************************

تاریخ میزنم امروزسه شنبه است.چه فرقی میکنه چه ماهیه و چه سالیه؟؟واسه من هنوز همون سه شنبه ساعت 1 بعد از ظهره.همه جا برای من همون سمندیه که سوارش شدم.انگار زمان در حرکت نیست.دارم یاد میگیرم دوباره رو پاهام بایستم.دارم یاد میگیرم دکمه های کیبوردو فشار بدم باهاش جمله بسازم.دارم یاد میگیرم دستمو تکون بدم.دارم یاد میگیردم لبخند بزنم.دارم یاد میگیرم همون علیای سابق باشم.با همون احساسات.با همون عشق...

نشستم پای کامپیوتر خیلی وقته کاغذ و قلم دمده شده.دارم مینویسم.آخه چی بنویسم؟از 2 سالی که نبودم؟از اونایی که تو این 1 سال هر روز اومدن و رفتن؟اونایی که حالا بهم توجه دارن.اونایی که الان درک میکنن بودنم یعنی چه و نبودنم یعنی چه...

2 دست به ارومی از دو طرفم میاد رو کیبورد.سنگینی بدنشو پشت سرم احساس میکنم.دستم از رو کیبورد جدا میشه.اروم مینویسه:یادت نره دوستت دارم.یادت نره بخاطرت زنده ام...به خاطرم زندگی کن....

سرمو بالا میگیرم.نگاهش رو صورتمه.لبخند رو لباشه مثل همون لبخند روز اول تو بیمارستان.منم لبخند میزنم.

کاش میفهمیدی تو بودی که لبخندو رو لبهام برگردوندی.

به آهستگی میگم هیچ وقت یادم نمیره....

میاد روبه روم می ایسته میگه:درس امروز چیه؟؟؟هنوز لبخنداش برام شیرینه.

میگم: درس امروز عشق ورزیدنه.

میخنده.بلند بلند میخنده.بدون توجه به دوروبرش میخنده.انگار عین خیالش نیست مامانم هم داره نگاهش میکنه.منم میخندم....آره یادم اومد تو همون دکتری هستی که روز دفاعت بی خیال کیس کامپیوترو دست گرفته بودیو تو سالن راه میرفتی.آره دکتر یادم اومد...وای چقدر دوستت داشتم...وای خدای من مرسی بهم دادیش.مرسی ازم نگرفتیش....

امروز روز عشق ورزیدنه...بیاید با هم تمرین کنیم....

پایان

علیا

 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط علیا |

برای مادری که 8 سال پیش به خاک سپردم...

سلام

۸ سال پیش در چنین شبی مادر بزرگم که ماهها بود در بستر بیماری بسر میبرد جان به جان آفرین تسلیم کرد

من اون زمان کلاس سوم دبیرستان بودم.اونایی که منو میشناسن از وابستگی شدیدم به مادر بزرگم خبر دارن.

۸ سال گذشته به سرعت یک چشم بر هم زدن.

آنچه میخوانید مربوط میشود به ۸ سال پیش.در چنین شبی وقتی تنها ۱۹ سال سن داشتم شبی که از من خواستند ازش دل بکنم تا او نیز از علایقاتش دل بکند و آزاد شود نوشته شده است.

متن با اینکه سادست و از نظر دستوری خیلی مورد قبول الانم نیست اما منو میبره به اون شب سخت.

شبی که امیدوارم تو زندگی کسی تکرار نشه.

تقدیم به مادری که انسانیت را به من آموخت:

به نام تک معبودم

یار آشنایم سلام:

سلام پس از یک روز بسیار پر ماجرا.سلامی پس از اشکهای جاری شده و سلام به آنکه ای کاش میدانست دیدنش در بستر هر روز تیشه به دل و جان ما میزند.

حال مامانی خیلی وخیمه.3روزه رفته توی کما.هیچ عکس العملی نشان نمیده.حس میکنم خودش خیلی آزار میبینه.ساکت و آرام با آن صورت جمع و جورش که دیگر هیچ چیز ازش نمونده.با گونه های فرو رفته.با نفس هایی که حالا تندتر از پیش می زنه.با آرامشی که هرگز دوستش ندارم.

امروز رفته بودم خونه ی خاله یاسی.پیش یاشار.یاشار خیلی بزرگ شده کم کم داره راه میره.خیلی با نمکه.ساعت 9.30 که آمدیم خونه دیدن مامانی تمام خوشی روز را از یادم برد.دلم خیلی براش کبابه.

فکر میکنم هنوز مریضی و حتی مرگ مامانی را قبول نکردم ولی خدا خودش خوب میدونه راضی نیستم بیشتر از این زجر بکشه.

