تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


بگذشت مه روزه، عیــد آمد و عیــد آمد

بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت آخر-بخش دوم)

بخش اول قسمت آخر را از اینجا بخوانید

از جاکه بلند میشم حس میکنم زمین زیر پاهام میلرزه.نه این پاهای منه که اشکارا داره میلرزه.حالا مامان علیا هم خبر داره دخترش بهم علاقه مند بوده.حالا دست دل دخترش براش رو شده.

اما کی حرف دل منو میدونه؟کی میدونه منم دارم عاشق میشم.منم دارم بهش علاقه مند میشم.منم برای دیدنش دلم میلرزه.انگار قلبم باهام حرف میزنه.میگه تو دیگه چرا؟؟تو که تنها یک بار دیدیش تو که تنها یک بار دستشو گرفتی.تو که تنها گاهی سرک کشیدی تو اتاقش و اون چهره زرد و زارو دیدی؟؟تو که برات مهم بود معشوقت قشنگ باشه؟؟اما این دختر با این رنگ و رو، با این ضعف،با این 2 سال خاموشی،تو چطوری داری دم از عاشقیش میزنی؟؟

علیا من دارم میام سراغت.دارم میام بالا سرت دوست دارم تو چشمای هم نگاه کنیم و برق چشاتو ببینم.ببینم که بهم نگاه میکنی،لبخند میزنی و آروم اشک میریزی،آروم تو خودت زمزمه میکنی این همونیه که یک زمانی بخاطرش پله های دانشگاهو پایین و بالا رفتم.بارها رفتم که فقط از دور ببینمش.الان اینجاست!اینجا چکار میکنه؟؟میدونم قراره بگی چشم باز کردیو دیدی 2 سال از عمرت گذشته اما کسیو که دوست داشتی بالا سرته.این ارزش دو سال سکوتو داشت.میدونم قراره با همدیگه عشق ورزیدنو تمرین کنیم.میدونم قراره بهم انگیزه دوباره زندگی کردنو بدی.

علیا میدونم ضعیفی من کمکت میکنم قوی بشی اما تو هم قول بده مهر ورزیدنو دوباره بهم یاد بده.از وقتی یلدا رفت من یادم رفت چطوری دوست داشته باشم.شایدم یادم نرفت،شاید نخواستم دوست داشته باشم وگرنه با دیدنت قلبم نمیلرزید و برای این دقایق برای دیدنت مشتاق نمیشدم.

مامانش منتظر ایستاده بود تا با هم وارد اتاقش بشیم .بطرفش قدم برداشتم حس کردم خسته ست.در اتاقو باز کرد دوباره بهم نگاه کرد یک جوری که حس کردم داره دعوتم میکنه قبل اون وارد بشم.

لحظه ای مکث بود و درنگ،برم یا نرم؟؟تصمیم سختی بود.درست مثل زمانی که خواستم برای اولین بار برم توی اتاقش زمانی که خاموش بود.نکنه برم پیششو دوباره حالش بد شه.نکنه بره تو کما؟؟!!نه دیگه خودمو زیادی جدی گرفتم.نکنه برم تو اتاقشو بگه:دکتر چقدر پیر شدی؟!نگه چقدر شکستی؟!نگه اون زمان دوست داشتنی تر بودی؟!نه اصلاً نمیرم سراغش نکنه از دستش بدم؟!نکنه بگم چه بلاهایی سرم اومده و بگه مارو باش میخواستیم به کی تکیه کنیم کسی که خودش نیاز به تکیه گاه داره!!!!

ایستادم.سنگینی نگاه مامانشو حس میکردم.سر بلند کردم.شاید فهمیده بود افکارم مانع تصمیم گیریم شده.پرسید:تشریف نمیارید داخل؟؟؟؟باید میرفتم

وارد اتاق که شدم داداش علیا با خانومش مشغول حرف زدن بودند.منو که دیدند سکوت کردند.

لبخند روی لبان برادرش آرومم کرد.به طرفم امد ودستشو دراز کرد.به گرمی فشردمش.آرامشمو دوباره بدست آوردم.

حالا تا تخت علیا تنها نیم متر فاصله داشتم.حالا کنارش بودم کنار دختری که نجاتش داده بودم و میخواستم نجاتم بده.کنار دختری که منو دوست داشت.بدون توقع دوست داشت.انگار برای خودش دوست داشت.دختری که هرگز نفهمیدم دوستم داره.هرگز اعلام نکرد.جار نزد.این دختر همونیه که دنبالش بودم.حالا خودش امده سراغم....

چشمانش بسته بود رنگ به صورت نداشت.ضعیف بود.مچ دستانش قابل اندازه گیری نبود.توی صورتش فقط ضعف موج میزدو ضعف.

