تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دوازدهم و سیزدهم)

 قسمت دهم و یازدهم را از اینجا بخوانید

صحنه دوازدهم-بیمارستان فاطمیه-2 شنبه 10.40 صبح

لحظات سختی بود و دکتر همچنان در اندیشه رفتن و یا ماندن بود.

اولین قدمش را با ترس و لرز برداشت و قدم داخل اتاق گذاشت.فضای اتاق بسیار سرد و دلگیر بود 3 تخت در داخل اتاق قرار داشت که تنها تخت وسط اشغال شده بود.

روی تخت وسط دختری خوابیده بود که ضعف اندام و صورتش گواه سالهای خاموشیش بود.

دکتر به آهستگی قدم برمیداشت.میترسید چشم باز کنم و او را در کنار خودم ببینم.میترسید دلیل آمدنش را بپرسم و او خود نمیدانست برای چه آمده؟

پهلوی تخت یک میز فلزی مربع شکلی قرار داشت.روی میز تنها چیزی که جلب توجه میکرد یک قاب عکس نقره ای رنگ بود.از همان فاصله مشخص بود که عکسی از من درون آن خودنمایی میکند.

دکتر کمی قدمهایش را تندتر کرد.بالای سرم که رسید حس غریبی تمام وجودش را گرفت.احساس خوبی نبود.گرچه در مقابل آدم ضعیفی بود اما احساس قدرت نمیکرد.میدانست توانایی دفاع از خود را ندارم میدانست که با آنکه هستم ولی گویا نیستم و این اورا آزار میداد.

قاب عکس را از روی میز برداشت.یکی از عکس های دانشگاهم بود.بچه ها درتولد 27 سالگیم به عنوان کادو بر سر بالینم گذاشته بودند.

دکتر لحظه ای مات و مبهوت ماند.خیره به عکس شده بود و می اندیشید:من میشناسمش بارها و بارها در دانشگاه دیده بودمش.و وقتی غیبش زد فکر میکردم کجا رفته؟ فارغ التحصیل شده؟خیلی وقت بود یادم رفته بود توی دانشگاه هر طرف میرم یکیو میبینم که از دور فقط نگاهم میکنه.آره این خودش بود....

عکس رو دوباره روی میز گذاشت.و نگاهی به صورت بیجانم انداخت.

کمی سرش رو جلو تر آورد .انگار میخواست چیزی تو گوشم زمزمه کنه.

به آهستگی گفت:

سلام.میدونم صدامو میشنوی.من اومد.اومدم ببینمت.نمیدونم چرا بعد از این همه سال خدا منو تورو دوباره رو به روی هم قرار داد.اونم به این شکل تو خاموشیو من پر حرف نگفته؟؟؟شایدم بد نباشه آدم با کسی حرف بزنه که میدونه حرفهاشو به هیچ کس نمیگه!!

کاش همون روزا میومدی حرف دلتو بهم میزدی.کاش میگفتی تو سرت چی میگذره.کاش جفتمون الان انقدر پشیمون نمیشدیم از حرفهایی که هرگز نگفتیم.کاش انقدر ساکت نبودی.

بعض گلوی دکترو فشار میداد حس خوبی بود حرف زدن با آدمی که فقط شنونده است.گرچه گاهی با تمام وجود دلش می خواست چشم باز کنم و فقط نگاهش کنم.

سرشو بالا گرفت کمرشو به عقب کشید و دستاشو رو صورتش فشرد و با التماس گفت:خدایا چرا؟چرا الان؟چرا اینجوری؟

دوباره بهم نگاه کرد.قطره اشکی از دیدگانش جاری شد.

به آهستگی در حالی که دست بیجانمو میگرفت گفت:خیلی دیره کاش زودتر پیدات میکردم..........

صدای مانیتور بالای سرم که بلند شد دکتر بشدت ترسید.دستانمو رها کرد.ترس تمام بدنشو گرفت.نفهمید چقدر طول کشید اما به ناگاه دید پرستارا همه ریختن تو اتاق.

آلارم دستگاه بالا سرم شدت گرفته بود.جو بدی داخل اتاق بود همه چیز به هم ریخته بود.دکتر اشکارا میلرزید.

یکی از پرستارای با عصبانیت گفت:چه اتفاقی افتاده؟و قبل اینکه دکتر حرفی بزنه ادامه داد:بفرمایید بیرون.بفرمایید لطفاً.

