تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت آخر-بخش اول)

دوستان گلم سلام خیلی سعی کردم تو این یک هفته قسمت آخرو تموم کنم اما حجم مطالب انقدر زیاده که نشد تو یک قسمت تموم کنم بنابراین قسمت آخرو به دو بخش تقسیم کردم یک بخششو میذارم حتما بخونید نظر بدید نظرات شما امیدوارترم میکنه برای نوشتن پایان داستانم.

 

 هوای شاهرود انقدر گرم شده که آدم کلافه میشه

تنها یک ماه از آغاز بهار میگذره و روزها گرمتر و گرمتر میشه

ترم آخره و فکر جدایی از بچه ها خیلی آزارم میده اما چاره چیه؟دانشگاه پر شده بود از دانشجویان سال اولی که اختلاف سنیمون داره بالا میزنه و این آزار دهنده است.اصلاً مگه میشه باهاشون حرف بزنی؟؟!!

کلاسم که تموم شد به سرعت با بچه ها که پاتوقشون بوفه بود خداحافظی کردم و راهی ترمینال شدم

گذشتن از پل هوایی همیشه برام سخت بود و یادم نمی اد واسه رفتن به ترمینال از روی اون گذشته باشم.البته من زیاد از ترمینال هم استفاده نمیکردم چون هم سفر با اتوبوس برام سخت بود و هم سفر با سواری خطرناکتر و پر هزینه تر بود.واسه همین همیشه قطار رو ترجیح میدادم.

اما امروز بخاطر مهمونی بعد از ظهر مجبور بودم با سواری برم

تا مسافر پر بشه و ماشین حرکت کنه نیم ساعتی معطل شدیم.به این مدل وقت تلف شدن ها عادت داشتم

طبق معمول همیشه جلو نشستن رو انتخاب کردم تا سفر راحتی داشته باشم

ساعت حدود 1 بعدازظهر بود و به نظر میرسد راننده چرت بعد ناهارشو میزنه.

کم کم با حرکتهای ناگهانی ماشین احساس خطر بهم دست داد.لحظه ای فکر کردم که بهش هشدار بدم اما طبق معمول  به خودم اجازه ندادم تو کارایی که بهم مربوط نمیشه دخالت کنم

البته کاش این کارو میکردم چون به ناگاه دیدم ماشین بین زمین و آسمان در حال چرخیدن.

فکر کنم مردم........

 بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-بقیه در ادامه مطلب-


ادامه مطلب

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت چهاردهم)

قسمت دوازدهم و سیزدهم را از اینجا بخوانید 

صحنه چهاردهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-ساعت 13:42

ایست قلبی رو که شنید مات و مبهوت به دکتر نگاه کرد.

دکتر سرش را پایین انداخت.

مامان ادامه داد:تورو خدا بگید اون لحظات چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟

دکتر میترسید از گفتن بعضی مسائل.چی میخواست بگه؟نمی دونست با گفتن اینکه دستمو گرفته و به یک باره همه چیز به هم ریخته قراره چه سئوالات دیگه ای بشنوه.کی باورش میشد به یک باره همه چیز به دگرگون بشه؟؟

به آرامی خودشو به جلوی مبل کشوند و به طرف مامان چرخید.در حالی که سعی میکرد کسی متوجه تغییر یکباره حرفها نشه گفت:من تو همون دانشگاهی درس میدادم که دختر شما درس میخوند.دانشگاه شاهرود.

مامان که حالا دلیل حضور دکتر رو بالای سرم فهمید بود با یک شعف خاصی گفت:یعنی شما قبلاً علیا رو میشناختید؟

دکتر سکوت کرد جوابش تنها 1 کلمه بود:نه!!!!!!!

جوابی نداد.

مامان همچنان سراسیمه می خواست از اتفاقات افتاده اطلاع پیدا کنه.اما در واقع هیچ کس نمی دونست چه گذشته؟حتی دکتر هم که در آن لحظات بحرانی کنارم بود به درستی نمی دونست چه اتفاقی افتاده؟!
لحظات سنگینی بود سنگینی آن با سکوتی که بین اعضای خانواده ام بود بیشتر احساس میشد.

بعد از ساعتها اجازه دادند مامان بیاد بالا سرم.بالای سر جسمی که دیگه هیچی ازش نمونده.همش سکوته و سکوت.

این اولین روزی نبود که مامان بالای سرم حاضر میشد دست بی رمقمو میگرفت و کنارم به آرامی اشک میریخت.نگاهم میکرد و حسرت لحظاتیو میخورد که صدای خنده ام تمام خونه رو میگرفت.

کنار تختم به آرامی نشست به صورت رنگ پریده ام نگاه کرد و به یکباره بغض 2 ساله اش دوباره جوونه زد.

سکوت بود واشک هایی که مظلومانه ریخته میشد.دستانی که در هم گره خورده بود.

به ناگاه صدایی در فضای خفه اتاق پیچید:

مامان خسته ام.....خیلی خسته ام.

لبخند بر لبان مامان نشست به ارامی گفت:میدونم عزیزم حق داری....

اری من بازگشتم....خسته بازگشتم

سلام بر زندگی

 

 ادامه دارد

شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دوازدهم و سیزدهم)

 قسمت دهم و یازدهم را از اینجا بخوانید

صحنه دوازدهم-بیمارستان فاطمیه-2 شنبه 10.40 صبح

لحظات سختی بود و دکتر همچنان در اندیشه رفتن و یا ماندن بود.

اولین قدمش را با ترس و لرز برداشت و قدم داخل اتاق گذاشت.فضای اتاق بسیار سرد و دلگیر بود 3 تخت در داخل اتاق قرار داشت که تنها تخت وسط اشغال شده بود.

روی تخت وسط دختری خوابیده بود که ضعف اندام و صورتش گواه سالهای خاموشیش بود.

