تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


تا خدا راهی نیست

آسمان دلم امشب ابری است

و کویر کف دستم هوس نم نم باران دعا را دارد

حلقه ی بغض همانند طناب سر دار

هر دم افزون ز دم پیش گلوگاه مرا می فشرد

به خدا می نگرم

از یکی عالم شرم

از لب تشنه ی خاک

تا سر چشمه ی افلاک پلی می سازم

من در این سو و خدا سوی دگر

روی در روی منو خیره به او می نگرم

و در این حلقه ی نور احدی جز منو او حاظر نیست

و دو دستم ظرفی است که پر از بخشش اوست

و روان من از آن می نوشد

شعله ی آتش سوزان عطش می خوابد

عطش دوری از او

و دوباره همه چیز مثل باران پاک است

گونه ام نمناک است

و هوا بوی خدا را دارد.

 

سه شنبه پنجم دی 1385 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net