تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


عید آمد بهار آمد...تو دوری اما!!!!

دوست داشتم از بهار بنویسم دیدم حسی برای نوشتن نیست.

وقتی پیشم نیستی به احترام حضور بهار سکوت میکنم.

 

جمعه سی ام اسفند 1387 توسط علیا |

تقدیم به دست نیافتنیم

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(فسمت پنجم)

 قسمت چهارم را میتوانید از اینجا بخونید

صحنه پنجم-لا مکان-۲ شنبه ۱۲.۴۵ ظهر

سکوت سنگینی بین بچه ها حکم فرما بود از اون سکوتهای خسته کننده.هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتن از یک ساعت پیش که سوار قطار شده بودند تنها چند کلمه ای در مورد لحظه های رسیدن بینشون ردوبدل شده بود.

این سکوت اتفاقی بود که کمتر در قطار می افتاد. معمولاْ اونقدر سرحال بودند که تا خود تهران مشغول حرف زدن بودن.اما مدتی بود که بینشون هیچ حرفی زده نمیشد انگار تمام دلیل صحبتشون من بودم و حالا که نبودم بینشون سکوت بود وسکوت.

نوشین و مهسا کنار هم نشسته بودند و زل زده بودند به بیرون و بدون پلک زدنی به بیرون نگاه میکردند انگار دیدن صحنه های تکراری بیرون یک وظیفه بود که تا سمنان باید انجامش می دادند.

آتوسا هم که با بی میلی به بیرون نگاه میکرد در کنار سپیده درست در سمت راست آنها نشسته بود.

توی ذهن هرکدومشون دنیایی ساخته شده بود که همشون یک جورایی ازش فراری بودن.گاهی نظری به گذشته مینداختن و به سرعت مثل کودکی که زنگ دری رو به قصد مزاحمت زده فرار میکردند تا نکنه خاطره ای اونقدر موندگار شه تا غمشون دوچندان بشه.

تا لحظاتی دیگه میرسیدند و من سخت در انتظار حضور دوستانم بر سر بالینم بودم.این یک هفته دائماْ ادمهای جدیدی برای دیدنم می آمدن اما من مثل یک همیشه منتظر چشم به راه حضور دوستانم بودم.گاه با خودم فکر میکردم چقدر برایشان سخت است دیدن من در این حالت.اما چاره ای نبود باید می امدند.

از ایستادن قطار خوشحال نشدن.انتهای مسیر همینجا بود.قلبها به تپش افتاده بود.ثانیه ها چه تند میرفت.

***************************************************************

نوشین ایستاد.

تنها آتوسا که چند قدمی باهاش فاصله داشت متوجه ایستادنش شد برگشت و نگاه معنا داری بهش انداخت و آروم در حالی که از سکوت زیاد لبهاش خشک شده بود گفت:چرا ایستادی؟

نوشین خیلی مضطرب بود گفت:من نمی یام شما برید!! سپیده و مهسا کمی جلوتر ایستاده بودند.سپیده گفت:چی شده؟چرا نمی آیید؟

آتوسا گفت:میگه نمیام.

سپیده و مهسا نگاهی به هم انداختن.مهسا قدمی به جلو برداشت و گفت:پس واسه چی این همه راه امدیم؟

نوشین که دیگه نمایان بغض کرده بود گفت:دلم نمیاد اینجوری ببینمش میفهمید؟

آتوسا آروم گفت:فکر میکنی ما دلمون میاد؟

مهسا کمی نگاهشان کرد و راهش را ادامه داد.سپیده به آتوسا اشاره کرد و هر دو به راه افتادن و نوشین با ترس قدمهایش را برداشت.

قدمها به آسانی برداشته نمی شدند.در هر قدم دنیایی خاطره پنهان بود که با عبور از هر فضا مانند دفتر خاطراتی ورق میخورد.صورتشان پر از اشک بود .دوستان من شریک دنیا دنیا خاطرات دانشگاهیم اکنون به دیدن دوستی آمده بودند که هفته ای بود سکوت اختیار کرده بود.