دکتر به آهستگی قدم برمیداشت.میترسید چشم باز کنم و او را در کنار خودم ببینم.میترسید دلیل آمدنش را بپرسم و او خود نمیدانست برای چه آمده؟

پهلوی تخت یک میز فلزی مربع شکلی قرار داشت.روی میز تنها چیزی که جلب توجه میکرد یک قاب عکس نقره ای رنگ بود.از همان فاصله مشخص بود که عکسی از من درون آن خودنمایی میکند.

دکتر کمی قدمهایش را تندتر کرد.بالای سرم که رسید حس غریبی تمام وجودش را گرفت.احساس خوبی نبود.گرچه در مقابل آدم ضعیفی بود اما احساس قدرت نمیکرد.میدانست توانایی دفاع از خود را ندارم میدانست که با آنکه هستم ولی گویا نیستم و این اورا آزار میداد.

قاب عکس را از روی میز برداشت.یکی از عکس های دانشگاهم بود.بچه ها درتولد 27 سالگیم به عنوان کادو بر سر بالینم گذاشته بودند.

دکتر لحظه ای مات و مبهوت ماند.خیره به عکس شده بود و می اندیشید:من میشناسمش بارها و بارها در دانشگاه دیده بودمش.و وقتی غیبش زد فکر میکردم کجا رفته؟ فارغ التحصیل شده؟خیلی وقت بود یادم رفته بود توی دانشگاه هر طرف میرم یکیو میبینم که از دور فقط نگاهم میکنه.آره این خودش بود....

عکس رو دوباره روی میز گذاشت.و نگاهی به صورت بیجانم انداخت.

کمی سرش رو جلو تر آورد .انگار میخواست چیزی تو گوشم زمزمه کنه.

به آهستگی گفت:

سلام.میدونم صدامو میشنوی.من اومد.اومدم ببینمت.نمیدونم چرا بعد از این همه سال خدا منو تورو دوباره رو به روی هم قرار داد.اونم به این شکل تو خاموشیو من پر حرف نگفته؟؟؟شایدم بد نباشه آدم با کسی حرف بزنه که میدونه حرفهاشو به هیچ کس نمیگه!!

کاش همون روزا میومدی حرف دلتو بهم میزدی.کاش میگفتی تو سرت چی میگذره.کاش جفتمون الان انقدر پشیمون نمیشدیم از حرفهایی که هرگز نگفتیم.کاش انقدر ساکت نبودی.

بعض گلوی دکترو فشار میداد حس خوبی بود حرف زدن با آدمی که فقط شنونده است.گرچه گاهی با تمام وجود دلش می خواست چشم باز کنم و فقط نگاهش کنم.

سرشو بالا گرفت کمرشو به عقب کشید و دستاشو رو صورتش فشرد و با التماس گفت:خدایا چرا؟چرا الان؟چرا اینجوری؟

دوباره بهم نگاه کرد.قطره اشکی از دیدگانش جاری شد.

به آهستگی در حالی که دست بیجانمو میگرفت گفت:خیلی دیره کاش زودتر پیدات میکردم..........

صدای مانیتور بالای سرم که بلند شد دکتر بشدت ترسید.دستانمو رها کرد.ترس تمام بدنشو گرفت.نفهمید چقدر طول کشید اما به ناگاه دید پرستارا همه ریختن تو اتاق.

آلارم دستگاه بالا سرم شدت گرفته بود.جو بدی داخل اتاق بود همه چیز به هم ریخته بود.دکتر اشکارا میلرزید.

یکی از پرستارای با عصبانیت گفت:چه اتفاقی افتاده؟و قبل اینکه دکتر حرفی بزنه ادامه داد:بفرمایید بیرون.بفرمایید لطفاً.

دکترو از اتاق بیرون کردن.به شدت ترسیده بود.نکنه اتفاقی بیوفته این جمله ای بود که بارهاو بارها تکرار کرد.

نمیتونست تصمیم بگیره بره یا بایسته.نکنه بلایی سرم بیادو مقصر اون باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

*************************************************************

صحنه سیزدهم-بیمارستان فاطمیه-دوشنبه-13.30 ظهر

توی این نیم ساعت بیمارستان به طور عجیبی شلوغ شده بود.جدا از خانواده هایی که برای دیدن مریضهاشون پشت در تجمع کرده بودند.چهره های آشنایی دیده میشد که مشخص بود برای دیدن من آمدند.

با اتفاقات عجیبی که تو این 1 ساعتو اندی افتاده بود همه مشتاق بودن ببینن داخل بیمارستان چه خبره؟

توی سالن اصلی مامان بیقراری میکرد و خاله یاسی دستاشو سخت فشار میداد تا آرامششو حفظ کنه.اشکهایی که بعد 2 سال و 4 ماه خشک شده بود دوباره شدت گرفته بود.حالا دیگه اتفاقی افتاده بود که به هیچ وجه برگشت پذیر نبود.

دلش میخواست منو ببینه و از اتفاقی که افتاده مطمئن بشه اما با توجه به حضور قبلی دکتر توی اتاقم اجازه این کارو بهش نمیدادن و بخاطر بررسی بعضی مسائل موکولش میکردند به ساعاتی دیگه.

لحظاتی به همین شکل گذشت.سرپرستار به طرف مامان امد.به اهستگی گفت:رئیس بخش میخواد ببینتتون!

مامان گفت:تا علیارو نبینم از جام تکون نمیخورم.

پرستار ادامه داد:عجله نکنید یک سری کارا مونده میبینینش.لطفا با من بیایید.

خاله مامانو بلند کرد و با هم بدنبال پرستار رفتند.تعدادی پله رو بالا و پایین کردند تا به بخشی رسیدند که بزرگ نوشته شده بود:رئیس بیمارستان.

پرستار در زد و وارد شد و گفت:مادرشون امدند.

و بعد اشاره کرد به مامان که وارد شن.

مامان به سختی گام بر میداشت توی این 2 سال و اندی خیلی خیلی پیر شده بود یک جورایی تصادف من همه رو برده بود به کما یکی به شکل منو یکی به شکل مامانو خانوادم.

