تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دوم)

قسمت اول را از اینجا بخوانید

صحنه دوم -چهار شنبه ساعت 7.20 بعد از ظهر –سمنان – خانه علی اینا.

کفشاشو که در آورد حس کرد پاهاش دارن داد میزنن از درد.از صبح تو کفش بودند. از صبح بدو بدو داشت مثل روزهای قبل.این هفته اساسی سرش شلوغ بود و تازه آمده بود خونه تا استراحت کنه.نای دوش گرفتن هم نداشت فقط میخواست خودشو رو مبل رها کنه و بدون فکر کردن به فردا تلویزیون ببینه.

هانیه که تو آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود سرکی کشید تو هال و فریادش بلند شد:علییییییییییی پاهاتو از رو مبل بردار کثیف میشه.و شروع کرد به غر زدن که نباید به حرفات گوش میدادم و روکش مبلارو بر میداشتم .دلت که نسوخته .بابات که پول نداده ....

علی گوشش از این حرفا پر بود اصلاً به روی خودش نیاورد .و همچنان سکوت کرد انگار نای جواب دادن هم نداشت.

دکمه های کنترل رو جوری میزد که انگار اصلاً حواسش به برنامه ای که پخش میشد نبود انگار فشار دادن دکمه ها براش یک عادت شده بود.وقتی همه کانالارو دید و برنامه مورد علاقشو پیدا نکرد باز برگشت کانال 1 و این پروسه باز تکرار شد.

هانیه میزو چیده بود،خیلی وقت بود که با هم زیر این سقف زندگی میکردند و همه چیز تغییر کرده بود.چیدمان میز هم مثل شبهای اول نبود.

وقتی صداش کرد اول علی نشنید انگار خواب رفته بود اما وقتی صدای هانیه رفت بالا تازه فهمید دعوت شده سر میز شام.به سختی از جاش بلند شد و به طرف میز رفت.صدای عضلات پاشو میشنید که دردو فریاد میزند. امروز انقدر پشت ماشین نشسته بود که دیگه رمق نشستن هم نداشت.

هانیه بشقابشو گرفت و براش کمی ماکارونی ریخت .یک نگاهی به غذاش انداخت چنگالو دست گرفت و تو دل ماکارونی ها فرو برد.

چنگال به نیمه راه که رسید صدای بلند استاد شجریان طنین انداز شد:های های های های دل سنگ من .....پیش دوست پیش دوست....صدای موبایلش بود.

نگاه هر دو شون به هال بازگشت . به گوشی که با ویبره میلرزید و دور خودش میپرخید .صدای زنگ پدرام بود.آروم گفت:اه پدرام این وقت شب چی کار داره؟؟؟؟؟؟

و از رو صندلی بلند شد.به آهستگی گوشیو برداشت.

خنده زورکی رو لباش نشست

-سلام پدرام جان.

انگار صدای پدرام مثل همیشه نبود.

با دلهره گفت طوری شده؟حالت خوبه؟

و چند دقیقه سکوت کرد تا ببینه پدرام چی میگه؟

هانیه هم متعجب شوهرشو نگاه میکرد که رنگ به صورتش نداشت الان دیگه مطمئن بود به خاطر خستگی کار نیست فهمید داره چیز ناراحت کننده ای میشنوه.

دیگه توان ایستادن نداشت.به ناگاه نشست .غم تو صورتش موج میزد .هانیه خودشو رسوند بهش دیگه به افتادن علی رو مبلهای نوش فکر نمیکرد فقط میخواست بشنوه که شوهرش چی شنیده.

دیگه نای حرف زدن نداشت.اشک از گوشه چشماش اروم اروم افتاد رو گونه هایش.

با صدای لرزونش گفت:چند روزه تو کماست؟؟؟؟

و با دست چشمانشو پوشوند دیگه اشک نمیریخت.تو اون سکوت سرد خونه صدای هق هق گریه علی طنین انداز بود.

