تبليغاتX
رهگذر خیال-دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال-دل نوشته های یک رهگذر
این وبلاگ حرفهای دلتنگیم نیست...حرفهای دلتنگیم هرگز بر زبان جاری نمیشود
شنبه سیزدهم تیر 1388
یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت چهاردهم) ...  
قسمت دوازدهم و سیزدهم را از اینجا بخوانید 

صحنه چهاردهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-ساعت 13:42

ایست قلبی رو که شنید مات و مبهوت به دکتر نگاه کرد.

دکتر سرش را پایین انداخت.

مامان ادامه داد:تورو خدا بگید اون لحظات چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟

دکتر میترسید از گفتن بعضی مسائل.چی میخواست بگه؟نمی دونست با گفتن اینکه دستمو گرفته و به یک باره همه چیز به هم ریخته قراره چه سئوالات دیگه ای بشنوه.کی باورش میشد به یک باره همه چیز به دگرگون بشه؟؟

به آرامی خودشو به جلوی مبل کشوند و به طرف مامان چرخید.در حالی که سعی میکرد کسی متوجه تغییر یکباره حرفها نشه گفت:من تو همون دانشگاهی درس میدادم که دختر شما درس میخوند.دانشگاه شاهرود.

مامان که حالا دلیل حضور دکتر رو بالای سرم فهمید بود با یک شعف خاصی گفت:یعنی شما قبلاً علیا رو میشناختید؟

دکتر سکوت کرد جوابش تنها 1 کلمه بود:نه!!!!!!!

جوابی نداد.

مامان همچنان سراسیمه می خواست از اتفاقات افتاده اطلاع پیدا کنه.اما در واقع هیچ کس نمی دونست چه گذشته؟حتی دکتر هم که در آن لحظات بحرانی کنارم بود به درستی نمی دونست چه اتفاقی افتاده؟!
لحظات سنگینی بود سنگینی آن با سکوتی که بین اعضای خانواده ام بود بیشتر احساس میشد.

بعد از ساعتها اجازه دادند مامان بیاد بالا سرم.بالای سر جسمی که دیگه هیچی ازش نمونده.همش سکوته و سکوت.

این اولین روزی نبود که مامان بالای سرم حاضر میشد دست بی رمقمو میگرفت و کنارم به آرامی اشک میریخت.نگاهم میکرد و حسرت لحظاتیو میخورد که صدای خنده ام تمام خونه رو میگرفت.

کنار تختم به آرامی نشست به صورت رنگ پریده ام نگاه کرد و به یکباره بغض 2 ساله اش دوباره جوونه زد.

سکوت بود واشک هایی که مظلومانه ریخته میشد.دستانی که در هم گره خورده بود.

به ناگاه صدایی در فضای خفه اتاق پیچید:

مامان خسته ام.....خیلی خسته ام.

لبخند بر لبان مامان نشست به ارامی گفت:میدونم عزیزم حق داری....

اری من بازگشتم....خسته بازگشتم

سلام بر زندگی

 

 ادامه دارد

پنجشنبه چهارم تیر 1388
لیله الرغائب ...  

خدایا نگویم دستم بگیر

 

دانم گرفته ای

 

زعنایت رها مکن....

 

 

چهارشنبه سوم تیر 1388
باز باران باترانه.... ...  
در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو                          پشت میزی بی رمق بنشسته بود

دخترک اسب نجیب چشم را                                      بر چمنزار کتابش بسته بود

در دل او رعد و برق دردها                                     ذهن او ابری تر از پاییز بود

فکر دیشب بود دیشب تا سحر                                 ریزش باران شب یکریز بود

سقف خانه چکه میکرد و پدر                                   رفت روی بام تا تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش                          رفت  بیرون بلکه تدبیری کند

وقت پایین آمدن از پشت بام                                    نردبان از زیر پایش لیز خورد

دخترک در فکر دیشب غرق بود                           ناگهان دستی به روی میز خورد

بعد آن هم سیلی جانانه ای                                       صورت بی جان دختر را نواخت

رنگ گلهای نگاهش زرد بود                               از همین رورنگ و رویش رانباخت

لحن تندی با تمام خشم گفت                                     تو حواست در کلاس درس نیست

بعد هم او را جریمه کرد و گفت                           چاره کار شماها ترس نیست

در پس آن روز کلاس دخترک                             شعر باران بود یادم مانده است

نام شاعر رفته از یادم ولی                                   اهل گیلان بود یادم مانده است

شب سر بالین بابا دخترک                                      باز باران با ترانه می نوشت

سقف خانه اشک می بارید و دخترک               می خورد بر بام خانه می نوشت

شاعر:نا آشنا

 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
ممانعت اکید استاد شجریان از پخش صدای ایشان در صدا و سیما ...  