وارد اتاق که شد درست روبه روی در میز بزرگ رئیس بیمارستان قرار داشت.و در مقابل میز پشت به در تعدادی صندلی وجود داشت .اولین چیزی که پس از ورود به چشمش خورد صورت رئیس بیمارستان بود و مردی که در مقابلش ایستاده بود و هر دو به او نگاه میکردند.

رئیس مامانو دعوت به نشستن کرد و خودش و مرد هم نشستند.

مامان به آهستگی اشک میریخت.سرشو بلند کرد و گفت:چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟؟

رئیس مکثی کرد و گفت:ما هم دقیقاً نمیدونیم چی شد؟؟؟فقط میدونیم لحظه ای که آقای دکتر(و به مرد اشاره کرد)بالای سرش بوده ایست قلبی داشته.

ادامه دارد

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت دهم و یازدهم)

قسمت هشتم و نهم را از اینجا بخونید

صحنه دهم-خانه ما-2شنبه 12.45 ظهر

مامان در حالی که سعی میکرد به آرامی بشقابها رو جمع کنه زیر چشمی حواسش بود ببینه بچه ها ناهار خوردن یا نه؟

سری بلند کرد و به راشد گفت:راشد جان اون سالادو بگذار جلوی ؟! .

راشد هم به احترام حرفی که شنیده بود این کارو کرد.تعارفاتی بینشون ردو بدل شد و دوباره حرف از کمبود بنزین پیش کشیده شد.

مامان به آرومی از سر جاش بلند شد و رو کرد به بچه ها و گفت:من بلند میشم یک کم جمع و جور کنم شما مشغول باشید.

بچه ها سری بلند کردند و نگاهی به مامان انداختند و دوباره حرفاشونو پیش گرفتند.

امروز شهادت امام رضا (ع) بودو تعطیلی رسمی.بنابراین ؟! اومده بود مثلاً دیدن من.

مامان ناهار دعوتش کرده بود و حالا که اون حسابی با راشد صمیمی شده بود یک جورایی شده بود عضو خانواده ما.

در واقع یک جورایی تو خونه برام جایگزینی پیدا شده بود.

مامان دوباره به طرف میز آمد تا به همراه سمانه وسایل اضافه میزو جمع کنه و دسرو رو میز بچینه.

مشغول کارها بودند که ناگاه تلفن زنگ خورد.

راشد نگاهی به تلفن انداختو دوباره سرشو به طرف ؟! چرخاند گویی اصلاً صدایی نشنیده.

مامان ظرف ماستو گذاشت رو open آشپزخونه و به طرف تلفن رفت.

هنوز نرسیده بود تلفن قطع شد .مدت کوتاهی منتظر شد تا شاید دوباره تماسی گرفته بشه اما این اتفاق نیوفتاد بنابراین دوباره راهی آشپزخانه شد.هنوز چند قدمی بر نداشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد.این دفعه سرعتشو بیشتر کرد و گوشی برداشت:

-بله بفرمایید

صدای پشت خط شنیده نمیشد فقط صدای مامان بود که در فضای خفه خانه شنیده میشد.

بچه ها تن صداشونو آورده بودند پایین تا مامان راحتتر صحبت کنه.

-بله خودم هستم بفرمایید.

-بله.

-بله.

-چی؟چی شده؟تورو خدا بگید علیای من چی؟

شنیده اسم من همه رو از رو صندلی هاشون بلند کرد.حالا مامان به طور واضح میلرزید.اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.

-علیای من چی؟بگید من آمادگیشو دارم.

چه التهاب غریبی

 

***************************************************

صحنه یازدهم-جاده شاهرود سمنان-2شنبه 10.20 ظهر

 

موسیقی ملایمی در حال نواختن بود اما دکتر اصلاً توجهی به موسیقی نداشت.چند دقیقه ای بود که اصلاً نمیدونست کجاست و داره به کجا میره؟

امروز که روز تعطیلش بود،رو حساب چک کردن ماشین و خرید یک سری وسایل غیر ضروری امده بود بیرون و به ناگاه فهمیده بود تو جادست و داره میره به جایی که خودش نمیدونست کجاست.

از لحظه حرکت چند بار به حرفهایی که بین خودش و آتوسا گذشته بود فکر کرد.درست به خاطر داشت که آتوسا گفته بود دوستش سمنانه و 2 سالو 4 ماه که تو بیمارستان بستریه.

فکر میکرد توی شهر غریب چجوری یک دختر غریب ترو پیدا کنه.اما میدونست سمنان شهر بزرگی نیست که بخواد همچین بیمار خاصیو تو خودش گم کنه.

هر چی جلو تر میرفت براش بیشتر سئوال پیش میومد که چرا داره میره؟و گاهی گزینه هایی رو مرور میکرد.

به هر حال جالب بود که 2 سال پیش تو دانشگاه دختری عاشقش شده باشه.همون روزایی که اون داشت وقتشو با یلدا سپری میکرد و وقتی که به وصال نزدیک میشدند یلدا پسش زد و گفت که مرد ایده ال ش نیست.دلش میخواست همون روزا کشف میکرد یکی اونقدر میخواستتش که بعد از 2 سال و اندی دوستاش فراموش نکرده بودند ماجرای این عشق اسطوره ایرو.

اما دیدن دختری که 2 سال بود خاموشه برای همه سخت بود مخصوصا برای دکتر که به تازگی بدجوری دلش میگرفت و دلش میخواست همیشه خاموش بشه.حالا داشت به دیدن آدمی میرفت که دوست داشت جای اون باشه.میخواست ببینه خاموشی مفهومش چیه؟

به شهر که رسید آدرس یک سری از بیمارستانها رو از اولین نفری که دید گرفت.

اولین بیمارستان یک همچین مریضی نداشت اما شنیده بود که دختری توی بیمارستان فاطمیه به مدت طولانی بستریه.

ماشینشو که جلو بیمارستان فاطمیه پارک کرد نگاهی به ساعتش انداخت 11:50.هنوز تا وقت ملاقات خیلی مونده بود اما بدش نمیومد شانسشو امتحان کنه.

به در شیشه ای که رسید نگهبان با جدیت به طرفش امد.آقا وقت ملاقات نیست بفرمایید ساعت 2 بیایید.