من غرق شادیم.حالا دوستانم کنارم هستند من اینجا و آنها آن طرف اتاق.دیدن صورتهای اشکبارشان، در آغوش کشیدنهایشان آزارم میدهد اما بودنشان حتی در پشت اتاق انتظارم امیدم را برای بازگشت دوچندان میکند..حالا کنار همیم شاید با هم نخندیم اما میدانیم به امید روزهای در کنار هم بودنمان در کنار هم خندیدنمان مشتاقانه منتظر خواهیم ماند.

کمی تا صبحدم سال 1388 مانده است کمی قدر یکدیگر را بدانیم

ادامه دارد

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط علیا |

پیش درآمد 3 دقیقه مانده به آخر دنیا

سلام دوستای گلم

تصمیم داشتم به مناسبت پایان سال ۱ مطلب بنویسم به نام ۳ دقیقه مانده به آخر دنیا.

اما قبلش دوست داشتم شما عزیزانم بگید اگه شما در این لحظات بودید چه کاری انجام میدادید.

حتماْ به این قضیه فکر کنید و برام بنویسید مطمئنم حرفهای شما خیلی خیلی کمکم میکنه تو بهتر نوشتن تنها ۳ دقیقه تا آخر دنیا.

سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط علیا |

عشق یعنی این - ازدواج با دختری که سرطان دارد

 

برای دیدن ادامه عکسها و آخر ماجرا به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط علیا |

قالب جدید وبلاگ

سلام دوستای عزیزم

به مناسبت شروع سال جدید قالب وبلاگمو عوض کردم

امیدوارم خوشتون بیاد

ممنون میشم نظراتتونو درباره قالب جدیدم تنها تو این پست بنویسید.مطمئناْ نظرات شما باعث دلگرمی من میشه.

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت چهارم)

قسمت سوم را از اینجا بخوانید

صحنه چهارم -بیمارستان فاطمیه سمنان-۳شنبه ۳ بعد ازظهر

سکوت سالن با صدای قدمهاش شکسته میشد.البته سکوت مطلق نبود گاهی هیاهوی اطرافیان نظرش را به اطراف جلب میکرد.اما برای او فقط سکوت بود و سکوت.تنها صدای پای خودش را  میشنید .تا امروز به صدای کفشاش توجهی نداشت.

احساس پریشونی داشت نمیدونست چند روزه این احساسو داره اما میدونست از وقتی خبرو شنیدحال خوبی نداره.هر قدمی که بر میداشت تپش قلبش بیشتر میشد.وقتی کسی از کنارش عبور میکرد میترسید صدای ضربان قلبش شنیده بشه.

تا انتهای سالنی که پرستار راهنماییش کرده بود زیاد فاصله ای نمونده بود.اما برای رسیدن عجله ای نداشت.همیشه قدمهاشو با اعتماد به نفس تمام بر میداشت و سر افراز راه میرفت.اما امروز در تک تک قدمهاش ترس پنهان بود.میدونست با صحنه های خوبی روبه رو نخواهد شد.

انتهای سالن که رسید باید به سمت راست میپیچید و از پله ها بالا میرفت.این کار ۳دقیقه از وقتش را میگرفت اما اون لحظات برای او بیشتر از ۲ ساعت احساس میشد.

به اولین پله که رسید ایستاد و به بالا نگاه کرد نمیدانست چرا یاد پله های دانشگاه افتاده یاد روزی که از پله های سایت پایین میومد و در پا گرد دوم وقتی سر بلند کرد مرا رو به رویش دید . با همان ژاکت سبز همیشگی.و دوباره سرش را پایین انداخت و گویی مرا ندیده از کنارم گذشت.با خودش فکر کرد ای کاش سلام میکردم.اگر أن روز کلمه ای بینمون ردوبدل میشد با اطمینان میشد گفت آخرین صحبت بود اما حیف....