فردا شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)است.روزی که ما هر سال آش می پختیم.آشی که پر برکت بود.و شبش میرفتیم احیا.ولی امسال از هیچ چیز خبری نیست نه از آش نه از احیا و نه از خوشی سال قبل.با این حال راه میریم وخدارا سپاس میگیم.زمزمه میکنیم که خداوند جای عدل نشسته.خودش صلاح بنده اش رو میدونه.و آرومتر میگیم خدایا راضی هستیم به رضای تو به کرم تو وبه قسمت خودمون نمی نالیم.

قدر شب احیای سال پیش رو هرگز ندونستم.ولی تو که داری نوشته ام رو میخونی از من به یادگار داشته باش که قدر هر نفسی که میکشیو بدون چون اگه لحظه ای دیگه نفس بکشی آن نفس قبلیو از دست دادی.زمان رفته،عمر رفته و تنها چیزی که می مونه خاطره هاست و دعاها.

دلم میخواست زمان به عقب بر میگشت و ما تا آنجا که میتونستیم بعضی از چالها رو پر میکردیم .

بیا قدر یکدیگر رو بیشتر بدانیم چون همیشه میگن:چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

علیا

دوشنبه

۱۲/۹/۸۰

ساعت ۱۰:۱۰ شب

کاش 8 سال پیش در چنین شبی میدونستم قرار فردا عزیزمو به دست خاک بسپارم،شاید اگه اون شب میدونستم آروم قدم میذاشتم تو اتاقش،کنار گوشی که مطمئن نبودم میشنوه ،زمزمه میکردم:مامانی دوستت دارم و به خاطر تمام حمایتهات تمام عمر سپاس گذارتم.تو ازم یک مرد ساختی.

.اگه می دونستم اون شبو تا صبح بالا سرش بودم و دستان بی جانشو بوسه باران میکردم.

خدایا 8 سال حسرت همچین شبیو خوردم.

آشخدایا هیچ کدوم از بنده هاتو حسرت به دل نکن.....

 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط علیا |

رمضان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ماه رمضـان شد می و میخانه بـرافتاد
عشق و طرب و باده بوقت سحر افتاد

یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط علیا |

آیا میدانستید؟(قسمت پنجم)

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آیا میدانستید که دندانپزشك‌ها توصیه می‌كنند كه زمان مسواك زدن، تا 6 قدم از توالت دور شوید تا از ورود ذرات معلقی كه بوسیله هوا منتقل می‌شوند، در هنگام شستشوی دهان، جلوگیری شود ؟
آیا میدانستید که مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست می‌افتند ؟

آیا میدانستید که فندك قبل از كبریت اختراع شد ؟

آیا میدانستید که فرشته ها با سرعت نور حرکت میکنند و زمان بر آنها کند میشود ؟

آیا میدانستید که انسان در سال ۳۰۰۰ قد متوسط ۲ متر و ۱۲۰ سال عمر و پوست قهوه ای خواهد داشت

آیا میدانستید که گربه قادر به تشخیص مزه‌ی شیرینی نیست ؟

آیا میدانستید که وقتی به خورشید نگاه میکنید صحنه ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده میکنید ؟

آیا میدانستید که مساحت سوراخ اوزون ۲۴ میلیون کیلومتر مربع یا به اندازه آمریکای شمالی است

آیا میدانستید که دارچین بسیار کشنده است اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود ؟

آیا میدانستید که روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است ؟

آیا میدانستید که لئو‌ناردو داوینچی مخترع قیچی بود، همچنین 10 سال طول كشید تا لبهای مونالیزا را نقاشی كند ؟


 

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط علیا |

نامه های بچه ها به خدا(قسمت اول)

آیا واقعاْ منظورت اینه که همون جوری که با تو رفتار میکنن با اونا رفتار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب حالا که اینجوره.پس منم میخوام داداشمو بزنم

 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط علیا |

چطوری میفهمی در سال 2009 هستی ؟

1 یهو نگاه میكنی می بینی خانوادت كه 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن


2 واسه همكارت ایمیل میفرستی،در حالیكه میز بغل دستی تو نشسته


3 رابطت با اقوام و دوستانی كه ایمیل ندارن كمتر و كمتر میشه تا به حد صفر برسه


4 ماشینت رو جلوی در خونه پارك میكنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه كه بیان كمك چیزایی رو كه خریدی ببرن داخل


5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره


6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترك میكنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برمیگردی كه موبایلت رو برداری، بدون توجه به اینكه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی


8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین كاری كه میكنی سر زدن به اینترنت و چك كردن ایمیله


9 الان در حالیكه این مطلب رو میخونی،سرت رو تكون میدی و لبخند میزنی


10 اینقدر سرگرم خوندن این مطلب بودی كه حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره


11 الان دوباره برگشتی بالا كه چك كنی شماره 7 رو داشته یا نه


12 و من مطمئنم كه اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میكنی،بخاطر اینكه خوب بهش توجه نكردی


13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیكنی،خوب من شوخی كردم ولی نشون میده كه تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میكنی.

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net