دهن خشکشو به سختی باز کردو گفت:من از راه دور آمدم میرم زود میام.

نمیشه آقا بفرمایید ما ماموریم و معذور.

خستگی تمام بدنشو گرفته بود.حوصله بحث نداشت از پله ها پایین آمد و باز پشیمون شد و برگشت

-ببخشید 1 سئوال داشتم خدمتتون

--بفرمایید

-اون دختر خانمی که 2 سال و نیمه تو کماست تو این بیمارستانه؟

--بله.نکنه شما برای دیدن اون امدید.

-اگه اینجا هستن بله.

نگهبان لحظه ای مکث کرد و اندیشید.سپس به آهستگی که کسی نشنوه گفت بیا برو همین سالنو بگیر برو دست راست از پرستار بپرس.

دکتر کلی تشکر کرد و وارد شد.بقیه همراهان شروع کردند به سرو صدا کردن.دکتر تنها صدای نگهبانو شنید که میگفت:مریضش همراه نداره این همراه مریض بود.

دکتر راهی سالن سمت راست شد.از پرستار سراغ اتاق منو گرفت.

پرستار که تازه شیفتشو تحویل گرفته بود یک نگاهی به سرتا پای دکتر انداختو گفت :از این طرف.

توی سالن که با هم میرفتند پرستار پرسید:

-فامیلشین؟من تا حالا ندیده بودمتون.

دکتر حس و حال جواب دادن نداشت اما به جهت احترام گفت:

--آشناشم

و از این فرصت بوجود اومده استفاده کرد و گفت:

--حالش چطوره؟

-حالش؟خیلی عادیه؟دیگه از دستگاه گرفتنش چند ماهی هست آمده تو بخش.شما خیلی وقته بهش سر نزدید؟

دکتر سرشو پایین انداخت و تو دلش گفت:2 سال و 4 ماه

--کسی پیشش نیست؟

-نه خیلی وقته روزها تنهاست فقط وقت ملاقات مامانش و گاهی داداشش یا دوستاش تک و توک میان بهش سر میزنن.الانم که وقت ملاقات نیست.

دکتر سکوت کرد و پرستار ادامه داد

-داره 3 سال میشه خب خانوادش چه گناهی کردن؟از زندگیشون که نمیشه بیوفتن میشه؟

دکتر چیزی نگفت

جلوی در اتاق که رسیدن پرستار ایستاد و گفت:اینجاست.

دکتر نیم نگاهی به اتاق انداخت 4/1 تخت مشخص بود پرستار تنهاش گذاشت و دکتر اندیشید قدم به داخل اتاق بگذاره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این قدمها میتونست زندگیشو تحت الشعاع قرار بده.

فقط میدونست از صبح برای این قدمهای سرنوشت ساز راهی شهر دختر غریب شده بود.

ادامه دارد

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هشتم و نهم)

سلام عزیزان از اونجایی که نمیخوام داستانو کش بدم و خستتون کنم تصمیم گرفتم صحنه ها رو بیشتر کنم.اگه نظرتونو در این مورد بگید واقعاْ ممنون میشم.

قسمت هفتم را از اینجا بخوانید

صحنه هشتم-دانشگاه صنعتی –چند قدم اون طرف تر از دانشکده فنی-3شنبه-10.40 صبح

 وقت رفتن به خونه بود.به سختی سعی داشت اتفاقات امروزو فراموش کنه.امروز از صبح بد آورده بود .ماشینش که آمپر زده بود بالا تو دلش لعنت میفرستاد به تعمیرکار دیروزی.دوباره مجبور شده بود ماشینو ببره تعمیرگاه و با تاکسی خودشو برسونه دانشگاه.

دیگه از اون زمانهایی که با پای پیاده مسیر دانشگاهو طی میکرد مدت طولانی گذشته بود.اما تو این مسیر کلی خاطره براش زنده شده بود.از جلو تالار شقایقها که رد شده بود یاد خاطرات خوبش تو دوران تحصیل افتاده بود با وجود اینکه بچه سر به راهی بود و زیاد اهل شیطنت نبود اما دوران تحصیل خوبی داشت.وقتی رسیده بود به ساختمان آموزش کل یاد بدو بدوهای فارغ التحصیلیش افتاده بود و خوشحال بود که اون دوندگی ها دیگه در کار نیست.بوستان،سلف برادران.دانشکده مکانیک ،این طرف خوابگاه پسرا همه و همه براش یک جوری جذاب بود و امروز از دیدن این همه خاطره کنار هم احساس شادی میکرد.

حالا دیگه واسه خودش کسی شده بود و خوب میدونست اون دکتر سابق نیستو دانشجوهاش میتونن روش قسم بخورن.میدونست اعتماد به نفسش بالا رفته و روز به روز موفق تر میشه.رفته بود سر کلاسش و الان داشت بر میگشت.از میان بر دانشگاه که به طرف درب ورودی میرفت.

وقتی رسید نزدیک پارکینگ بی اختیار ایستاد.معلوم نبود تو ذهن پریشونش چی میگذشت.لحظاتی به ماشینها خیره شد و تمام افکارش مثل یک دفترچه خاطرات ورق خورد.

یاد روزهایی افتاد که ماشینو تو همین پارکینگ پارک میکرد و ساعتها تو ماشین مینشست و با یلدا صحبت میکرد.با هم میگفتن و میخندیدن.از آینده میگفتن و به گذشته میخندیدن.چه لحظات خوبی بود.انگار همین دیروز بود وقتی تازه تزشو ارائه میداد و با تمام وجود احساس موفقیت میکرد همیشه یلدا کنارش بود و بهش روحیه میداد.غم دوباره به سراغش آمده بود.خاطرات کشنده ای بود اما دیگه گذشته بود نه یلدایی در کار بود و نه اون روزهای خوب.

حالا دیگه یلدا یک پسر 1ساله داشت و سخت مشغول زندگیش بود بدون توجه به اینکه چه بر سر دکتر گذشته.