ممانعت اکید استاد شجریان از پخش صدای ایشان در صدا و سیما

shajarian2.jpg



استاد محمدرضا شجریان، با ارسال نامه‌ای به سازمان صدا و سیما، از پخش آثار وی در این رسانه ممانعت به‌عمل آورد. استاد در این نامه، از سرود ایران ای سرای امید به ویژه نام برده‌اند و اعلام کرده‌اند که این آثار به هیچ وجه مرتبط به شرایط کنونی نمی‌باشد. همچنین در این نامه تأکید شده است که سال ۱۳۷۴ نیز درخواست عدم پخش آثار به رئیس وقت سازمان ارسال شده است. متن نامه به‌همراه تصویر آن‌را در ادامه می‌خوانید...



جناب آقای ضرغامی
رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی

با سلام
همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" می‌کند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد.
اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.
محمدرضا شجریان ۲۵/۳/۸۸

name-shajarian.jpgمنبع:سایت گفتمان خرداد

چهارشنبه ششم خرداد 1388
برای تو که درد مشترک داریم!!!! ...  
خدایا کفر نمی‌گویم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دوازدهم و سیزدهم) ...  

 قسمت دهم و یازدهم را از اینجا بخوانید

صحنه دوازدهم-بیمارستان فاطمیه-2 شنبه 10.40 صبح

لحظات سختی بود و دکتر همچنان در اندیشه رفتن و یا ماندن بود.

اولین قدمش را با ترس و لرز برداشت و قدم داخل اتاق گذاشت.فضای اتاق بسیار سرد و دلگیر بود 3 تخت در داخل اتاق قرار داشت که تنها تخت وسط اشغال شده بود.

روی تخت وسط دختری خوابیده بود که ضعف اندام و صورتش گواه سالهای خاموشیش بود.

دکتر به آهستگی قدم برمیداشت.میترسید چشم باز کنم و او را در کنار خودم ببینم.میترسید دلیل آمدنش را بپرسم و او خود نمیدانست برای چه آمده؟

پهلوی تخت یک میز فلزی مربع شکلی قرار داشت.روی میز تنها چیزی که جلب توجه میکرد یک قاب عکس نقره ای رنگ بود.از همان فاصله مشخص بود که عکسی از من درون آن خودنمایی میکند.

دکتر کمی قدمهایش را تندتر کرد.بالای سرم که رسید حس غریبی تمام وجودش را گرفت.احساس خوبی نبود.گرچه در مقابل آدم ضعیفی بود اما احساس قدرت نمیکرد.میدانست توانایی دفاع از خود را ندارم میدانست که با آنکه هستم ولی گویا نیستم و این اورا آزار میداد.

قاب عکس را از روی میز برداشت.یکی از عکس های دانشگاهم بود.بچه ها درتولد 27 سالگیم به عنوان کادو بر سر بالینم گذاشته بودند.

دکتر لحظه ای مات و مبهوت ماند.خیره به عکس شده بود و می اندیشید:من میشناسمش بارها و بارها در دانشگاه دیده بودمش.و وقتی غیبش زد فکر میکردم کجا رفته؟ فارغ التحصیل شده؟خیلی وقت بود یادم رفته بود توی دانشگاه هر طرف میرم یکیو میبینم که از دور فقط نگاهم میکنه.آره این خودش بود....

عکس رو دوباره روی میز گذاشت.و نگاهی به صورت بیجانم انداخت.

کمی سرش رو جلو تر آورد .انگار میخواست چیزی تو گوشم زمزمه کنه.

به آهستگی گفت:

سلام.میدونم صدامو میشنوی.من اومد.اومدم ببینمت.نمیدونم چرا بعد از این همه سال خدا منو تورو دوباره رو به روی هم قرار داد.اونم به این شکل تو خاموشیو من پر حرف نگفته؟؟؟شایدم بد نباشه آدم با کسی حرف بزنه که میدونه حرفهاشو به هیچ کس نمیگه!!

کاش همون روزا میومدی حرف دلتو بهم میزدی.کاش میگفتی تو سرت چی میگذره.کاش جفتمون الان انقدر پشیمون نمیشدیم از حرفهایی که هرگز نگفتیم.کاش انقدر ساکت نبودی.

بعض گلوی دکترو فشار میداد حس خوبی بود حرف زدن با آدمی که فقط شنونده است.گرچه گاهی با تمام وجود دلش می خواست چشم باز کنم و فقط نگاهش کنم.