مامانش رفت بالای سرش.باید بیدارش میکرد.همه دوست داشتند عکس العمشو ببینن حتی دوربینی که شاهد ماجرا بود.

-علیا،عزیزم.علیا.چشماتو باز کن ببین کی اومده ببینتت.

بخدا نمیتونم توضیح بدم اون لحظات چقدر سخت بود.سخت بود اما باید میپذیرفتمش.منتظر نگاهش بودم نگاهی که چند روزی بود تو ذهنم تمرینش میکردم...

چشماشو به سختی باز کرد.حتی قدرت جدا کردن پلکهاشو از هم نداشت.اما چشم باز کرد.به صورت مشتاق مامانش نگاه کرد

-علیا جان ببین کی اومده ببینتت.ببین آقای دکتر بخاطر تو چند روزه از شاهرود اومدن سمنان.

چشمانشو به آهستگی چرخوند طرف من.نگاهم کرد.دلم دوباره لرزید.ناخودآگاه لبخند روی لبانم نشست.اره دوستش داشتم.از الان دیگه  مطمئنم دوستش دارم.

نگاهش رو صورتم موند.یک دقیقه،2 دقیقه،چقدر سنگین بود اون دقایق...من تحملشو نداشتم.نگاه بود بدون هیچ عکس العملی.

سرمو پایین انداختم.نگاهشو ازم برداشت و دوباره به مامانش نگاه کرد.باز هم نگاه طولانی...لبهای خشکشو به سختی باز کرد جوری که حس کردم لبهاش به هم چسبیدن و الان ازش خون جریان پیدا میکنه.

در حالی که همچنان به مامانش نگاه میکرد جملاتی رو به زبون آورد که شنیدنش خیلی سخت بود.سخت بودو غیر قابل انتظار.

-ایشون کی هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آره فراموش شده بودم....فقط من فراموش شدم....بعد 2 سال فقط منو از یاد برده؟؟؟!!!
همه نگاهم کردند.سرمو پایین انداختم.دختری که تا دقایقی پیش دختر رویاهام بود الان از یادم برده بود.

آره دیر رسیده بودم.2 سال و اندی دیر رسیدم.دیر رسیدم تا بگم به عشقت نیاز دارم.دیر رسیدم که بگم به بودنت نیاز دارم.به نگاهت و حتی به سکوتت.آره یک روزی تو زندگی هممون پیش میاد که میفهمیم خیلی دیر رسیدیم.....

********************************************************************

تاریخ میزنم امروزسه شنبه است.چه فرقی میکنه چه ماهیه و چه سالیه؟؟واسه من هنوز همون سه شنبه ساعت 1 بعد از ظهره.همه جا برای من همون سمندیه که سوارش شدم.انگار زمان در حرکت نیست.دارم یاد میگیرم دوباره رو پاهام بایستم.دارم یاد میگیرم دکمه های کیبوردو فشار بدم باهاش جمله بسازم.دارم یاد میگیرم دستمو تکون بدم.دارم یاد میگیردم لبخند بزنم.دارم یاد میگیرم همون علیای سابق باشم.با همون احساسات.با همون عشق...

نشستم پای کامپیوتر خیلی وقته کاغذ و قلم دمده شده.دارم مینویسم.آخه چی بنویسم؟از 2 سالی که نبودم؟از اونایی که تو این 1 سال هر روز اومدن و رفتن؟اونایی که حالا بهم توجه دارن.اونایی که الان درک میکنن بودنم یعنی چه و نبودنم یعنی چه...

2 دست به ارومی از دو طرفم میاد رو کیبورد.سنگینی بدنشو پشت سرم احساس میکنم.دستم از رو کیبورد جدا میشه.اروم مینویسه:یادت نره دوستت دارم.یادت نره بخاطرت زنده ام...به خاطرم زندگی کن....

سرمو بالا میگیرم.نگاهش رو صورتمه.لبخند رو لباشه مثل همون لبخند روز اول تو بیمارستان.منم لبخند میزنم.

کاش میفهمیدی تو بودی که لبخندو رو لبهام برگردوندی.

به آهستگی میگم هیچ وقت یادم نمیره....

میاد روبه روم می ایسته میگه:درس امروز چیه؟؟؟هنوز لبخنداش برام شیرینه.

میگم: درس امروز عشق ورزیدنه.

میخنده.بلند بلند میخنده.بدون توجه به دوروبرش میخنده.انگار عین خیالش نیست مامانم هم داره نگاهش میکنه.منم میخندم....آره یادم اومد تو همون دکتری هستی که روز دفاعت بی خیال کیس کامپیوترو دست گرفته بودیو تو سالن راه میرفتی.آره دکتر یادم اومد...وای چقدر دوستت داشتم...وای خدای من مرسی بهم دادیش.مرسی ازم نگرفتیش....