دکترو از اتاق بیرون کردن.به شدت ترسیده بود.نکنه اتفاقی بیوفته این جمله ای بود که بارهاو بارها تکرار کرد.

نمیتونست تصمیم بگیره بره یا بایسته.نکنه بلایی سرم بیادو مقصر اون باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

*************************************************************

صحنه سیزدهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-13.30 ظهر

توی این نیم ساعت بیمارستان به طور عجیبی شلوغ شده بود.جدا از خانواده هایی که برای دیدن مریضهاشون پشت در تجمع کرده بودند.چهره های آشنایی دیده میشد که مشخص بود برای دیدن من آمدند.

با اتفاقات عجیبی که تو این 1 ساعتو اندی افتاده بود همه مشتاق بودن ببینن داخل بیمارستان چه خبره؟

توی سالن اصلی مامان بیقراری میکرد و خاله یاسی دستاشو سخت فشار میداد تا آرامششو حفظ کنه.اشکهایی که بعد 2 سال و 4 ماه خشک شده بود دوباره شدت گرفته بود.حالا دیگه اتفاقی افتاده بود که به هیچ وجه برگشت پذیر نبود.

دلش میخواست منو ببینه و از اتفاقی که افتاده مطمئن بشه اما با توجه به حضور قبلی دکتر توی اتاقم اجازه این کارو بهش نمیدادن و بخاطر بررسی بعضی مسائل موکولش میکردند به ساعاتی دیگه.

لحظاتی به همین شکل گذشت.سرپرستار به طرف مامان امد.به اهستگی گفت:رئیس بخش میخواد ببینتتون!

مامان گفت:تا علیارو نبینم از جام تکون نمیخورم.

پرستار ادامه داد:عجله نکنید یک سری کارا مونده میبینینش.لطفا با من بیایید.

خاله مامانو بلند کرد و با هم بدنبال پرستار رفتند.تعدادی پله رو بالا و پایین کردند تا به بخشی رسیدند که بزرگ نوشته شده بود:رئیس بیمارستان.

پرستار در زد و وارد شد و گفت:مادرشون امدند.

و بعد اشاره کرد به مامان که وارد شن.

مامان به سختی گام بر میداشت توی این 2 سال و اندی خیلی خیلی پیر شده بود یک جورایی تصادف من همه رو برده بود به کما یکی به شکل منو یکی به شکل مامانو خانوادم.

وارد اتاق که شد درست روبه روی در میز بزرگ رئیس بیمارستان قرار داشت.و در مقابل میز پشت به در تعدادی صندلی وجود داشت .اولین چیزی که پس از ورود به چشمش خورد صورت رئیس بیمارستان بود و مردی که در مقابلش ایستاده بود و هر دو به او نگاه میکردند.

رئیس مامانو دعوت به نشستن کرد و خودش و مرد هم نشستند.

مامان به آهستگی اشک میریخت.سرشو بلند کرد و گفت:چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟؟

رئیس مکثی کرد و گفت:ما هم دقیقاً نمیدونیم چی شد؟؟؟فقط میدونیم لحظه ای که آقای دکتر(و به مرد اشاره کرد)بالای سرش بوده ایست قلبی داشته.

ادامه دارد

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط علیا |

آیا میدانستید؟(4)

۱.آیا میدانستید که پشه كش ها پشه را نابود نمی كنند، بلكه تو را مخفی می كنند! آن ها حس پشه ها را از كار می اندازند، بنابراین پشه ها نمی توانند بفهمند كه تو كجایی!

۲.آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی كافی است درون سبد آن یك سیب قرار دهید.

۳.آیا میدانستید که گیر كردن اعصاب بین استخوان ها باعث خواب رفتن دست و پا می شود.

۴.آیا میدانستید که اگر تار عنكبوت به كلفتی مغز یك مداد به هم تنیده شود می تواند سنگینی یك هواپیمای بزرگ بوینگ را تحمل كند!

۵.آیا میدانستید که مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می كند.

۶.آیا میدانستید که مساحت سطح كره زمین ۵۱۵میلیون كیلومترمربع است. با مقایسه با مساحت وسعت ایران می توان نتیجه گرفت كه ایران ۰/۳۲درصد از سطح زمین را تشكیل می دهد.

