تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


دلخوشیای بیخودی

تقدیم به تو که پشت حجاب بزرگترین گرفتاری هات هنوز در دسترس نمی باشی

چند تا غروب دیگه میای طلوع کنیم با همدیگه؟

یه فال حافظ بگیریم تا ببینم اون چی میگه؟

 

باید یه جوری خودمو واسه تو آماده کنم

میخوام برم دو بسته شمع نذر امامزاده کنم

 

ببین روزا و لحظه ها بدجوری اذیت می کنن

آدما درباره تو بدجوری صحبت میکنن

 

میگن که بعد این همه،عاقل شم ورهات کنم

میگن تو قلبمی ولی،باید یه جور جدات کنم

 

خب میدونی گوش نمیدم به پند وحرفای کسی

ولی تو چی باید تا کی به داد دردم نرسی؟

 

تحملم حدی داره،اونم دیگه تموم شده

عمرمو زندگیم چی حیف،چقدر برات حروم شده

 

دیشب نشستم  تا سحر،دیدم اونا بد نمیگن

به جای صبر و طاقتم،چه کاری کردی واسه من؟

 

چقد بده اونکه اومد اول گل دادن من

میخواد با یه تبر بشه باعث افتادن من

 

درسته دنیا بی وفاس،اما بدون خدا داره

کلی مجازات واسۀ ،آدم بی وفا داره

 

شنیدن حرفا دیگه داره دیوونم میکنه

آدم آخه برای کی؟انقده دل بسوزونه؟

 

علتشو نفهمیدم می خواستی عاشقت بشم؟

بعدش که مطمئن شدی هرگز دیگه نیای پیشم؟

 

از همون اولم آره یه کم عجیب غریب بودی

تو ماجرای تلخ من یه وسوسه،یه سیب بودی

 

منِ دیوونه رو بگو،منتظر توأم هنوز

حقمه که بهم بگن بازم بشین بازم بسوز

من اینو اقرار میکنم تا خواستی آزارم دادی

اما اینو بهت میگم،از چشمای من افتادی

 

تو این دو سال یا بد بودی یا خشن و مریض بودی

تو اوج اذیتم ولی، بازم برام عزیز بودی

 

اما حالا تصمیممو گرفتم و،سخته برام

نوشتنش سخته،ولی دیگه شمارو نمی خوام

 

خدا کمک میکنه که یه جور فراموشت کنم

من قطره قطره آب میشم،تا تورو خاموشت کنم

 

خب دیگه حرفی ندارم هیچی به جز خدافظی

اونم بذار پای یه جور،رسم قدیم کاغذی

 

کسی که تا قیامتم هرگز نمی بخشه تورو

اِنقد نشستی تا خودش،آخر بهت بگه برو

 

بیستم مرداد،وسط تابستون یه سال گرم

هیچی تو قلبم نداری،حتی یه کم حیا و شرم

مریم حیدرزاده

یا تو،یا هیچکس

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط علیا |

وصیت نامه دکتر علی شریعتی

 
 

34rwsjq.jpg

 

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی

اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است

هر انتخابی باید با انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
 و همیشه جویای مطلق
است. جویای مطلق.این خیلی معنی دارد.

تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما...آدم باش.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن،در ماندن،می‌پوسی.

هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است.

و با هیچ چیز آمیخته مشو با همه چیز درآمیز

در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 واقعیت،خوبی، و زیبایی

در این دنیا جز این سه ،هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.

نخستین،با اندیشیدن ، علم.

دومین ،با اخلاق ، مذهب.

و سومین ، با هنر،عشق.

عشق، می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند

به این هر سه  ، دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری

را دوست داشتن نام کرده ام. و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن

که هم همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد

و هم همچون اخلاق ،روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن.

و هم زیبایی که کشف می کند که می آفریند. زیبایی‌ها

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم

تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است

با یکی دو دل بزرگ

با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت

 هیچوقت خیانت نکردم هیچوقت ستم نکردم

واگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است .

و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد ، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان ،

و من تنها اندوخته‌ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ، ثروتمند و جز این هیچ ندارم.

 

برایت دعا می کنم که
                    خدا از تو بگیرد
                                  هر آنچه که خدا 
                                                  را از تو می گیرد

جمعه هفدهم آبان 1387 توسط علیا |

ماجرای دیوانه شدن یک دیوانه

این داستان مطمئنا برای خیلی ها تکراریه اما چون یکی از دوستام خواسته بود براش گذاشتم امیدوارم خوشش بیاد

 

این جوری دیوانه شدم

**از یک دیوانه می پرسند:چی شد که دیوانه شدی؟
دیوانه می گوید: راستش حال من خوب بود تا اینکه تصمیم به ازدواج گرفتم و با زنی ازدواج کردم که یک دختر 18 ساله داشت..دختر زنم بعد از مدتی با پدرم ازدواج کرد. بعد زن من شد، مادر زن پدر شوهرش ، دختر من پسری زایید که داداش من و نوه ی زنم بود، در واقع نوه ی من هم بود، پس من شدم پدر بزرگ داداشم، زن من هم بعد از مدتی پسر زایید که زن پدرم شد هم خواهر پسرم و هم مادر بزرگ پسرم، با این حساب پسرم شد داداش مادر بزرگش و من شدم خواهر زاده ی پسرم الان هم که در دیوونه خونه خدمت شما هستم....

چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net