امروز روز عشق ورزیدنه...بیاید با هم تمرین کنیم....

پایان

علیا

 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط علیا |

برای مادری که 8 سال پیش به خاک سپردم...

سلام

۸ سال پیش در چنین شبی مادر بزرگم که ماهها بود در بستر بیماری بسر میبرد جان به جان آفرین تسلیم کرد

من اون زمان کلاس سوم دبیرستان بودم.اونایی که منو میشناسن از وابستگی شدیدم به مادر بزرگم خبر دارن.

۸ سال گذشته به سرعت یک چشم بر هم زدن.

آنچه میخوانید مربوط میشود به ۸ سال پیش.در چنین شبی وقتی تنها ۱۹ سال سن داشتم شبی که از من خواستند ازش دل بکنم تا او نیز از علایقاتش دل بکند و آزاد شود نوشته شده است.

متن با اینکه سادست و از نظر دستوری خیلی مورد قبول الانم نیست اما منو میبره به اون شب سخت.

شبی که امیدوارم تو زندگی کسی تکرار نشه.

تقدیم به مادری که انسانیت را به من آموخت:

به نام تک معبودم

یار آشنایم سلام:

سلام پس از یک روز بسیار پر ماجرا.سلامی پس از اشکهای جاری شده و سلام به آنکه ای کاش میدانست دیدنش در بستر هر روز تیشه به دل و جان ما میزند.

حال مامانی خیلی وخیمه.3روزه رفته توی کما.هیچ عکس العملی نشان نمیده.حس میکنم خودش خیلی آزار میبینه.ساکت و آرام با آن صورت جمع و جورش که دیگر هیچ چیز ازش نمونده.با گونه های فرو رفته.با نفس هایی که حالا تندتر از پیش می زنه.با آرامشی که هرگز دوستش ندارم.

امروز رفته بودم خونه ی خاله یاسی.پیش یاشار.یاشار خیلی بزرگ شده کم کم داره راه میره.خیلی با نمکه.ساعت 9.30 که آمدیم خونه دیدن مامانی تمام خوشی روز را از یادم برد.دلم خیلی براش کبابه.

فکر میکنم هنوز مریضی و حتی مرگ مامانی را قبول نکردم ولی خدا خودش خوب میدونه راضی نیستم بیشتر از این زجر بکشه.

فردا شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)است.روزی که ما هر سال آش می پختیم.آشی که پر برکت بود.و شبش میرفتیم احیا.ولی امسال از هیچ چیز خبری نیست نه از آش نه از احیا و نه از خوشی سال قبل.با این حال راه میریم وخدارا سپاس میگیم.زمزمه میکنیم که خداوند جای عدل نشسته.خودش صلاح بنده اش رو میدونه.و آرومتر میگیم خدایا راضی هستیم به رضای تو به کرم تو وبه قسمت خودمون نمی نالیم.

قدر شب احیای سال پیش رو هرگز ندونستم.ولی تو که داری نوشته ام رو میخونی از من به یادگار داشته باش که قدر هر نفسی که میکشیو بدون چون اگه لحظه ای دیگه نفس بکشی آن نفس قبلیو از دست دادی.زمان رفته،عمر رفته و تنها چیزی که می مونه خاطره هاست و دعاها.

دلم میخواست زمان به عقب بر میگشت و ما تا آنجا که میتونستیم بعضی از چالها رو پر میکردیم .

بیا قدر یکدیگر رو بیشتر بدانیم چون همیشه میگن:چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

علیا

دوشنبه

۱۲/۹/۸۰

ساعت ۱۰:۱۰ شب

کاش 8 سال پیش در چنین شبی میدونستم قرار فردا عزیزمو به دست خاک بسپارم،شاید اگه اون شب میدونستم آروم قدم میذاشتم تو اتاقش،کنار گوشی که مطمئن نبودم میشنوه ،زمزمه میکردم:مامانی دوستت دارم و به خاطر تمام حمایتهات تمام عمر سپاس گذارتم.تو ازم یک مرد ساختی.

.اگه می دونستم اون شبو تا صبح بالا سرش بودم و دستان بی جانشو بوسه باران میکردم.

خدایا 8 سال حسرت همچین شبیو خوردم.

آشخدایا هیچ کدوم از بنده هاتو حسرت به دل نکن.....

 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط علیا |

رمضان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ماه رمضـان شد می و میخانه بـرافتاد
عشق و طرب و باده بوقت سحر افتاد

یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net