|
آسمان دلم امشب ابری است
و کویر کف دستم هوس نم نم باران دعا را دارد
حلقه ی بغض همانند طناب سر دار
هر دم افزون ز دم پیش گلوگاه مرا می فشرد
به خدا می نگرم
از یکی عالم شرم
از لب تشنه ی خاک
تا سر چشمه ی افلاک پلی می سازم
من در این سو و خدا سوی دگر
روی در روی منو خیره به او می نگرم
و در این حلقه ی نور احدی جز منو او حاظر نیست
و دو دستم ظرفی است که پر از بخشش اوست
و روان من از آن می نوشد
شعله ی آتش سوزان عطش می خوابد
عطش دوری از او
و دوباره همه چیز مثل باران پاک است
گونه ام نمناک است
و هوا بوی خدا را دارد.
|