وقتی به خودش آمد متوجه شد چند دقیقه ای مات و مبهوت پارکینگه.رفت به سمت گذرگاه کنار خوابگاه پسرا

*****************************************************************

صحنه نهم-دانشگاه صنعتی یک چند قدم این طرف تر از  سایت کامپیوتر-3شنبه 10.44 صبح

آتوسا خیلی سرخوش راه میرفت.دیگه کم کم داشت تحصیلو رها میکردو میرفت پی زندگیش.زندگی که چی بگم .عشق و حال و گردش و تفریح.کلاً بهش خوش میگذشت و من از دیدن موفقیت ها و شادی  دوستام خیلی خوشحال بودم.

چند روز پیش از انجمن علمی دانشگاه بهش زنگ زده بودند و به همایش بعد از ظهر دعوتش کرده بودند و اون زودتر آمده بود تا خاطرات دانشگاهیشو زنده کنه.

امروز کلاً دفتر خاطرات خاک خورده دل همه ورق خورده بود.

این مسیرو بارها و بارها طی کرده بود.گاهی تنها گاهی با نوشین و گاهی با بقیه بچه ها.یاد دوستاش افتاد در همین حال که مسیر کنار خوابگاهو رد میکرد مسیج زد واسه نوشین(سلام نوشین جون.چطوری؟باورت نمیشه اگه بگم دارم کجا میرم؟دانشکده عمران معماری!!!!فکر کن)

سرش پایین بود و مسیر و طی میکرد.تعداد اندکی از کنارش عبور میکردند و او که مشغول مسیج زدنش بود توجه ای به کسی نداشت.

مسیج زدن که تموم شد سر بلند کرد و به ناگاه چهره ای آشنا در مقابل خودش دید.

 افسوس من نیستم.یعنی نه اینکه نیستم دیگه بودنم احساس نمیشه.یک روزایی من و آتوسا با یک شور و شوقی میرفتیم فنی که....اما حالا که آتوسا تو دانشگاه پا گذاشت یاد همه افتاد جز من...

لحظه ای ایستاد و بهش نگاه کرد دیگه برای تصمیم گیری وقتی نبود تو اون لحظه بین عقلشو قلبش هیج فاصله ای نبود همشون انگار یک حرف میزدند :باید برگرده.....

به سرعت برگشت به طرف چهره آشنا.کمی که نزدیک شد صداشو بالاتر آوردو گفت:

-ببخشید آقای دکتر!!!

دکتر اصلاً توقع شنید صدای ناآشنای آتوسارو نداشت.ایستاد و به عقب برگشت دید دختری دوان دوان به سمتش میاد.توی ذهن هر دوشون 100ها علامت سئوال و تعجب به وجود آمده بود.

آتوسا که به دکتر رسید ایستاد تا نفس از دست رفتشو دوباره بدست بیاره و دکتر لحظه ای منتظر ماند.

حرفها از اینجا شروع شد:

آ:ببخشید من مزاحمتون شدم شما دکتر نیستید؟

د:بله خودم هستم بفرمایید.

دکتر اصلاً دختر رو نشناخت اما آتوسا با نگاه کردن به چهره دکتر فقط خاطراتش زنده تر میشد.

آتوسا سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت حالا دیگه با تمام وجود به اندازه تمام این روزها دلش برام تنگ شده بود و  که ریزش اشکهاش اصلاً اختیاری نیست.کاش پیشش بودم.با همون خنده های همیشگی.جرئت بلند کردن سرشو نداشت نمیدونست به این آشنای غریبه چه چیزی در مورد اشکهای نمایانش بگه.

دکتر متعجب از صحنه های مقابلش منتظر شنید صدایی از این دختر بود .او را نمیشناخت اما میدونست این دختر میشناستش و از دیدنش داره اشک میریزه.

سکوت نباید ادامه پیدا میکرد آتوسا به سختی کنترلشو به دست گرفت و گفت:

-من دانشجوی معماری همین دانشگاه بودم.شمارو که دیدم....

نمیدونست باید بگه یا نه؟من یا خجالتش کدومو انتخاب میکرد؟

-شمارو که دیدم یاد یکی از دوستان دوران تحصیلم افتادم.

لبخندی روی لبان دکتر نشست. نمیفهمید این دختر پی میگه؟.تعجبش تو صورتش نمایان شد.

-دوست من عاشق شما بود.

و دوباره سر به زیر انداخته شد.حالا دیگه دکتر چیزی میشنید که انتظارشو از هیچ دختری نداشت.اما این دختر دختر معمولی نبود این دختر قهرمان بود قهرمان زندگی من!!!.

اشکها صورت آتوسا رو آبیاری میکردند.پایان همه تعجبها و یا شروع تراژدی جدید جمله پایانی آتوسا بود:

-دوست من 2 سال و نیمه تو کماست!!!!!!

سرش را بلند کرد.حالا دکتر صورت دختری را میدید که غرق اشک بود.دختری که با شهامت خاطرات دوستی را تعریف میکرد که 2 سال و نیم بود خاموش شده.

سکوت بود وسکوت...آتوسا لحظه ای احساس پشیمانی کرد توی دلش گفت:

-علیا منو ببخش.

ودکتر ماتو مبهوت فکر میکرد 2 سال و نیم پیش در این دانشگاه چه میگذشت؟؟؟؟

ادامه دارد

 

 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هفتم)

قسمت ششم را از اینجا بخوانید

صحنه هفتم-بیمارستان فاطمیه سمنان-شنبه-2.30 بعد از ظهر

همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.همه کارها با اندوه خاصی صورت گرفته بود .با وجود اینکه همه سعی میکردند به روی خودشون نیارن در عمق ماجرا چه اتفاقی افتاده اما توی صورتهای همه غم خاصی پنهان بود.

مامان از 2 هفته پیش به همه زنگ زده بود و خواسته بود امروز خودشونو به سمنان برسونن.قرارشون برای دقایقی دیگه بود و من سخت در انتظار حضور دوستانم بودم.