قدم از قدم برداشت .پاهایش سنگین بود توان رفتن نداشت.نمیدونست به استقبال چی میرود؟نمیدونست زود آمده یا دیر؟

به آخرین پله که رسید مکث کوتاهی کرد نفس عمیقی کشید و به سمت راست چرخید روی دیوار فلشی زده شده بود که جهت ای-سی-یو را نشان میداد.دگر مطممئن بود پاهایش دارن میلرزند.و این بدان معنی بود که دیگر رسیده .

سالن مملو از جمعیت بود.عده ای دختر جوان گوشه دیوار ایستاده بودند.یکی اشک گونه هاش را پاک میکرد به آرامی چیزی میگفت.

سمت چپ پسری روی زمین نشسته بود و آرام قرآن میخواند و با افسوس سرش را تکان میداد.

کمی جلوتر چند خانم مسن تر مشغول گفتگو بودند.

هر قدمی که بر میداشت حرف تازه ای میشنید.با خودش فکر کرد:اینها همه برای علیا اینجا هستند؟و ترس دوباره وجودش را گرفت.نمیدونست خانواده ام را چگونه پیدا کنه؟.نمیشناختشون.ونمیدونست به آنها چه بگوید.

به ای-سی-یو که نزدیک شد پسر جوانی روی زمین نشسته بود و زار زار اشک میریخت و اطرافش کمی شلوغ بود .انگار همه میخواستند آرامش کنند.ایستاد و نگاهی به او انداخت.

سرش را که برگرداند.مهسا و نوشین و آتوسا را دید که گوشه سالن ایستاده اند.دیدن آنها در اون لحظه براش مثل دیدن یک هموطن در یک خاک غریب بود .به طرفشون رفت.شاید اولین بار بود که بهشون سلام میکرد.به کمک آتوسا راشد رو پیدا کرد.

پسری که روی زمین همچنان گریه میکرد راشد نبود.

راه رفته را دوباره برگشت.راشد را دید که گوشه ای مات و مبهوت ایستاده.سلام کرد.راشد از افکارش بیرون امد و جواب سلامش را داد.به عادت همیشه دست دراز کرد و دستانش را فشرد.نمیدونست چه بگه؟؟؟

-من ؟! هستم از آشناهای خواهرتون توی دانشگاه صنعتی.متاسفم برای اتفاقی که افتاده.

اشک از چشمان راشد فرو افتاد.

حالا دیگر میدونست این سالن مملو از جمعیت همه برای دیدن دختری آمدن که او برای آخرین سلامش لحظه ای درنگ کرده بود.

ادامه دارد

ویرایش دوم

 

 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط علیا |

آیا میدانستید؟(3)

آیا میدانستید که قلب میگو در سر آن واقع است ؟

آیا میدانستید که
فاصله بین مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است ؟

آیا میدانستید که
قلب شما روزی ۱۰۱۰۰۰ بار می تپد ؟

آیا میدانستید که
از دست دادن تنها ۱٪ از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟

آیا میدانستید که
ناخن های دست ۴ برابر سریعتر از ناخن های پا رشد میکنند ؟

آیا میدانستید که
انسان سالانه بیش از ۱۰ میلیون مرتبه پلک می زند ؟

آیا میدانستید که
قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند ؟

آیا میدانستید که
دلفین‌ها هم مانند گرگ‌ها هنگام خواب یك چشمشان را باز می‌گذارند ؟

آیا میدانستید که
سرعت آب دهانی كه هنگام عطسه از دهان شما خارج میشود، حدود ۱۲۰ كیلومتر بر ساعت است ؟

آیا میدانستید که
۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می‌كشد تا نور خورشید به زمین برسد!

آیا میدانستید که
در تایوان بشقاب‌های گندمی درست می‌شود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم می‌خورند ؟

آیا میدانستید که
یك ‌چهارم استخوان‌های بدن، در پای او قرار دارد!