سرشو بالا گرفت کمرشو به عقب کشید و دستاشو رو صورتش فشرد و با التماس گفت:خدایا چرا؟چرا الان؟چرا اینجوری؟

دوباره بهم نگاه کرد.قطره اشکی از دیدگانش جاری شد.

به آهستگی در حالی که دست بیجانمو میگرفت گفت:خیلی دیره کاش زودتر پیدات میکردم..........

صدای مانیتور بالای سرم که بلند شد دکتر بشدت ترسید.دستانمو رها کرد.ترس تمام بدنشو گرفت.نفهمید چقدر طول کشید اما به ناگاه دید پرستارا همه ریختن تو اتاق.

آلارم دستگاه بالا سرم شدت گرفته بود.جو بدی داخل اتاق بود همه چیز به هم ریخته بود.دکتر اشکارا میلرزید.

یکی از پرستارای با عصبانیت گفت:چه اتفاقی افتاده؟و قبل اینکه دکتر حرفی بزنه ادامه داد:بفرمایید بیرون.بفرمایید لطفاً.

دکترو از اتاق بیرون کردن.به شدت ترسیده بود.نکنه اتفاقی بیوفته این جمله ای بود که بارهاو بارها تکرار کرد.

نمیتونست تصمیم بگیره بره یا بایسته.نکنه بلایی سرم بیادو مقصر اون باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

*************************************************************

صحنه سیزدهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-13.30 ظهر

توی این نیم ساعت بیمارستان به طور عجیبی شلوغ شده بود.جدا از خانواده هایی که برای دیدن مریضهاشون پشت در تجمع کرده بودند.چهره های آشنایی دیده میشد که مشخص بود برای دیدن من آمدند.

با اتفاقات عجیبی که تو این 1 ساعتو اندی افتاده بود همه مشتاق بودن ببینن داخل بیمارستان چه خبره؟

توی سالن اصلی مامان بیقراری میکرد و خاله یاسی دستاشو سخت فشار میداد تا آرامششو حفظ کنه.اشکهایی که بعد 2 سال و 4 ماه خشک شده بود دوباره شدت گرفته بود.حالا دیگه اتفاقی افتاده بود که به هیچ وجه برگشت پذیر نبود.

دلش میخواست منو ببینه و از اتفاقی که افتاده مطمئن بشه اما با توجه به حضور قبلی دکتر توی اتاقم اجازه این کارو بهش نمیدادن و بخاطر بررسی بعضی مسائل موکولش میکردند به ساعاتی دیگه.

لحظاتی به همین شکل گذشت.سرپرستار به طرف مامان امد.به اهستگی گفت:رئیس بخش میخواد ببینتتون!

مامان گفت:تا علیارو نبینم از جام تکون نمیخورم.

پرستار ادامه داد:عجله نکنید یک سری کارا مونده میبینینش.لطفا با من بیایید.

خاله مامانو بلند کرد و با هم بدنبال پرستار رفتند.تعدادی پله رو بالا و پایین کردند تا به بخشی رسیدند که بزرگ نوشته شده بود:رئیس بیمارستان.

پرستار در زد و وارد شد و گفت:مادرشون امدند.

و بعد اشاره کرد به مامان که وارد شن.

مامان به سختی گام بر میداشت توی این 2 سال و اندی خیلی خیلی پیر شده بود یک جورایی تصادف من همه رو برده بود به کما یکی به شکل منو یکی به شکل مامانو خانوادم.

وارد اتاق که شد درست روبه روی در میز بزرگ رئیس بیمارستان قرار داشت.و در مقابل میز پشت به در تعدادی صندلی وجود داشت .اولین چیزی که پس از ورود به چشمش خورد صورت رئیس بیمارستان بود و مردی که در مقابلش ایستاده بود و هر دو به او نگاه میکردند.

رئیس مامانو دعوت به نشستن کرد و خودش و مرد هم نشستند.

مامان به آهستگی اشک میریخت.سرشو بلند کرد و گفت:چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟؟

رئیس مکثی کرد و گفت:ما هم دقیقاً نمیدونیم چی شد؟؟؟فقط میدونیم لحظه ای که آقای دکتر(و به مرد اشاره کرد)بالای سرش بوده ایست قلبی داشته.

ادامه دارد

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
آیا میدانستید؟(4) ...  
۱.آیا میدانستید که پشه كش ها پشه را نابود نمی كنند، بلكه تو را مخفی می كنند! آن ها حس پشه ها را از كار می اندازند، بنابراین پشه ها نمی توانند بفهمند كه تو كجایی!