تعدادی از بچه ها از جمله مهسا، نوشین ، سپیده و آتوسا که تو این مدت بارهاو بارها مسیر تهران سمنانو به خاطر من طی کرده بودند تو حیاط منتظر ساعت ملاقات بودند.و هر دقیقه دوست دیگری به آنها اضافه میشد.پرنیان و فرانک بیخیال کلاس های امروزشون شده بودند و همراه مریم تو راه بیمارستان بودند.

توی حیاط درست سمت چپ بچه ها زهره و هدی و بهاره ایستاده بودند و آرام آرام پچ پچ میکردند.و منتظر بودند فرزانه و دنیا هم به اونها اضافه بشن.

درست جلوی درب شیشه ای ورودی راشد همراه سمانه ،مامان و ؟! ایستاده بودند.برام باور کردنی نبود که توی این مدت ؟! اینقدر با خانوادم صمیمی بشه .شاید با تمام وجود داشتم حسرت اون دقایقشونو میخوردم.

عمه و مونا و بابک هم همراه وحید وارد حیاط شدند حالا دیگه در این میان خیلی ها همدیگه رو پیدا کرده بودند.وحید و بابک هم با تمام غریبگی دوستان دوران مدرسه هم بودند.

تا درهای ورودی باز بشه خاله یاسی و یاشار هم همراه با دست گل زیبایی وارد شدند ماشالله یاشار دیگه واسه خوش مردی شده بود .

قبل از اینکه وارد سالن اصلی بشن مامان سراغ خانم آزاده سرپرستار بخش رفته بود تا هماهنگی های نهایی رو صورت بده.

دقیقه به دقیقه به تعداد آشنایان اضافه میشد.نگین و خاله ماهرخ،فروه،علی و هانیه و پدرام،نیما و مریم ،و همچنان می آمدند.

دیگه سالن مملو از آدم شده بود.خانم آزاده که وارد این سالن شد رو کرد به مامان و گفت:خانم محترم اینجا چه خبره؟شما که گفتید فقط دوستاشن.

هنوز تو چهره مامان غم بود.بیچاره شکسته شده بود.به سختی گفت :به خدا همه دوستاشن.

خانم آزاده با همون قیافه حق به جانبش گفت:لطفاً زودتر تمومش کنید.سر و صدا هم ممنوع.اینجا بیمارستانه.

بعد همه رو هدایت کرد به اتاق جدید من.این اتاق تو بخش بود و من همین امروز منتقل شده بودم.

از صبح مامان آمده بود حمومم کرده بود،لباسهای نو تنم کرده بود،عطر زده بود دیگه کلی بهم رسیده بودند.حیف که زیر دستگاه اکسیژن هیچ چیز قابل دیدن نبود.

اتاق تقریباً بزرگ بود تعدادی رو تختها نشستند.برای بزرگترها صندلی آوردند و جوونترها کناری ایستادند.

به عادت همیشه دوستانم بر سر بالینم آمدند و پیشونیمو بوسیدن این شده بود عادت 6 ماهه اونها.

قبل از هر کاری مامان تشکر کرد.

-واقعاً از همتون ممنونم آمدید مخصوصاً اونهایی که از راه دور امدند.خوشحالم که اینجا هستید خوشحالم که علیا رو تو این 6 ماه تنها نگذاشتید.خوشحالم که امروز هم در کنارش بودید.تورو خدا دعا کنید علیام زودتر برگرده.

و سکوت مرگباری تو اتاق حکمفرما شد.همه زیر لب چیزی میگفتند و عده ای اشک کنار چشمانشان را پاک میکردند.

این سکوت عظیم با صدای بغض آلود مونا که داشت وارد اتاق میشد شکسته شد دیگر سکوت نبود تنها صدای نجوای گریان دوستانم به گوش میرسد.

-تولدت مبارک-تولدت مبارک

شمع های 25 سالگیم روی کیک کوچکی در حال رقصیدن بودند.

کیک را وسط اتاق گذاشتند اما کسی جرئت فوت کردن شمعهایش را نداشت گذاشتند خودشان آب شود.

یکی آرام از گوشه اتاق گفت:حیف که نفسی نیست خاموششان کند.

سکوت بود و سکوت وشعمها همچنان میرقصیدند.

ادامه دارد

 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت ششم)

قسمت پنجم را از اینجا بخوانید

صحنه ششم-سمنان خانه ما 3شنبه ساعت 3.15 ظهر

مامان مدتی بود که نهار خورده بود و طبق عادات گذشته مشغول مطالعه مجله هاش بود .از صبح که از خواب بیدار شده بود دلشوره عجیبی باهاش همراه بود .بنابراین بعد از انجام کارهای روزانش مشغول تماس با دوستان و آشنایان بود تا به این دلشوره خاتمه بده.

صبح اول از همه با من تماس گرفته بود تا مطمئن بشه خودمو به مهمونی بعد از ظهر میرسونم و بعد از اطمینان پیدا کردن از حال من مشغول صحبت با بقیه افراد فامیل شده بود.قرار هاشو هماهنگ میکرد برای مهمونی بعد از ظهر.

اما این دلشوره رهاش نمیکرد و سخت فکرشو مشغول کرده بود.گاهی مجبور میشد هر جمله ای رو 2 یا 3 بار بخونه و باز هم بعد از خوندن جملات بیشتر می فهمید که جملات قبل رو متوجه نشده.

ساعت از3.30 میگذشت و من هنوز نرسیده بودم شاید کم کم داشت متوجه میشد که چرا نگرانه.

موبایلشو از رو میز برداشت و شماره منو گرفت.شنیدن جملات: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ،چهار ستون بدنش را لرزوند.

میدونست که من هیچ وقت بد دلیل گوشیمو خاموش نمی کنم.اما باز به خودش دلداری داد که ممکنه شارژم تموم شده باشه.

گوشی ایرانسل رو گرفت و اون هم خاموش بود .حالا دیگر با اطمینان میدونست که دلشورش بی دلیل نبوده.

اولین چیزی که به فکرش رسید تماس با راشد بود اما راشد هم خبری از من نداشت.