آیا میدانستید که
اسم تمام قاره‌ها با همان حرفی كه آغاز شده است پایان می‌یابد ؟

آیا میدانستید که
مقاوم‌ترین ماهیچه در بدن، زبان است ؟

آیا میدانستید که
كلمه "ماشین‌تحریر" (TYPEWRITER) طولانی‌ترین كلمه‌ای است كه می‌توان با استفاده از حروف تنها یك ردیف كیبورد ساخت ؟

آیا میدانستید که
خوك‌ها به لحاظ فیزیك بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند ؟

آیا میدانستید که
وقتی كه به شدت عطسه می‌كنید، ممكن است یك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنید، ممكن است یك رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید ؟

آیا میدانستید که
جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برف‌پاك‌كن‌های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند ؟

آیا میدانستید که
تنها غذایی كه فاسد نمی‌شود، عسل است ؟

آیا میدانستید که
تمامی خرس‌های قطبی چپ‌دست هستند ؟

آیا میدانستید که
مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می‌كند ؟

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت سوم)

صحنه سوم -3شنبه –دانشگاه سمنان-روبه روی سلف برادران

 قسمت دوم را از اینجا بخوانید

هنوز نمیدونست کاری که تصمیمشو گرفته انجام بده درسته یا نه؟یک چند روزی بود که ذهنشو سخت مشغول کرده بود اما چاره ای هم نداشت.دیگه از این دلواپسی و نگرانی خسته شده بود.

نگاهی به ساعتش انداخت از 9.30 گذشته بود دیگه باید از کلاسش میومد بیرون اما امروز اون کلاس هم با تاخیرش تصمیم گرفته بود دلواپسی وحیدو بیشتر دامن بزنه.

توی اون نیم ساعتی که ایستاده بود تا کلاس تموم بشه تمام جزئیات اون حیاطو با دقت نگاه کرده بود. نگاهش به کارگاههای اون طرف حیاط بود و رفت و آمد آدمهای محدودی که از این فضا عبور میکردند.دوست داشت حواسشو با فکر کردن به مسائل بی ارزش اطرافش از موضوع اصلی منحرف کنه اما دلمشغولیاش مال این چند روز نبود حدود 1 ماهی بود که شروع شده بود.

از دور محمد و دید که از سالن آمد بیرون انتظارش داشت تموم میشد اما وحید از شنیدن واقعیت ترس داشت .دوست نداشت هر چیزی بشنوه اون فقط به اخبار خوب فکر میکرد و وقتی تمام حدسهاشو با غیبتهای این مدت کنار هم میگذاشت دوباره دلشوره تمام وجودشو میگرفت.

محمد که متوجش شد به طرفش آمد به عادت همیشه دست همدیگه رو فشردن.محمد نگاهی به ورودی سالن انداخت و گفت:

- دارن میان.4 نفرن اونی که تمام مشکی پوشیده ،اونه.

وحید آب گلوشو به آرامی فرو داد با اضطراب گفت:چه جور آدمیه؟محمد بی علاقه به جواب دادن گفت:دختر خوبیه. کسی باهاش مشکلی نداره.البته وحید اصلا براش مهم نبود که آدم خوبیه .فقط میخواست حرفی زده باشه.

با دوستاش که پا گذاشت به حیاط درست در ضلع روبه روی وحید شروع به حرکت کردند.2تا 2تا با هم قدم میزدند وحید اصلاً دوست نداشت به دنبالشون بره و بعد بگرده ببینه کدوم یک از اونهاست؟

اما چاره ای هم نبود.از سمت راست حرکت کرد تا بتونه از روبه رو باهاشون برخورد کنه.دستاش کاملاً یخ کرده بود نمیدونست میترسه یا اضطراب شنیدن خبره؟

1 دقیقه هم طول نکشید که دید روبه روشون قرار گرفته.از بینشون 2 نفر کاملاً مشکی بودن اما وحید شناختش.اطمینان داشت خودشه اما نمیدنست از کجا انقدر مطمئنه؟

وقتی رسید بهشون با همون محجوبیت همیشه سرشو کمی پایین انداخت و سلام کرد.دخترها اصلاً توقع همچین برخوردیو نداشتن.وحیدو بارها دیده بودند میدونستند سال بالاییشونه اما واقعاً نمیشناختنش.و هرگز بهش سلام نکرده بودند.