۲.آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی كافی است درون سبد آن یك سیب قرار دهید.

۳.آیا میدانستید که گیر كردن اعصاب بین استخوان ها باعث خواب رفتن دست و پا می شود.

۴.آیا میدانستید که اگر تار عنكبوت به كلفتی مغز یك مداد به هم تنیده شود می تواند سنگینی یك هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل كند!

۵.آیا میدانستید که مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می كند.

۶.آیا میدانستید که مساحت سطح كره زمین ۵۱۵میلیون كیلومترمربع است. با مقایسه با مساحت وسعت ایران می توان نتیجه گرفت كه ایران ۰/۳۲درصد از سطح زمین را تشكیل می دهد.

۷.آیا میدانستید که فك انسان می تواند هنگام جویدن ۲۰۰پوند فشار وارد كند. در حالی كه فك یك سوسمار می تواند ۲۰۰۰پوند فشار وارد كند

۸. آیا میدانستید که OK مخفف كلمات Oll korrect می باشد.

۹. آیا میدانستید که تا زمانیكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزه اش احساس نمی گردد.

۱۰.آیا میدانستید که حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می كند

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دهم و یازدهم) ...  
قسمت هشتم و نهم را از اینجا بخونید

صحنه دهم-خانه ما-2شنبه 12.45 ظهر

مامان در حالی که سعی میکرد به آرامی بشقابها رو جمع کنه زیر چشمی حواسش بود ببینه بچه ها ناهار خوردن یا نه؟

سری بلند کرد و به راشد گفت:راشد جان اون سالادو بگذار جلوی ؟! .

راشد هم به احترام حرفی که شنیده بود این کارو کرد.تعارفاتی بینشون ردو بدل شد و دوباره حرف از کمبود بنزین پیش کشیده شد.

مامان به آرومی از سر جاش بلند شد و رو کرد به بچه ها و گفت:من بلند میشم یک کم جمع و جور کنم شما مشغول باشید.

بچه ها سری بلند کردند و نگاهی به مامان انداختند و دوباره حرفاشونو پیش گرفتند.

امروز شهادت امام رضا (ع) بودو تعطیلی رسمی.بنابراین ؟! اومده بود مثلاً دیدن من.

مامان ناهار دعوتش کرده بود و حالا که اون حسابی با راشد صمیمی شده بود یک جورایی شده بود عضو خانواده ما.

در واقع یک جورایی تو خونه برام جایگزینی پیدا شده بود.

مامان دوباره به طرف میز آمد تا به همراه سمانه وسایل اضافه میزو جمع کنه و دسرو رو میز بچینه.

مشغول کارها بودند که ناگاه تلفن زنگ خورد.

راشد نگاهی به تلفن انداختو دوباره سرشو به طرف ؟! چرخاند گویی اصلاً صدایی نشنیده.

مامان ظرف ماستو گذاشت رو open آشپزخونه و به طرف تلفن رفت.

هنوز نرسیده بود تلفن قطع شد .مدت کوتاهی منتظر شد تا شاید دوباره تماسی گرفته بشه اما این اتفاق نیوفتاد بنابراین دوباره راهی آشپزخانه شد.هنوز چند قدمی بر نداشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد.این دفعه سرعتشو بیشتر کرد و گوشی برداشت:

-بله بفرمایید

صدای پشت خط شنیده نمیشد فقط صدای مامان بود که در فضای خفه خانه شنیده میشد.

بچه ها تن صداشونو آورده بودند پایین تا مامان راحتتر صحبت کنه.

-بله خودم هستم بفرمایید.

-بله.

-بله.

-چی؟چی شده؟تورو خدا بگید علیای من چی؟

شنیده اسم من همه رو از رو صندلی هاشون بلند کرد.حالا مامان به طور واضح میلرزید.اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.

-علیای من چی؟بگید من آمادگیشو دارم.

چه التهاب غریبی

 

***************************************************

صحنه یازدهم-جاده شاهرود سمنان-2شنبه 10.20 ظهر

 

موسیقی ملایمی در حال نواختن بود اما دکتر اصلاً توجهی به موسیقی نداشت.چند دقیقه ای بود که اصلاً نمیدونست کجاست و داره به کجا میره؟

امروز که روز تعطیلش بود،رو حساب چک کردن ماشین و خرید یک سری وسایل غیر ضروری امده بود بیرون و به ناگاه فهمیده بود تو جادست و داره میره به جایی که خودش نمیدونست کجاست.