ساعت حدود 5 بود و من حدود 4 ساعت پیش به راه افتاده بودم.دیگه راشد هم نمیتونست کاری کنه.نه میشد مامان رو آروم کرد و نه میشد اطمینانی داد که من حالم خوبه.همه چیز در پرده ای از ابهام بود.

دایی و عمه هم تازه به جمع مضطرب خانواده پیوسته بودند.تماس هایی مکرر با پلیس راه نیز فایده ای نداشت.گوشی ها همچنان خاموش بود.اضطراب بود و دلهره و ترس از شنیده خبر بد.

عقربه های ساعت با عجله به دنبال هم میدویدند و هیچ ترسی از گذشتن زمان نداشتند دیگر آفتاب داشت غروب میکرد و این اصلاً خبر خوشحال کننده ای برای  خانواده من نبود.

لحظه ای نبود که تلفن قطع شود تماس ها همچنان ادامه داشت.تا سرانجام حرفهای ناگفتنی به زبان آمد.

متاسفانه یک خودرو سمند نزدیک آهوان چپ کرده و از حال مسافرانش خبری نیست.اما تا دقایقی دیگه به بیمارستان سمنان منتقل میشن.اگه شما فکر میکنید دخترتون تو این ماشین بوده هر چه سریعتر خودتونو به بیمارستان فاطمیه برسونید.

اینها آخرین اخباری بود که به خانواده من داده شد.

کاش میتونستم فریاد بزنم و بهشون بگم که من حالم خوبه اصلاً نگرانم نباشید اما چطور میتونم از مادرم چنین خواسته ای داشته باشم.

من اینجام...کنارتان.نه بالاتر از شما و نه پایین تر.در میان همه شما گم شده ام.می بینمتان .می شنومتان و درکتان میکنم. بدون آنکه مرا ببینید ،صدایم را بشنوید و درکم کنید.

من اینجام...کنارتان.من هنوز زنده ام.اینجا جایی است که شما نامش را گذاشته اید عالم کما...

ادامه دارد...

شنبه هشتم فروردین 1388 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(فسمت پنجم)

 قسمت چهارم را میتوانید از اینجا بخونید

صحنه پنجم-لا مکان-۲ شنبه ۱۲.۴۵ ظهر

سکوت سنگینی بین بچه ها حکم فرما بود از اون سکوتهای خسته کننده.هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتن از یک ساعت پیش که سوار قطار شده بودند تنها چند کلمه ای در مورد لحظه های رسیدن بینشون ردوبدل شده بود.

این سکوت اتفاقی بود که کمتر در قطار می افتاد. معمولاْ اونقدر سرحال بودند که تا خود تهران مشغول حرف زدن بودن.اما مدتی بود که بینشون هیچ حرفی زده نمیشد انگار تمام دلیل صحبتشون من بودم و حالا که نبودم بینشون سکوت بود وسکوت.

نوشین و مهسا کنار هم نشسته بودند و زل زده بودند به بیرون و بدون پلک زدنی به بیرون نگاه میکردند انگار دیدن صحنه های تکراری بیرون یک وظیفه بود که تا سمنان باید انجامش می دادند.

آتوسا هم که با بی میلی به بیرون نگاه میکرد در کنار سپیده درست در سمت راست آنها نشسته بود.

توی ذهن هرکدومشون دنیایی ساخته شده بود که همشون یک جورایی ازش فراری بودن.گاهی نظری به گذشته مینداختن و به سرعت مثل کودکی که زنگ دری رو به قصد مزاحمت زده فرار میکردند تا نکنه خاطره ای اونقدر موندگار شه تا غمشون دوچندان بشه.

تا لحظاتی دیگه میرسیدند و من سخت در انتظار حضور دوستانم بر سر بالینم بودم.این یک هفته دائماْ ادمهای جدیدی برای دیدنم می آمدن اما من مثل یک همیشه منتظر چشم به راه حضور دوستانم بودم.گاه با خودم فکر میکردم چقدر برایشان سخت است دیدن من در این حالت.اما چاره ای نبود باید می امدند.

از ایستادن قطار خوشحال نشدن.انتهای مسیر همینجا بود.قلبها به تپش افتاده بود.ثانیه ها چه تند میرفت.

***************************************************************

نوشین ایستاد.

تنها آتوسا که چند قدمی باهاش فاصله داشت متوجه ایستادنش شد برگشت و نگاه معنا داری بهش انداخت و آروم در حالی که از سکوت زیاد لبهاش خشک شده بود گفت:چرا ایستادی؟

نوشین خیلی مضطرب بود گفت:من نمی یام شما برید!! سپیده و مهسا کمی جلوتر ایستاده بودند.سپیده گفت:چی شده؟چرا نمی آیید؟

آتوسا گفت:میگه نمیام.

سپیده و مهسا نگاهی به هم انداختن.مهسا قدمی به جلو برداشت و گفت:پس واسه چی این همه راه امدیم؟

نوشین که دیگه نمایان بغض کرده بود گفت:دلم نمیاد اینجوری ببینمش میفهمید؟

آتوسا آروم گفت:فکر میکنی ما دلمون میاد؟

مهسا کمی نگاهشان کرد و راهش را ادامه داد.سپیده به آتوسا اشاره کرد و هر دو به راه افتادن و نوشین با ترس قدمهایش را برداشت.

قدمها به آسانی برداشته نمی شدند.در هر قدم دنیایی خاطره پنهان بود که با عبور از هر فضا مانند دفتر خاطراتی ورق میخورد.صورتشان پر از اشک بود .دوستان من شریک دنیا دنیا خاطرات دانشگاهیم اکنون به دیدن دوستی آمده بودند که هفته ای بود سکوت اختیار کرده بود.

من غرق شادیم.حالا دوستانم کنارم هستند من اینجا و آنها آن طرف اتاق.دیدن صورتهای اشکبارشان، در آغوش کشیدنهایشان آزارم میدهد اما بودنشان حتی در پشت اتاق انتظارم امیدم را برای بازگشت دوچندان میکند..حالا کنار همیم شاید با هم نخندیم اما میدانیم به امید روزهای در کنار هم بودنمان در کنار هم خندیدنمان مشتاقانه منتظر خواهیم ماند.