ادامه دارد

 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت اول)

سلام آنچه میخونید یک داستان غیر واقعیه با شخصیت های واقعی دوست دارم بخونید و نظر بدید.هر هفته ادامه پیدا میکنه و نظرات شما کمکم میکنه بهتر بنویسم.مرسی دوستان

صحنه اول:صبح ساعت ۱۰.۱۵ دانشگاه صنعتی دانشکده فنی طبقه دوم جنب دفتر خسروی.

بچه ها یک چند دقیقه ای بود که از کلاس زده بودن بیرون و دوباره جلسه  تشکیل داده بودند.هنوز دانشگاه بوی غم میداد اما کم کم داشتند به نبودنم عادت میکردن.

مهسا و نوشین یواشکی پچ پچ میکردن و اون طرف سالنو نگاه میکردن .؟! با دوستاش ایستاده بود و مشغول گفتمان بودند.بعضی از بچه های معماریو میشناخت و وقتی می دید دارن نگاهش میکنن صدای خنده هاش بالاتر میرفت.

مهسا به نوشین گفت نه اصلاْ ایده خوبی نیست من که اصلاْ ازش خوشم نمیاد و حاضر نیستم این کارو کنم و نوشین زیر چشمی نگاهش کرد و گفت فقط دوست دارم بدونم عکس العملش چیه؟وبعد آروم گفت:شیطونه میگه برم بزنم تو دهنش حیف که نمیشه وگرنه....

آتوسا و سپیده طبق معمول دیر از کلاس امدن بیرون و مثل همیشه خندان بودن داشتند خاطرات سفر کالاتراوارو مرور میکردن و آخرش به یاد من سکوت کردن که خودمم دلم به حالشون سوخت.امدن کنار نوشین و مهسا.آتوسا گفت چرا اینجا ایستادین؟نمیایید بریم بوفه؟مهسا گفت حسش نیست من با مهدی زاده کار دارم واسه پروژه پایان نامم.

نوشین همش برمیگشت و به ؟! نگاه میکرد.میدید میخنده حرصش در میامد و زیر لب ۱ چیزایی میگفت که نمیشد شنید.آتوسا که متوجه نگاه های نوشین شد سرشو برگردوند بعد با تعجب گفت :ااااااااااااااا این ؟! نیست؟نوشین گفت چرا خود احمقشه.

آتوسا باز با همون تعجب قبلی گفت:خبر داره؟بعد خودش جواب داد: اگه خبر داره و انقدر سرخوشه که واقعاْ من براش متاسفم.

مهسا گفت:نه خبر نداره.(در این لحظات سپیده رفته بود تو کلاس چون گوشیشو جا گذاشته بود)

همه داشتند به ؟۱ و دوستاش نگاه میکردند.

آتوسا گفت من خودم بهش میگم.مهسا گفت نه نگی ها اصلاْ براش مهم نیست ضایع میشیم.

آتوسا با تعجب گفت:مگه میشه براش مهم نباشه؟؟؟استادارو ندیدی وقتی شنیدن چه برخوردی داشتد؟یعنی میشه براش مهم نباشه.من میرم میگم.

تا مهسا امد بگه :نرو نگو. آتوسا نصف راهو رفته بود

آتوسا که رسید اون طرف سالن ؟! داشت با دوستاش میرفت از پله ها پایین.

آتوسا صدا زد:آقای ؟!.

و هر ۳ نفرشون با هم برگشتند به سمت آتوسا.آتوسا مثل همیشه خونسرد گفت :میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

از ۲ پله ای که پایین رفته بود امد بالا و به دوستاش اشاره کرد برید بهتون ملحق میشم.

با همون اعتماد به نفس همیشگی روبه روی آتوسا ایستادو گفت:بفرمایید؟

آتوسا اینجوری شروع کرد:منو میشناسید؟با وجود اینکه میشناخت گفت:نه.آتوسا گفت من از بچه های معماری ۸۶ هستم.گفت:خب چه کمکی از من بر میاد.؟غرورش رو اعصاب بود.انگار علاقه ای به این گفتگو نداشت.این از برخوردش و قیافه حق به جانبش معلوم بود.