۷.آیا میدانستید که فك انسان می تواند هنگام جویدن ۲۰۰پوند فشار وارد كند. در حالی كه فك یك سوسمار می تواند ۲۰۰۰پوند فشار وارد كند

۸. آیا میدانستید که OK مخفف كلمات Oll korrect می باشد.

۹. آیا میدانستید که تا زمانیكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزه اش احساس نمی گردد.

۱۰.آیا میدانستید که حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می كند

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دهم و یازدهم)

قسمت هشتم و نهم را از اینجا بخونید

صحنه دهم-خانه ما-2شنبه 12.45 ظهر

مامان در حالی که سعی میکرد به آرامی بشقابها رو جمع کنه زیر چشمی حواسش بود ببینه بچه ها ناهار خوردن یا نه؟

سری بلند کرد و به راشد گفت:راشد جان اون سالادو بگذار جلوی ؟! .

راشد هم به احترام حرفی که شنیده بود این کارو کرد.تعارفاتی بینشون ردو بدل شد و دوباره حرف از کمبود بنزین پیش کشیده شد.

مامان به آرومی از سر جاش بلند شد و رو کرد به بچه ها و گفت:من بلند میشم یک کم جمع و جور کنم شما مشغول باشید.

بچه ها سری بلند کردند و نگاهی به مامان انداختند و دوباره حرفاشونو پیش گرفتند.

امروز شهادت امام رضا (ع) بودو تعطیلی رسمی.بنابراین ؟! اومده بود مثلاً دیدن من.

مامان ناهار دعوتش کرده بود و حالا که اون حسابی با راشد صمیمی شده بود یک جورایی شده بود عضو خانواده ما.

در واقع یک جورایی تو خونه برام جایگزینی پیدا شده بود.

مامان دوباره به طرف میز آمد تا به همراه سمانه وسایل اضافه میزو جمع کنه و دسرو رو میز بچینه.

مشغول کارها بودند که ناگاه تلفن زنگ خورد.

راشد نگاهی به تلفن انداختو دوباره سرشو به طرف ؟! چرخاند گویی اصلاً صدایی نشنیده.

مامان ظرف ماستو گذاشت رو open آشپزخونه و به طرف تلفن رفت.

هنوز نرسیده بود تلفن قطع شد .مدت کوتاهی منتظر شد تا شاید دوباره تماسی گرفته بشه اما این اتفاق نیوفتاد بنابراین دوباره راهی آشپزخانه شد.هنوز چند قدمی بر نداشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد.این دفعه سرعتشو بیشتر کرد و گوشی برداشت:

-بله بفرمایید

صدای پشت خط شنیده نمیشد فقط صدای مامان بود که در فضای خفه خانه شنیده میشد.

بچه ها تن صداشونو آورده بودند پایین تا مامان راحتتر صحبت کنه.

-بله خودم هستم بفرمایید.

-بله.

-بله.

-چی؟چی شده؟تورو خدا بگید علیای من چی؟

شنیده اسم من همه رو از رو صندلی هاشون بلند کرد.حالا مامان به طور واضح میلرزید.اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.

-علیای من چی؟بگید من آمادگیشو دارم.

چه التهاب غریبی

 

***************************************************

صحنه یازدهم-جاده شاهرود سمنان-2شنبه 10.20 ظهر

 

موسیقی ملایمی در حال نواختن بود اما دکتر اصلاً توجهی به موسیقی نداشت.چند دقیقه ای بود که اصلاً نمیدونست کجاست و داره به کجا میره؟

امروز که روز تعطیلش بود،رو حساب چک کردن ماشین و خرید یک سری وسایل غیر ضروری امده بود بیرون و به ناگاه فهمیده بود تو جادست و داره میره به جایی که خودش نمیدونست کجاست.

از لحظه حرکت چند بار به حرفهایی که بین خودش و آتوسا گذشته بود فکر کرد.درست به خاطر داشت که آتوسا گفته بود دوستش سمنانه و 2 سالو 4 ماه که تو بیمارستان بستریه.

فکر میکرد توی شهر غریب چجوری یک دختر غریب ترو پیدا کنه.اما میدونست سمنان شهر بزرگی نیست که بخواد همچین بیمار خاصیو تو خودش گم کنه.

هر چی جلو تر میرفت براش بیشتر سئوال پیش میومد که چرا داره میره؟و گاهی گزینه هایی رو مرور میکرد.

