|
صحنه سوم -3شنبه –دانشگاه سمنان-روبه روی سلف برادران
قسمت دوم را از اینجا بخوانید
هنوز نمیدونست کاری که تصمیمشو گرفته انجام بده درسته یا نه؟یک چند روزی بود که ذهنشو سخت مشغول کرده بود اما چاره ای هم نداشت.دیگه از این دلواپسی و نگرانی خسته شده بود.
نگاهی به ساعتش انداخت از 9.30 گذشته بود دیگه باید از کلاسش میومد بیرون اما امروز اون کلاس هم با تاخیرش تصمیم گرفته بود دلواپسی وحیدو بیشتر دامن بزنه.
توی اون نیم ساعتی که ایستاده بود تا کلاس تموم بشه تمام جزئیات اون حیاطو با دقت نگاه کرده بود. نگاهش به کارگاههای اون طرف حیاط بود و رفت و آمد آدمهای محدودی که از این فضا عبور میکردند.دوست داشت حواسشو با فکر کردن به مسائل بی ارزش اطرافش از موضوع اصلی منحرف کنه اما دلمشغولیاش مال این چند روز نبود حدود 1 ماهی بود که شروع شده بود.
از دور محمد و دید که از سالن آمد بیرون انتظارش داشت تموم میشد اما وحید از شنیدن واقعیت ترس داشت .دوست نداشت هر چیزی بشنوه اون فقط به اخبار خوب فکر میکرد و وقتی تمام حدسهاشو با غیبتهای این مدت کنار هم میگذاشت دوباره دلشوره تمام وجودشو میگرفت.
محمد که متوجش شد به طرفش آمد به عادت همیشه دست همدیگه رو فشردن.محمد نگاهی به ورودی سالن انداخت و گفت:
- دارن میان.4 نفرن اونی که تمام مشکی پوشیده ،اونه.
وحید آب گلوشو به آرامی فرو داد با اضطراب گفت:چه جور آدمیه؟محمد بی علاقه به جواب دادن گفت:دختر خوبیه. کسی باهاش مشکلی نداره.البته وحید اصلا براش مهم نبود که آدم خوبیه .فقط میخواست حرفی زده باشه.
با دوستاش که پا گذاشت به حیاط درست در ضلع روبه روی وحید شروع به حرکت کردند.2تا 2تا با هم قدم میزدند وحید اصلاً دوست نداشت به دنبالشون بره و بعد بگرده ببینه کدوم یک از اونهاست؟
اما چاره ای هم نبود.از سمت راست حرکت کرد تا بتونه از روبه رو باهاشون برخورد کنه.دستاش کاملاً یخ کرده بود نمیدونست میترسه یا اضطراب شنیدن خبره؟
1 دقیقه هم طول نکشید که دید روبه روشون قرار گرفته.از بینشون 2 نفر کاملاً مشکی بودن اما وحید شناختش.اطمینان داشت خودشه اما نمیدنست از کجا انقدر مطمئنه؟
وقتی رسید بهشون با همون محجوبیت همیشه سرشو کمی پایین انداخت و سلام کرد.دخترها اصلاً توقع همچین برخوردیو نداشتن.وحیدو بارها دیده بودند میدونستند سال بالاییشونه اما واقعاً نمیشناختنش.و هرگز بهش سلام نکرده بودند.
تک تک به آرومی سلام کردند. وحید کمی سرشو بالا آورد دیگه مشخص بود با کی کار داره.یک کم ترسش ریخته بود.جنس این ترس رو درک نمیکرد.
آروم گفت:مونا خانم؟
مونا کاملاً مات و مبهوت مانده بود .گفت:بله خودم هستم بفرمایید؟؟
وحید کمی جابجا شد و دوباره به آرومی گفت:من 1 سئوال داشتم نمیخواستم مزاحمتون بشم.
نمیدونست چجوری باید سئوالشو مطرح کنه؟نمیدونست چه سئوالهایی به ازای اون ازش پرسیده میشه؟اما دیگه تحمل ندونستن و نشنیدن هم نداشت.
نفس عمیق کوتاهی کشید و گفت:من میخوام بدونم علیا الان کجاست؟
تعجب مونا با اخمی که رو پیشونیش امد نمایان شد اما با ادامه حرفهای وحید بهش اعتماد کرد.
-چرا گوشیش خاموشه؟سمنان نیست؟من هر چی گشتم پیداش نکردم.
حالا تمام وجود وحید در یک حرارت خاص میسوخت و تمام وجود مونا در ترس جواب دادن بود.حالا میدونست این پسر دختر عمه شو به خوبی میشناسه و مدتهاست ازش خبر نداره مثل خیلی ها که هنوز بیخبرن.
مونا سرشو انداخت پایین میترسید واقعیتو بگه اما چاره ای نبود کمی سکوت کرد و وقتی حس کرد اضطراب این پسر داره زیاد میشه آروم گفت:
راستشو بخواهید .عل،علیا حدود 2 ماه پیش تو راه شاهرود- سمنان تصا،تصادف کرده.الان تو کماست.
وحید دیگه مطمئن بود تمام حدسهاش درست از آب در آمده.دستشو کوبید رو پیشونیش و روشو برگردوند نمیخواست دخترها بفهمن که گوشه چشم وحید برای یک دوست هرگز ندیده پر اشک شده.
ادامه دارد |