آتوسا دید طرف داره پر رویی میکنه.داره میره رو اعصابش از کوره در رفت با جدیدت تمام گفت:

من فقط خواستم بدونید علیا ۱ ماه تصادف کرده تو کماست گفتم شاید قبل مرگش بخواهید ازش حلالیت بگیرید همین.

اینو گفت و رفت و؟! همچنان مات و مبهوت ماند.نمیدونست چی شنیده

ادامه دارد...

ویرایش دوم

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط علیا |

ما واقعا خوشبختیم

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

به قولی :
طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،
طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،
طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،
طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،
و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت جاودانه است

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط علیا |

آیا میدانستید؟(2)



ایا میدونستی بمب اتم در هنگام انفجار میتواند سطح زمین را تا شعاع ۵۰۰ متری به اندازه ۵۰۰۰ درجه سانتیگراد گرم کند!!

ایا میدونستی كانادا یك واژه هندی به معنای روستای بزرگ است!

اگر جمعییت چین به شكل یك صف از جلوی شما راه بروند این صف به خاطر تولید مثل هیچ وقت تمام نخواهد شد!


آیا میدانستی که گرده گل هرگز فاسد نمی شود و از محدود مواد طبیعی است که تا زمان نا محدودی باقی می ماند

آیا میدانستی که یک ابرو بین چهارصد تا ششصد تار مو دارد؟

آیا میدانستی دو سوم اطلاعات مغز از بینایی است؟

آیا میدانستی در آمریکا هر 13 دقیقه یـک کـتاب جدید منتشر می شود؟

آیا میدانستی هـنـگام عطسه کردن تـمـامـی بخـشهـای عـمـلیاتی بـدن از کـار می افتد. حتی قلب؟

آیا میدانستی بـرای جلــوگیـری از جـوانـه زدن سـیـب زمیــنی کافی است درون سبد آن یک سیب قرار دهید؟

آیا میدانستی که میشود تخم مرغ را فریز کرد، فقط کافی هست آن را شکسته و در ظرفی ریخته و فریز کرد و جالب اینجاست که تا یک سال خراب نمیشود و کیفیت خودش را دارد؟


آیا میدانستی که لاشخورها بخاطر اسید معده ای که ده برابر اسید معده انسان است قادر هستند لاشه ی حیوانات را بخورند، چرا که اسید معده آنها باکتریهای را به راحتی میکشد؟

آیا میدانستی برای آب پز کردن تخم شترمرغ بایستی یک ساعت و نیم صبر کرد، بعد نیست این را هم بدانید که تخم شترمرغ یک کیلو و نیم وزن دارد؟

آیا میدانستید كه امریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.

آیا میدانستید كه طول عمر مردم سوئد و ژاپن از دیگر ملل جهان بیشتر است.

آیا میدانستید كه هر سال از 600/557/31 ثانیه تشکیل شده است.

آیا میدانستید كه بزرگترین گل جهان فلوزیا نام دارد.

آیا میدانستید كه بیشترین ضربان قلب را قناری ها با1000بار در دقیقه و کمترین را فیل با 27 بار در دقیقه دارد.

آیا میدانستید كه 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می کنند در زیر خاک مدفون شده اند.

آیا میدانستید كه شانس شبیه بودن دو اثر انگشت یک به ‫64 میلیارد است‌.‏


آیا میدانستید كه در تقسیمات لشگری به ده هزار سرباز، تومان گفته و فرمانده آن را امیر تومان می نامند

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط علیا |

من دارم میرم آمریکا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده که
توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره  زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
گذارند مدير بشود.
خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که
دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم.
تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند و بوس مي‌کنند.. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان
مي‌دهد که از يک خانواده‌ي کارگري بوده اما تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌کند.
پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي مي‌شد چقدر
خوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌کرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد.
ولي سد افصوث و دريق که نمي‌شود.
از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي
هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم که در خارج جمعه‌ها تعطيل
نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر گفته‌اي زکي".
ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند
انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
تعسف دارد.
اين بود انشاي من

دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net