از لحظه حرکت چند بار به حرفهایی که بین خودش و آتوسا گذشته بود فکر کرد.درست به خاطر داشت که آتوسا گفته بود دوستش سمنانه و 2 سالو 4 ماه که تو بیمارستان بستریه.

فکر میکرد توی شهر غریب چجوری یک دختر غریب ترو پیدا کنه.اما میدونست سمنان شهر بزرگی نیست که بخواد همچین بیمار خاصیو تو خودش گم کنه.

هر چی جلو تر میرفت براش بیشتر سئوال پیش میومد که چرا داره میره؟و گاهی گزینه هایی رو مرور میکرد.

به هر حال جالب بود که 2 سال پیش تو دانشگاه دختری عاشقش شده باشه.همون روزایی که اون داشت وقتشو با یلدا سپری میکرد و وقتی که به وصال نزدیک میشدند یلدا پسش زد و گفت که مرد ایده ال ش نیست.دلش میخواست همون روزا کشف میکرد یکی اونقدر میخواستتش که بعد از 2 سال و اندی دوستاش فراموش نکرده بودند ماجرای این عشق اسطوره ایرو.

اما دیدن دختری که 2 سال بود خاموشه برای همه سخت بود مخصوصا برای دکتر که به تازگی بدجوری دلش میگرفت و دلش میخواست همیشه خاموش بشه.حالا داشت به دیدن آدمی میرفت که دوست داشت جای اون باشه.میخواست ببینه خاموشی مفهومش چیه؟

به شهر که رسید آدرس یک سری از بیمارستانها رو از اولین نفری که دید گرفت.

اولین بیمارستان یک همچین مریضی نداشت اما شنیده بود که دختری توی بیمارستان فاطمیه به مدت طولانی بستریه.

ماشینشو که جلو بیمارستان فاطمیه پارک کرد نگاهی به ساعتش انداخت 11:50.هنوز تا وقت ملاقات خیلی مونده بود اما بدش نمیومد شانسشو امتحان کنه.

به در شیشه ای که رسید نگهبان با جدیت به طرفش امد.آقا وقت ملاقات نیست بفرمایید ساعت 2 بیایید.

دهن خشکشو به سختی باز کردو گفت:من از راه دور آمدم میرم زود میام.

نمیشه آقا بفرمایید ما ماموریم و معذور.

خستگی تمام بدنشو گرفته بود.حوصله بحث نداشت از پله ها پایین آمد و باز پشیمون شد و برگشت

-ببخشید 1 سئوال داشتم خدمتتون

--بفرمایید

-اون دختر خانمی که 2 سال و نیمه تو کماست تو این بیمارستانه؟

--بله.نکنه شما برای دیدن اون امدید.

-اگه اینجا هستن بله.

نگهبان لحظه ای مکث کرد و اندیشید.سپس به آهستگی که کسی نشنوه گفت بیا برو همین سالنو بگیر برو دست راست از پرستار بپرس.

دکتر کلی تشکر کرد و وارد شد.بقیه همراهان شروع کردند به سرو صدا کردن.دکتر تنها صدای نگهبانو شنید که میگفت:مریضش همراه نداره این همراه مریض بود.

دکتر راهی سالن سمت راست شد.از پرستار سراغ اتاق منو گرفت.

پرستار که تازه شیفتشو تحویل گرفته بود یک نگاهی به سرتا پای دکتر انداختو گفت :از این طرف.

توی سالن که با هم میرفتند پرستار پرسید:

-فامیلشین؟من تا حالا ندیده بودمتون.

دکتر حس و حال جواب دادن نداشت اما به جهت احترام گفت:

--آشناشم

و از این فرصت بوجود اومده استفاده کرد و گفت:

--حالش چطوره؟

-حالش؟خیلی عادیه؟دیگه از دستگاه گرفتنش چند ماهی هست آمده تو بخش.شما خیلی وقته بهش سر نزدید؟

دکتر سرشو پایین انداخت و تو دلش گفت:2 سال و 4 ماه

--کسی پیشش نیست؟

-نه خیلی وقته روزها تنهاست فقط وقت ملاقات مامانش و گاهی داداشش یا دوستاش تک و توک میان بهش سر میزنن.الانم که وقت ملاقات نیست.

دکتر سکوت کرد و پرستار ادامه داد

-داره 3 سال میشه خب خانوادش چه گناهی کردن؟از زندگیشون که نمیشه بیوفتن میشه؟

دکتر چیزی نگفت

جلوی در اتاق که رسیدن پرستار ایستاد و گفت:اینجاست.

