رهگذر خیال
امروز
قابل توجه بعضی ها
*وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد.
وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند.
وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد ماند.
وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست.
وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد
وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد.
وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست
وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد.
وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد.
وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است.
وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ شما باشد
کو گوش شنوا؟
|
|
|
|
|
من و سنگ قیمتی
مدتها بود که پول تو جیبیم تموم شده بود.من مونده بودم و ته مونده ی حساب بانکیم .کم کم داشتم به بدبختیو فلاکت می افتادم.خیلی سخت بود شبهایی که بخوای گرسنه بخوابی و روزهایی که بدون هیچ پولی توی خیابونهای این شهر بدون هدف بچرخی .
رسیده بودم آخر خط .فکر می کردم آخر خط زندگی من آیا همین جاست؟روزها سخت تر از آنچه می تونم توصیف کنم می گذشت. فکر خودکشی لحظه ای ذهنمو تنها نگذاشته بود.یک بار توی زندگیم تا مرز خودکشی رفته بودم و ترس از مردن مانعم شده بود.حالا یاد آوری اون لحظات و لحظه ی مرگو حس کردن از خاطرم بیرون نمی رفت.
خدا تنها پشت و پناهم بود.توی کلبه ی کوچیک و فقیرانم اون تنها مهمونی بود که کنارش بودن آرومم می کرد اون تنها کسی بود که خجالت نمی کشیدم که وسایل پذیرایی ندارم.می دونستم کنارمه و این حس امید تحملمو بیشتر می کرد.
شبهای سخت و یخبندان و صدای وحشتناک باد که چوبهای کلبه را می لرزاند ترس بر اندامم می انداخت.چه باید می کردم؟ من تنها بودم و نمی دانستم به کجا باید بروم؟به سمت کدامین دوست دست دراز کنم؟و آیا او دستم را خواهد گرفت؟؟؟
می خوام دوباره شروع کنم
سلام سلام و دوباره سلام
یک مدته که سخت مشغولم.حالا مشغول درس و کارو زندگی و عید و تعطیلات.
اما امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم به وبلاگ نویسی تا اونهایی که یکم ازم دورند حداقل هفتگی ازم بی خبر نباشند.
توی این مدت اتفاقات مختلفی افتاده که اگه بخوام ازشون بگم ۳ ِ۴ تا پست باید بگذارم برای تعریف کردنشون اما به همین جمله اکتفا می کنم که مخاطبم عوض شده. شاید بهتره بگم مخاطبم از بین رفته و دیگه بدون هدف می نویسم.برای خودم و حتی یک مخاطب خیالی.
شروع دوباره ی وبلاگ نویسیم رو با یک داستان شروع می کنم و سعی میکنم به این زودی ها به پایان نبرمش امیدوارم با خوندنش و نظر دادن همراهیم کنید.
با تشکر رفیق کوچیک شما.
علیا
تست پيش دبستاني!
How did you do on this one? It's just one question, so take your time and think about it.
اين و چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
Pre-school children were asked the following question:
"In which direction is the bus pictured below traveling?"
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»
Look carefully at the picture.
Do you know the answer?
با دقت به شکل نگاه کن.
مي توني جواب بدي؟
(The only possible answers are "left" or "right.")
(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)
Think about it
درباره اش فکر کن
Still don't know?
هنوز نمي دوني؟
Okay, I'll tell you.
باشه، من بهت ميگم.
The pre-schoolers all answered "left."
بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»
When asked, "Why do you think the bus is traveling in the left direction?"
وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟»
They answered:
"Because you can't see the door."
اونا جواب دادن :
«چون تو نمي توني در رو ببيني.»
How do you feel now ???
I know, me too.
الآن چه احساسي داري؟؟؟
مي دونم، منم همينطور.
Do you know the answer?
I know, me too.
مي دونم، منم همينطور.
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاريابي به دانشجويان خود بود
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاريابي به دانشجويان خود بود
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by <-BlogId->.blogfa.com

.gif)

