تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


" هفت تصویر از هفت گناه بزرگ !!!!!! "

غرور

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بقیه در ادامه مطلب حتماْ ببینید به یکبار دیدن می ارزه.....

 


ادامه مطلب

سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت آخر-بخش اول)

دوستان گلم سلام خیلی سعی کردم تو این یک هفته قسمت آخرو تموم کنم اما حجم مطالب انقدر زیاده که نشد تو یک قسمت تموم کنم بنابراین قسمت آخرو به دو بخش تقسیم کردم یک بخششو میذارم حتما بخونید نظر بدید نظرات شما امیدوارترم میکنه برای نوشتن پایان داستانم.

 

 هوای شاهرود انقدر گرم شده که آدم کلافه میشه

تنها یک ماه از آغاز بهار میگذره و روزها گرمتر و گرمتر میشه

ترم آخره و فکر جدایی از بچه ها خیلی آزارم میده اما چاره چیه؟دانشگاه پر شده بود از دانشجویان سال اولی که اختلاف سنیمون داره بالا میزنه و این آزار دهنده است.اصلاً مگه میشه باهاشون حرف بزنی؟؟!!

کلاسم که تموم شد به سرعت با بچه ها که پاتوقشون بوفه بود خداحافظی کردم و راهی ترمینال شدم

گذشتن از پل هوایی همیشه برام سخت بود و یادم نمی اد واسه رفتن به ترمینال از روی اون گذشته باشم.البته من زیاد از ترمینال هم استفاده نمیکردم چون هم سفر با اتوبوس برام سخت بود و هم سفر با سواری خطرناکتر و پر هزینه تر بود.واسه همین همیشه قطار رو ترجیح میدادم.

اما امروز بخاطر مهمونی بعد از ظهر مجبور بودم با سواری برم

تا مسافر پر بشه و ماشین حرکت کنه نیم ساعتی معطل شدیم.به این مدل وقت تلف شدن ها عادت داشتم

طبق معمول همیشه جلو نشستن رو انتخاب کردم تا سفر راحتی داشته باشم

ساعت حدود 1 بعدازظهر بود و به نظر میرسد راننده چرت بعد ناهارشو میزنه.

کم کم با حرکتهای ناگهانی ماشین احساس خطر بهم دست داد.لحظه ای فکر کردم که بهش هشدار بدم اما طبق معمول  به خودم اجازه ندادم تو کارایی که بهم مربوط نمیشه دخالت کنم

البته کاش این کارو میکردم چون به ناگاه دیدم ماشین بین زمین و آسمان در حال چرخیدن.

فکر کنم مردم........

 بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-


ادامه مطلب

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط علیا |

قدر عمرمونو بدونیم...

 

اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم كارهات مانده است .

 یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود و چهار چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالىو سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین ....... غرقه درهمین كشمكشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سرپیچ پلكان جلوت یك آینه است از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سی اش، درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى با شى ؟

 اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوریتر و مهمتر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد

دکتر شریعتی

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط علیا |

ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه‌ها را.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت چهاردهم)

قسمت دوازدهم و سیزدهم را از اینجا بخوانید 

صحنه چهاردهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-ساعت 13:42

ایست قلبی رو که شنید مات و مبهوت به دکتر نگاه کرد.

دکتر سرش را پایین انداخت.

مامان ادامه داد:تورو خدا بگید اون لحظات چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟

دکتر میترسید از گفتن بعضی مسائل.چی میخواست بگه؟نمی دونست با گفتن اینکه دستمو گرفته و به یک باره همه چیز به هم ریخته قراره چه سئوالات دیگه ای بشنوه.کی باورش میشد به یک باره همه چیز به دگرگون بشه؟؟

به آرامی خودشو به جلوی مبل کشوند و به طرف مامان چرخید.در حالی که سعی میکرد کسی متوجه تغییر یکباره حرفها نشه گفت:من تو همون دانشگاهی درس میدادم که دختر شما درس میخوند.دانشگاه شاهرود.

مامان که حالا دلیل حضور دکتر رو بالای سرم فهمید بود با یک شعف خاصی گفت:یعنی شما قبلاً علیا رو میشناختید؟

دکتر سکوت کرد جوابش تنها 1 کلمه بود:نه!!!!!!!

جوابی نداد.

مامان همچنان سراسیمه می خواست از اتفاقات افتاده اطلاع پیدا کنه.اما در واقع هیچ کس نمی دونست چه گذشته؟حتی دکتر هم که در آن لحظات بحرانی کنارم بود به درستی نمی دونست چه اتفاقی افتاده؟!
لحظات سنگینی بود سنگینی آن با سکوتی که بین اعضای خانواده ام بود بیشتر احساس میشد.

بعد از ساعتها اجازه دادند مامان بیاد بالا سرم.بالای سر جسمی که دیگه هیچی ازش نمونده.همش سکوته و سکوت.

این اولین روزی نبود که مامان بالای سرم حاضر میشد دست بی رمقمو میگرفت و کنارم به آرامی اشک میریخت.نگاهم میکرد و حسرت لحظاتیو میخورد که صدای خنده ام تمام خونه رو میگرفت.

کنار تختم به آرامی نشست به صورت رنگ پریده ام نگاه کرد و به یکباره بغض 2 ساله اش دوباره جوونه زد.

سکوت بود واشک هایی که مظلومانه ریخته میشد.دستانی که در هم گره خورده بود.

به ناگاه صدایی در فضای خفه اتاق پیچید:

مامان خسته ام.....خیلی خسته ام.

لبخند بر لبان مامان نشست به ارامی گفت:میدونم عزیزم حق داری....

اری من بازگشتم....خسته بازگشتم

سلام بر زندگی

 

 ادامه دارد

شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط علیا |

لیله الرغائب

خدایا نگویم دستم بگیر

 

دانم گرفته ای

 

زعنایت رها مکن....

 

 

پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط علیا |

باز باران باترانه....

در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو                          پشت میزی بی رمق بنشسته بود

دخترک اسب نجیب چشم را                                      بر چمنزار کتابش بسته بود

در دل او رعد و برق دردها                                     ذهن او ابری تر از پاییز بود

فکر دیشب بود دیشب تا سحر                                 ریزش باران شب یکریز بود

سقف خانه چکه میکرد و پدر                                   رفت روی بام تا تعمیری کند

شاید از شرم زن و فرزند خویش                          رفت  بیرون بلکه تدبیری کند

وقت پایین آمدن از پشت بام                                    نردبان از زیر پایش لیز خورد

دخترک در فکر دیشب غرق بود                           ناگهان دستی به روی میز خورد

بعد آن هم سیلی جانانه ای                                       صورت بی جان دختر را نواخت

رنگ گلهای نگاهش زرد بود                               از همین رورنگ و رویش رانباخت

لحن تندی با تمام خشم گفت                                     تو حواست در کلاس درس نیست

بعد هم او را جریمه کرد و گفت                           چاره کار شماها ترس نیست

در پس آن روز کلاس دخترک                             شعر باران بود یادم مانده است

نام شاعر رفته از یادم ولی                                   اهل گیلان بود یادم مانده است

شب سر بالین بابا دخترک                                      باز باران با ترانه می نوشت

سقف خانه اشک می بارید و دخترک               می خورد بر بام خانه می نوشت

شاعر:نا آشنا

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net