|
قسمت هشتم و نهم را از اینجا بخونید
صحنه دهم-خانه ما-2شنبه 12.45 ظهر
مامان در حالی که سعی میکرد به آرامی بشقابها رو جمع کنه زیر چشمی حواسش بود ببینه بچه ها ناهار خوردن یا نه؟
سری بلند کرد و به راشد گفت:راشد جان اون سالادو بگذار جلوی ؟! .
راشد هم به احترام حرفی که شنیده بود این کارو کرد.تعارفاتی بینشون ردو بدل شد و دوباره حرف از کمبود بنزین پیش کشیده شد.
مامان به آرومی از سر جاش بلند شد و رو کرد به بچه ها و گفت:من بلند میشم یک کم جمع و جور کنم شما مشغول باشید.
بچه ها سری بلند کردند و نگاهی به مامان انداختند و دوباره حرفاشونو پیش گرفتند.
امروز شهادت امام رضا (ع) بودو تعطیلی رسمی.بنابراین ؟! اومده بود مثلاً دیدن من.
مامان ناهار دعوتش کرده بود و حالا که اون حسابی با راشد صمیمی شده بود یک جورایی شده بود عضو خانواده ما.
در واقع یک جورایی تو خونه برام جایگزینی پیدا شده بود.
مامان دوباره به طرف میز آمد تا به همراه سمانه وسایل اضافه میزو جمع کنه و دسرو رو میز بچینه.
مشغول کارها بودند که ناگاه تلفن زنگ خورد.
راشد نگاهی به تلفن انداختو دوباره سرشو به طرف ؟! چرخاند گویی اصلاً صدایی نشنیده.
مامان ظرف ماستو گذاشت رو open آشپزخونه و به طرف تلفن رفت.
هنوز نرسیده بود تلفن قطع شد .مدت کوتاهی منتظر شد تا شاید دوباره تماسی گرفته بشه اما این اتفاق نیوفتاد بنابراین دوباره راهی آشپزخانه شد.هنوز چند قدمی بر نداشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد.این دفعه سرعتشو بیشتر کرد و گوشی برداشت:
-بله بفرمایید
صدای پشت خط شنیده نمیشد فقط صدای مامان بود که در فضای خفه خانه شنیده میشد.
بچه ها تن صداشونو آورده بودند پایین تا مامان راحتتر صحبت کنه.
-بله خودم هستم بفرمایید.
-بله.
-بله.
-چی؟چی شده؟تورو خدا بگید علیای من چی؟
شنیده اسم من همه رو از رو صندلی هاشون بلند کرد.حالا مامان به طور واضح میلرزید.اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.
-علیای من چی؟بگید من آمادگیشو دارم.
چه التهاب غریبی
***************************************************
صحنه یازدهم-جاده شاهرود سمنان-2شنبه 10.20 ظهر
موسیقی ملایمی در حال نواختن بود اما دکتر اصلاً توجهی به موسیقی نداشت.چند دقیقه ای بود که اصلاً نمیدونست کجاست و داره به کجا میره؟
امروز که روز تعطیلش بود،رو حساب چک کردن ماشین و خرید یک سری وسایل غیر ضروری امده بود بیرون و به ناگاه فهمیده بود تو جادست و داره میره به جایی که خودش نمیدونست کجاست.
از لحظه حرکت چند بار به حرفهایی که بین خودش و آتوسا گذشته بود فکر کرد.درست به خاطر داشت که آتوسا گفته بود دوستش سمنانه و 2 سالو 4 ماه که تو بیمارستان بستریه.
فکر میکرد توی شهر غریب چجوری یک دختر غریب ترو پیدا کنه.اما میدونست سمنان شهر بزرگی نیست که بخواد همچین بیمار خاصیو تو خودش گم کنه.
هر چی جلو تر میرفت براش بیشتر سئوال پیش میومد که چرا داره میره؟و گاهی گزینه هایی رو مرور میکرد.