به هر حال جالب بود که 2 سال پیش تو دانشگاه دختری عاشقش شده باشه.همون روزایی که اون داشت وقتشو با یلدا سپری میکرد و وقتی که به وصال نزدیک میشدند یلدا پسش زد و گفت که مرد ایده ال ش نیست.دلش میخواست همون روزا کشف میکرد یکی اونقدر میخواستتش که بعد از 2 سال و اندی دوستاش فراموش نکرده بودند ماجرای این عشق اسطوره ایرو.

اما دیدن دختری که 2 سال بود خاموشه برای همه سخت بود مخصوصا برای دکتر که به تازگی بدجوری دلش میگرفت و دلش میخواست همیشه خاموش بشه.حالا داشت به دیدن آدمی میرفت که دوست داشت جای اون باشه.میخواست ببینه خاموشی مفهومش چیه؟

به شهر که رسید آدرس یک سری از بیمارستانها رو از اولین نفری که دید گرفت.

اولین بیمارستان یک همچین مریضی نداشت اما شنیده بود که دختری توی بیمارستان فاطمیه به مدت طولانی بستریه.

ماشینشو که جلو بیمارستان فاطمیه پارک کرد نگاهی به ساعتش انداخت 11:50.هنوز تا وقت ملاقات خیلی مونده بود اما بدش نمیومد شانسشو امتحان کنه.

به در شیشه ای که رسید نگهبان با جدیت به طرفش امد.آقا وقت ملاقات نیست بفرمایید ساعت 2 بیایید.

دهن خشکشو به سختی باز کردو گفت:من از راه دور آمدم میرم زود میام.

نمیشه آقا بفرمایید ما ماموریم و معذور.

خستگی تمام بدنشو گرفته بود.حوصله بحث نداشت از پله ها پایین آمد و باز پشیمون شد و برگشت

-ببخشید 1 سئوال داشتم خدمتتون

--بفرمایید

-اون دختر خانمی که 2 سال و نیمه تو کماست تو این بیمارستانه؟

--بله.نکنه شما برای دیدن اون امدید.

-اگه اینجا هستن بله.

نگهبان لحظه ای مکث کرد و اندیشید.سپس به آهستگی که کسی نشنوه گفت بیا برو همین سالنو بگیر برو دست راست از پرستار بپرس.

دکتر کلی تشکر کرد و وارد شد.بقیه همراهان شروع کردند به سرو صدا کردن.دکتر تنها صدای نگهبانو شنید که میگفت:مریضش همراه نداره این همراه مریض بود.

دکتر راهی سالن سمت راست شد.از پرستار سراغ اتاق منو گرفت.

پرستار که تازه شیفتشو تحویل گرفته بود یک نگاهی به سرتا پای دکتر انداختو گفت :از این طرف.

توی سالن که با هم میرفتند پرستار پرسید:

-فامیلشین؟من تا حالا ندیده بودمتون.

دکتر حس و حال جواب دادن نداشت اما به جهت احترام گفت:

--آشناشم

و از این فرصت بوجود اومده استفاده کرد و گفت:

--حالش چطوره؟

-حالش؟خیلی عادیه؟دیگه از دستگاه گرفتنش چند ماهی هست آمده تو بخش.شما خیلی وقته بهش سر نزدید؟

دکتر سرشو پایین انداخت و تو دلش گفت:2 سال و 4 ماه

--کسی پیشش نیست؟

-نه خیلی وقته روزها تنهاست فقط وقت ملاقات مامانش و گاهی داداشش یا دوستاش تک و توک میان بهش سر میزنن.الانم که وقت ملاقات نیست.

دکتر سکوت کرد و پرستار ادامه داد

-داره 3 سال میشه خب خانوادش چه گناهی کردن؟از زندگیشون که نمیشه بیوفتن میشه؟

دکتر چیزی نگفت

جلوی در اتاق که رسیدن پرستار ایستاد و گفت:اینجاست.

دکتر نیم نگاهی به اتاق انداخت 4/1 تخت مشخص بود پرستار تنهاش گذاشت و دکتر اندیشید قدم به داخل اتاق بگذاره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این قدمها میتونست زندگیشو تحت الشعاع قرار بده.

فقط میدونست از صبح برای این قدمهای سرنوشت ساز راهی شهر دختر غریب شده بود.

ادامه دارد

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net