تک تک به آرومی سلام کردند. وحید کمی سرشو بالا آورد دیگه مشخص بود با کی کار داره.یک کم ترسش ریخته بود.جنس این ترس رو درک نمیکرد.

آروم گفت:مونا خانم؟

مونا کاملاً مات و مبهوت مانده بود .گفت:بله خودم هستم بفرمایید؟؟

وحید کمی جابجا شد و دوباره به آرومی گفت:من 1 سئوال داشتم نمیخواستم مزاحمتون بشم.

نمیدونست چجوری باید سئوالشو مطرح کنه؟نمیدونست چه سئوالهایی به ازای اون ازش پرسیده میشه؟اما دیگه تحمل ندونستن و نشنیدن هم نداشت.

نفس عمیق کوتاهی کشید و گفت:من میخوام بدونم علیا الان کجاست؟

تعجب مونا با اخمی که رو پیشونیش امد نمایان شد اما با ادامه حرفهای وحید بهش اعتماد کرد.

-چرا گوشیش خاموشه؟سمنان نیست؟من هر چی گشتم پیداش نکردم.

حالا تمام وجود وحید در یک حرارت خاص میسوخت و تمام وجود مونا در ترس جواب دادن بود.حالا میدونست این پسر دختر عمه شو به خوبی میشناسه و مدتهاست ازش خبر نداره مثل خیلی ها که هنوز بیخبرن.

مونا سرشو انداخت پایین میترسید واقعیتو بگه اما چاره ای نبود کمی سکوت کرد و وقتی حس کرد اضطراب این پسر داره زیاد میشه آروم گفت:

راستشو بخواهید .عل،علیا حدود 2 ماه پیش تو راه شاهرود- سمنان تصا،تصادف کرده.الان تو کماست.

وحید دیگه مطمئن بود تمام حدسهاش درست از آب در آمده.دستشو کوبید رو پیشونیش و روشو برگردوند نمیخواست دخترها بفهمن که گوشه چشم وحید برای یک دوست هرگز ندیده پر اشک شده.

 

ادامه دارد

سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط علیا |

به یاد حسنی ده شلمرود


شایا تجلی _ منوچهر احترامی

توی ده شلمرود

حسنی تک و تنها بود

تنها روی سه پایه

نشسته توی سایه

حسنی نگو یه خسته

حسنی دلش شکسته

حسنی چه غصه داره

کتاب قصه د اره

اما دلش گرفته

باباش از دنیا رفته

حسنی نگو یه غمگین

اشک ِ چشاشو ببین

 

حسنی با چشم گریون

رو کرده به آسمون

بابای مهربونش

همیشه همزبونش

به آسمونا رفته

حسنی دلش گرفته

آقای احترامی

اون قصه گوی نامی

راوی قصه هاش بود

یه جورایی باباش بود

بابا منوچهر روحش شاد

زندگی رو یادش داد

 

اون دوست بچه ها بود

به فکر باغچه ها بود

یه دنیا قصه گفته

حسنی یادش میوفته

زار و زار و زار می زنه

توی خودش  می شکنه

توی دلش اتیشه

نمی دونه چی می شه

راوی قصه هاش رفت

طفلی چه زود باباش رفت

حسنی بازم تنها شد

طفلکی بی بابا شد

قصه به اخر رسید

احترامی پر کشید

شایا تجلی

یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net