به هر حال جالب بود که 2 سال پیش تو دانشگاه دختری عاشقش شده باشه.همون روزایی که اون داشت وقتشو با یلدا سپری میکرد و وقتی که به وصال نزدیک میشدند یلدا پسش زد و گفت که مرد ایده ال ش نیست.دلش میخواست همون روزا کشف میکرد یکی اونقدر میخواستتش که بعد از 2 سال و اندی دوستاش فراموش نکرده بودند ماجرای این عشق اسطوره ایرو.
اما دیدن دختری که 2 سال بود خاموشه برای همه سخت بود مخصوصا برای دکتر که به تازگی بدجوری دلش میگرفت و دلش میخواست همیشه خاموش بشه.حالا داشت به دیدن آدمی میرفت که دوست داشت جای اون باشه.میخواست ببینه خاموشی مفهومش چیه؟
به شهر که رسید آدرس یک سری از بیمارستانها رو از اولین نفری که دید گرفت.
اولین بیمارستان یک همچین مریضی نداشت اما شنیده بود که دختری توی بیمارستان فاطمیه به مدت طولانی بستریه.
ماشینشو که جلو بیمارستان فاطمیه پارک کرد نگاهی به ساعتش انداخت 11:50.هنوز تا وقت ملاقات خیلی مونده بود اما بدش نمیومد شانسشو امتحان کنه.
به در شیشه ای که رسید نگهبان با جدیت به طرفش امد.آقا وقت ملاقات نیست بفرمایید ساعت 2 بیایید.
دهن خشکشو به سختی باز کردو گفت:من از راه دور آمدم میرم زود میام.
نمیشه آقا بفرمایید ما ماموریم و معذور.
خستگی تمام بدنشو گرفته بود.حوصله بحث نداشت از پله ها پایین آمد و باز پشیمون شد و برگشت
-ببخشید 1 سئوال داشتم خدمتتون
--بفرمایید
-اون دختر خانمی که 2 سال و نیمه تو کماست تو این بیمارستانه؟
--بله.نکنه شما برای دیدن اون امدید.
-اگه اینجا هستن بله.
نگهبان لحظه ای مکث کرد و اندیشید.سپس به آهستگی که کسی نشنوه گفت بیا برو همین سالنو بگیر برو دست راست از پرستار بپرس.
دکتر کلی تشکر کرد و وارد شد.بقیه همراهان شروع کردند به سرو صدا کردن.دکتر تنها صدای نگهبانو شنید که میگفت:مریضش همراه نداره این همراه مریض بود.
دکتر راهی سالن سمت راست شد.از پرستار سراغ اتاق منو گرفت.
پرستار که تازه شیفتشو تحویل گرفته بود یک نگاهی به سرتا پای دکتر انداختو گفت :از این طرف.
توی سالن که با هم میرفتند پرستار پرسید:
-فامیلشین؟من تا حالا ندیده بودمتون.
دکتر حس و حال جواب دادن نداشت اما به جهت احترام گفت:
--آشناشم
و از این فرصت بوجود اومده استفاده کرد و گفت:
--حالش چطوره؟
-حالش؟خیلی عادیه؟دیگه از دستگاه گرفتنش چند ماهی هست آمده تو بخش.شما خیلی وقته بهش سر نزدید؟
دکتر سرشو پایین انداخت و تو دلش گفت:2 سال و 4 ماه
--کسی پیشش نیست؟
-نه خیلی وقته روزها تنهاست فقط وقت ملاقات مامانش و گاهی داداشش یا دوستاش تک و توک میان بهش سر میزنن.الانم که وقت ملاقات نیست.
دکتر سکوت کرد و پرستار ادامه داد
-داره 3 سال میشه خب خانوادش چه گناهی کردن؟از زندگیشون که نمیشه بیوفتن میشه؟
دکتر چیزی نگفت
جلوی در اتاق که رسیدن پرستار ایستاد و گفت:اینجاست.
دکتر نیم نگاهی به اتاق انداخت 4/1 تخت مشخص بود پرستار تنهاش گذاشت و دکتر اندیشید قدم به داخل اتاق بگذاره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این قدمها میتونست زندگیشو تحت الشعاع قرار بده.
فقط میدونست از صبح برای این قدمهای سرنوشت ساز راهی شهر دختر غریب شده بود.
ادامه دارد |