|
سلام آنچه میخونید یک داستان غیر واقعیه با شخصیت های واقعی دوست دارم بخونید و نظر بدید.هر هفته ادامه پیدا میکنه و نظرات شما کمکم میکنه بهتر بنویسم.مرسی دوستان
صحنه اول:صبح ساعت ۱۰.۱۵ دانشگاه صنعتی دانشکده فنی طبقه دوم جنب دفتر خسروی.
بچه ها یک چند دقیقه ای بود که از کلاس زده بودن بیرون و دوباره جلسه تشکیل داده بودند.هنوز دانشگاه بوی غم میداد اما کم کم داشتند به نبودنم عادت میکردن.
مهسا و نوشین یواشکی پچ پچ میکردن و اون طرف سالنو نگاه میکردن .؟! با دوستاش ایستاده بود و مشغول گفتمان بودند.بعضی از بچه های معماریو میشناخت و وقتی می دید دارن نگاهش میکنن صدای خنده هاش بالاتر میرفت.
مهسا به نوشین گفت نه اصلاْ ایده خوبی نیست من که اصلاْ ازش خوشم نمیاد و حاضر نیستم این کارو کنم و نوشین زیر چشمی نگاهش کرد و گفت فقط دوست دارم بدونم عکس العملش چیه؟وبعد آروم گفت:شیطونه میگه برم بزنم تو دهنش حیف که نمیشه وگرنه....
آتوسا و سپیده طبق معمول دیر از کلاس امدن بیرون و مثل همیشه خندان بودن داشتند خاطرات سفر کالاتراوارو مرور میکردن و آخرش به یاد من سکوت کردن که خودمم دلم به حالشون سوخت.امدن کنار نوشین و مهسا.آتوسا گفت چرا اینجا ایستادین؟نمیایید بریم بوفه؟مهسا گفت حسش نیست من با مهدی زاده کار دارم واسه پروژه پایان نامم.
نوشین همش برمیگشت و به ؟! نگاه میکرد.میدید میخنده حرصش در میامد و زیر لب ۱ چیزایی میگفت که نمیشد شنید.آتوسا که متوجه نگاه های نوشین شد سرشو برگردوند بعد با تعجب گفت :ااااااااااااااا این ؟! نیست؟نوشین گفت چرا خود احمقشه.
آتوسا باز با همون تعجب قبلی گفت:خبر داره؟بعد خودش جواب داد: اگه خبر داره و انقدر سرخوشه که واقعاْ من براش متاسفم.
مهسا گفت:نه خبر نداره.(در این لحظات سپیده رفته بود تو کلاس چون گوشیشو جا گذاشته بود)
همه داشتند به ؟۱ و دوستاش نگاه میکردند.
آتوسا گفت من خودم بهش میگم.مهسا گفت نه نگی ها اصلاْ براش مهم نیست ضایع میشیم.
آتوسا با تعجب گفت:مگه میشه براش مهم نباشه؟؟؟استادارو ندیدی وقتی شنیدن چه برخوردی داشتد؟یعنی میشه براش مهم نباشه.من میرم میگم.
تا مهسا امد بگه :نرو نگو. آتوسا نصف راهو رفته بود
آتوسا که رسید اون طرف سالن ؟! داشت با دوستاش میرفت از پله ها پایین.
آتوسا صدا زد:آقای ؟!.
و هر ۳ نفرشون با هم برگشتند به سمت آتوسا.آتوسا مثل همیشه خونسرد گفت :میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟
از ۲ پله ای که پایین رفته بود امد بالا و به دوستاش اشاره کرد برید بهتون ملحق میشم.
با همون اعتماد به نفس همیشگی روبه روی آتوسا ایستادو گفت:بفرمایید؟
آتوسا اینجوری شروع کرد:منو میشناسید؟با وجود اینکه میشناخت گفت:نه.آتوسا گفت من از بچه های معماری ۸۶ هستم.گفت:خب چه کمکی از من بر میاد.؟غرورش رو اعصاب بود.انگار علاقه ای به این گفتگو نداشت.این از برخوردش و قیافه حق به جانبش معلوم بود.
آتوسا دید طرف داره پر رویی میکنه.داره میره رو اعصابش از کوره در رفت با جدیدت تمام گفت:
من فقط خواستم بدونید علیا ۱ ماه تصادف کرده تو کماست گفتم شاید قبل مرگش بخواهید ازش حلالیت بگیرید همین.
اینو گفت و رفت و؟! همچنان مات و مبهوت ماند.نمیدونست چی شنیده
ادامه دارد...
ویرایش دوم |