دکتر نیم نگاهی به اتاق انداخت 4/1 تخت مشخص بود پرستار تنهاش گذاشت و دکتر اندیشید قدم به داخل اتاق بگذاره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این قدمها میتونست زندگیشو تحت الشعاع قرار بده.

فقط میدونست از صبح برای این قدمهای سرنوشت ساز راهی شهر دختر غریب شده بود.

ادامه دارد

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هشتم و نهم) ...  
سلام عزیزان از اونجایی که نمیخوام داستانو کش بدم و خستتون کنم تصمیم گرفتم صحنه ها رو بیشتر کنم.اگه نظرتونو در این مورد بگید واقعاْ ممنون میشم.

قسمت هفتم را از اینجا بخوانید

صحنه هشتم-دانشگاه صنعتی –چند قدم اون طرف تر از دانشکده فنی-3شنبه-10.40 صبح

 وقت رفتن به خونه بود.به سختی سعی داشت اتفاقات امروزو فراموش کنه.امروز از صبح بد آورده بود .ماشینش که آمپر زده بود بالا تو دلش لعنت میفرستاد به تعمیرکار دیروزی.دوباره مجبور شده بود ماشینو ببره تعمیرگاه و با تاکسی خودشو برسونه دانشگاه.

دیگه از اون زمانهایی که با پای پیاده مسیر دانشگاهو طی میکرد مدت طولانی گذشته بود.اما تو این مسیر کلی خاطره براش زنده شده بود.از جلو تالار شقایقها که رد شده بود یاد خاطرات خوبش تو دوران تحصیل افتاده بود با وجود اینکه بچه سر به راهی بود و زیاد اهل شیطنت نبود اما دوران تحصیل خوبی داشت.وقتی رسیده بود به ساختمان آموزش کل یاد بدو بدوهای فارغ التحصیلیش افتاده بود و خوشحال بود که اون دوندگی ها دیگه در کار نیست.بوستان،سلف برادران.دانشکده مکانیک ،این طرف خوابگاه پسرا همه و همه براش یک جوری جذاب بود و امروز از دیدن این همه خاطره کنار هم احساس شادی میکرد.

حالا دیگه واسه خودش کسی شده بود و خوب میدونست اون دکتر سابق نیستو دانشجوهاش میتونن روش قسم بخورن.میدونست اعتماد به نفسش بالا رفته و روز به روز موفق تر میشه.رفته بود سر کلاسش و الان داشت بر میگشت.از میان بر دانشگاه که به طرف درب ورودی میرفت.

وقتی رسید نزدیک پارکینگ بی اختیار ایستاد.معلوم نبود تو ذهن پریشونش چی میگذشت.لحظاتی به ماشینها خیره شد و تمام افکارش مثل یک دفترچه خاطرات ورق خورد.

یاد روزهایی افتاد که ماشینو تو همین پارکینگ پارک میکرد و ساعتها تو ماشین مینشست و با یلدا صحبت میکرد.با هم میگفتن و میخندیدن.از آینده میگفتن و به گذشته میخندیدن.چه لحظات خوبی بود.انگار همین دیروز بود وقتی تازه تزشو ارائه میداد و با تمام وجود احساس موفقیت میکرد همیشه یلدا کنارش بود و بهش روحیه میداد.غم دوباره به سراغش آمده بود.خاطرات کشنده ای بود اما دیگه گذشته بود نه یلدایی در کار بود و نه اون روزهای خوب.

حالا دیگه یلدا یک پسر 1ساله داشت و سخت مشغول زندگیش بود بدون توجه به اینکه چه بر سر دکتر گذشته.

وقتی به خودش آمد متوجه شد چند دقیقه ای مات و مبهوت پارکینگه.رفت به سمت گذرگاه کنار خوابگاه پسرا

*****************************************************************

صحنه نهم-دانشگاه صنعتی یک چند قدم این طرف تر از  سایت کامپیوتر-3شنبه 10.44 صبح

آتوسا خیلی سرخوش راه میرفت.دیگه کم کم داشت تحصیلو رها میکردو میرفت پی زندگیش.زندگی که چی بگم .عشق و حال و گردش و تفریح.کلاً بهش خوش میگذشت و من از دیدن موفقیت ها و شادی  دوستام خیلی خوشحال بودم.

چند روز پیش از انجمن علمی دانشگاه بهش زنگ زده بودند و به همایش بعد از ظهر دعوتش کرده بودند و اون زودتر آمده بود تا خاطرات دانشگاهیشو زنده کنه.

امروز کلاً دفتر خاطرات خاک خورده دل همه ورق خورده بود.

این مسیرو بارها و بارها طی کرده بود.گاهی تنها گاهی با نوشین و گاهی با بقیه بچه ها.یاد دوستاش افتاد در همین حال که مسیر کنار خوابگاهو رد میکرد مسیج زد واسه نوشین(سلام نوشین جون.چطوری؟باورت نمیشه اگه بگم دارم کجا میرم؟دانشکده عمران معماری!!!!فکر کن)

سرش پایین بود و مسیر و طی میکرد.تعداد اندکی از کنارش عبور میکردند و او که مشغول مسیج زدنش بود توجه ای به کسی نداشت.

مسیج زدن که تموم شد سر بلند کرد و به ناگاه چهره ای آشنا در مقابل خودش دید.

 افسوس من نیستم.یعنی نه اینکه نیستم دیگه بودنم احساس نمیشه.یک روزایی من و آتوسا با یک شور و شوقی میرفتیم فنی که....اما حالا که آتوسا تو دانشگاه پا گذاشت یاد همه افتاد جز من...

لحظه ای ایستاد و بهش نگاه کرد دیگه برای تصمیم گیری وقتی نبود تو اون لحظه بین عقلشو قلبش هیج فاصله ای نبود همشون انگار یک حرف میزدند :باید برگرده.....

به سرعت برگشت به طرف چهره آشنا.کمی که نزدیک شد صداشو بالاتر آوردو گفت:

-ببخشید آقای دکتر!!!

دکتر اصلاً توقع شنید صدای ناآشنای آتوسارو نداشت.ایستاد و به عقب برگشت دید دختری دوان دوان به سمتش میاد.توی ذهن هر دوشون 100ها علامت سئوال و تعجب به وجود آمده بود.

آتوسا که به دکتر رسید ایستاد تا نفس از دست رفتشو دوباره بدست بیاره و دکتر لحظه ای منتظر ماند.

حرفها از اینجا شروع شد:

آ:ببخشید من مزاحمتون شدم شما دکتر نیستید؟

د:بله خودم هستم بفرمایید.

دکتر اصلاً دختر رو نشناخت اما آتوسا با نگاه کردن به چهره دکتر فقط خاطراتش زنده تر میشد.

آتوسا سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت حالا دیگه با تمام وجود به اندازه تمام این روزها دلش برام تنگ شده بود و  که ریزش اشکهاش اصلاً اختیاری نیست.کاش پیشش بودم.با همون خنده های همیشگی.جرئت بلند کردن سرشو نداشت نمیدونست به این آشنای غریبه چه چیزی در مورد اشکهای نمایانش بگه.

دکتر متعجب از صحنه های مقابلش منتظر شنید صدایی از این دختر بود .او را نمیشناخت اما میدونست این دختر میشناستش و از دیدنش داره اشک میریزه.

سکوت نباید ادامه پیدا میکرد آتوسا به سختی کنترلشو به دست گرفت و گفت:

-من دانشجوی معماری همین دانشگاه بودم.شمارو که دیدم....

نمیدونست باید بگه یا نه؟من یا خجالتش کدومو انتخاب میکرد؟

-شمارو که دیدم یاد یکی از دوستان دوران تحصیلم افتادم.

لبخندی روی لبان دکتر نشست. نمیفهمید این دختر پی میگه؟.تعجبش تو صورتش نمایان شد.

-دوست من عاشق شما بود.

و دوباره سر به زیر انداخته شد.حالا دیگه دکتر چیزی میشنید که انتظارشو از هیچ دختری نداشت.اما این دختر دختر معمولی نبود این دختر قهرمان بود قهرمان زندگی من!!!.

اشکها صورت آتوسا رو آبیاری میکردند.پایان همه تعجبها و یا شروع تراژدی جدید جمله پایانی آتوسا بود:

-دوست من 2 سال و نیمه تو کماست!!!!!!

سرش را بلند کرد.حالا دکتر صورت دختری را میدید که غرق اشک بود.دختری که با شهامت خاطرات دوستی را تعریف میکرد که 2 سال و نیم بود خاموش شده.

سکوت بود وسکوت...آتوسا لحظه ای احساس پشیمانی کرد توی دلش گفت:

-علیا منو ببخش.

ودکتر ماتو مبهوت فکر میکرد 2 سال و نیم پیش در این دانشگاه چه میگذشت؟؟؟؟

ادامه دارد

 

 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هفتم) ...  
قسمت ششم را از اینجا بخوانید

صحنه هفتم-بیمارستان فاطمیه سمنان-شنبه-2.30 بعد از ظهر

همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.همه کارها با اندوه خاصی صورت گرفته بود .با وجود اینکه همه سعی میکردند به روی خودشون نیارن در عمق ماجرا چه اتفاقی افتاده اما توی صورتهای همه غم خاصی پنهان بود.

مامان از 2 هفته پیش به همه زنگ زده بود و خواسته بود امروز خودشونو به سمنان برسونن.قرارشون برای دقایقی دیگه بود و من سخت در انتظار حضور دوستانم بودم.

تعدادی از بچه ها از جمله مهسا، نوشین ، سپیده و آتوسا که تو این مدت بارهاو بارها مسیر تهران سمنانو به خاطر من طی کرده بودند تو حیاط منتظر ساعت ملاقات بودند.و هر دقیقه دوست دیگری به آنها اضافه میشد.پرنیان و فرانک بیخیال کلاس های امروزشون شده بودند و همراه مریم تو راه بیمارستان بودند.

توی حیاط درست سمت چپ بچه ها زهره و هدی و بهاره ایستاده بودند و آرام آرام پچ پچ میکردند.و منتظر بودند فرزانه و دنیا هم به اونها اضافه بشن.

درست جلوی درب شیشه ای ورودی راشد همراه سمانه ،مامان و ؟! ایستاده بودند.برام باور کردنی نبود که توی این مدت ؟! اینقدر با خانوادم صمیمی بشه .شاید با تمام وجود داشتم حسرت اون دقایقشونو میخوردم.

عمه و مونا و بابک هم همراه وحید وارد حیاط شدند حالا دیگه در این میان خیلی ها همدیگه رو پیدا کرده بودند.وحید و بابک هم با تمام غریبگی دوستان دوران مدرسه هم بودند.

تا درهای ورودی باز بشه خاله یاسی و یاشار هم همراه با دست گل زیبایی وارد شدند ماشالله یاشار دیگه واسه خوش مردی شده بود .

قبل از اینکه وارد سالن اصلی بشن مامان سراغ خانم آزاده سرپرستار بخش رفته بود تا هماهنگی های نهایی رو صورت بده.

دقیقه به دقیقه به تعداد آشنایان اضافه میشد.نگین و خاله ماهرخ،فروه،علی و هانیه و پدرام،نیما و مریم ،و همچنان می آمدند.

دیگه سالن مملو از آدم شده بود.خانم آزاده که وارد این سالن شد رو کرد به مامان و گفت:خانم محترم اینجا چه خبره؟شما که گفتید فقط دوستاشن.

هنوز تو چهره مامان غم بود.بیچاره شکسته شده بود.به سختی گفت :به خدا همه دوستاشن.

خانم آزاده با همون قیافه حق به جانبش گفت:لطفاً زودتر تمومش کنید.سر و صدا هم ممنوع.اینجا بیمارستانه.

بعد همه رو هدایت کرد به اتاق جدید من.این اتاق تو بخش بود و من همین امروز منتقل شده بودم.

از صبح مامان آمده بود حمومم کرده بود،لباسهای نو تنم کرده بود،عطر زده بود دیگه کلی بهم رسیده بودند.حیف که زیر دستگاه اکسیژن هیچ چیز قابل دیدن نبود.

اتاق تقریباً بزرگ بود تعدادی رو تختها نشستند.برای بزرگترها صندلی آوردند و جوونترها کناری ایستادند.

به عادت همیشه دوستانم بر سر بالینم آمدند و پیشونیمو بوسیدن این شده بود عادت 6 ماهه اونها.

قبل از هر کاری مامان تشکر کرد.

-واقعاً از همتون ممنونم آمدید مخصوصاً اونهایی که از راه دور امدند.خوشحالم که اینجا هستید خوشحالم که علیا رو تو این 6 ماه تنها نگذاشتید.خوشحالم که امروز هم در کنارش بودید.تورو خدا دعا کنید علیام زودتر برگرده.

و سکوت مرگباری تو اتاق حکمفرما شد.همه زیر لب چیزی میگفتند و عده ای اشک کنار چشمانشان را پاک میکردند.

این سکوت عظیم با صدای بغض آلود مونا که داشت وارد اتاق میشد شکسته شد دیگر سکوت نبود تنها صدای نجوای گریان دوستانم به گوش میرسد.

-تولدت مبارک-تولدت مبارک

شمع های 25 سالگیم روی کیک کوچکی در حال رقصیدن بودند.

کیک را وسط اتاق گذاشتند اما کسی جرئت فوت کردن شمعهایش را نداشت گذاشتند خودشان آب شود.

یکی آرام از گوشه اتاق گفت:حیف که نفسی نیست خاموششان کند.

سکوت بود و سکوت وشعمها همچنان میرقصیدند.

ادامه دارد