کمی تا صبحدم سال 1388 مانده است کمی قدر یکدیگر را بدانیم

ادامه دارد

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت چهارم)

قسمت سوم را از اینجا بخوانید

صحنه چهارم -بیمارستان فاطمیه سمنان-۳شنبه ۳ بعد ازظهر

سکوت سالن با صدای قدمهاش شکسته میشد.البته سکوت مطلق نبود گاهی هیاهوی اطرافیان نظرش را به اطراف جلب میکرد.اما برای او فقط سکوت بود و سکوت.تنها صدای پای خودش را  میشنید .تا امروز به صدای کفشاش توجهی نداشت.

احساس پریشونی داشت نمیدونست چند روزه این احساسو داره اما میدونست از وقتی خبرو شنیدحال خوبی نداره.هر قدمی که بر میداشت تپش قلبش بیشتر میشد.وقتی کسی از کنارش عبور میکرد میترسید صدای ضربان قلبش شنیده بشه.

تا انتهای سالنی که پرستار راهنماییش کرده بود زیاد فاصله ای نمونده بود.اما برای رسیدن عجله ای نداشت.همیشه قدمهاشو با اعتماد به نفس تمام بر میداشت و سر افراز راه میرفت.اما امروز در تک تک قدمهاش ترس پنهان بود.میدونست با صحنه های خوبی روبه رو نخواهد شد.

انتهای سالن که رسید باید به سمت راست میپیچید و از پله ها بالا میرفت.این کار ۳دقیقه از وقتش را میگرفت اما اون لحظات برای او بیشتر از ۲ ساعت احساس میشد.

به اولین پله که رسید ایستاد و به بالا نگاه کرد نمیدانست چرا یاد پله های دانشگاه افتاده یاد روزی که از پله های سایت پایین میومد و در پا گرد دوم وقتی سر بلند کرد مرا رو به رویش دید . با همان ژاکت سبز همیشگی.و دوباره سرش را پایین انداخت و گویی مرا ندیده از کنارم گذشت.با خودش فکر کرد ای کاش سلام میکردم.اگر أن روز کلمه ای بینمون ردوبدل میشد با اطمینان میشد گفت آخرین صحبت بود اما حیف....

قدم از قدم برداشت .پاهایش سنگین بود توان رفتن نداشت.نمیدونست به استقبال چی میرود؟نمیدونست زود آمده یا دیر؟

به آخرین پله که رسید مکث کوتاهی کرد نفس عمیقی کشید و به سمت راست چرخید روی دیوار فلشی زده شده بود که جهت ای-سی-یو را نشان میداد.دگر مطممئن بود پاهایش دارن میلرزند.و این بدان معنی بود که دیگر رسیده .

سالن مملو از جمعیت بود.عده ای دختر جوان گوشه دیوار ایستاده بودند.یکی اشک گونه هاش را پاک میکرد به آرامی چیزی میگفت.

سمت چپ پسری روی زمین نشسته بود و آرام قرآن میخواند و با افسوس سرش را تکان میداد.

کمی جلوتر چند خانم مسن تر مشغول گفتگو بودند.

هر قدمی که بر میداشت حرف تازه ای میشنید.با خودش فکر کرد:اینها همه برای علیا اینجا هستند؟و ترس دوباره وجودش را گرفت.نمیدونست خانواده ام را چگونه پیدا کنه؟.نمیشناختشون.ونمیدونست به آنها چه بگوید.

به ای-سی-یو که نزدیک شد پسر جوانی روی زمین نشسته بود و زار زار اشک میریخت و اطرافش کمی شلوغ بود .انگار همه میخواستند آرامش کنند.ایستاد و نگاهی به او انداخت.

سرش را که برگرداند.مهسا و نوشین و آتوسا را دید که گوشه سالن ایستاده اند.دیدن آنها در اون لحظه براش مثل دیدن یک هموطن در یک خاک غریب بود .به طرفشون رفت.شاید اولین بار بود که بهشون سلام میکرد.به کمک آتوسا راشد رو پیدا کرد.

پسری که روی زمین همچنان گریه میکرد راشد نبود.

راه رفته را دوباره برگشت.راشد را دید که گوشه ای مات و مبهوت ایستاده.سلام کرد.راشد از افکارش بیرون امد و جواب سلامش را داد.به عادت همیشه دست دراز کرد و دستانش را فشرد.نمیدونست چه بگه؟؟؟

-من ؟! هستم از آشناهای خواهرتون توی دانشگاه صنعتی.متاسفم برای اتفاقی که افتاده.

اشک از چشمان راشد فرو افتاد.

حالا دیگر میدونست این سالن مملو از جمعیت همه برای دیدن دختری آمدن که او برای آخرین سلامش لحظه ای درنگ کرده بود.

ادامه دارد

ویرایش دوم

 

 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 توسط علیا |

یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت سوم)

صحنه سوم -3شنبه –دانشگاه سمنان-روبه روی سلف برادران

 قسمت دوم را از اینجا بخوانید

هنوز نمیدونست کاری که تصمیمشو گرفته انجام بده درسته یا نه؟یک چند روزی بود که ذهنشو سخت مشغول کرده بود اما چاره ای هم نداشت.دیگه از این دلواپسی و نگرانی خسته شده بود.

نگاهی به ساعتش انداخت از 9.30 گذشته بود دیگه باید از کلاسش میومد بیرون اما امروز اون کلاس هم با تاخیرش تصمیم گرفته بود دلواپسی وحیدو بیشتر دامن بزنه.

توی اون نیم ساعتی که ایستاده بود تا کلاس تموم بشه تمام جزئیات اون حیاطو با دقت نگاه کرده بود. نگاهش به کارگاههای اون طرف حیاط بود و رفت و آمد آدمهای محدودی که از این فضا عبور میکردند.دوست داشت حواسشو با فکر کردن به مسائل بی ارزش اطرافش از موضوع اصلی منحرف کنه اما دلمشغولیاش مال این چند روز نبود حدود 1 ماهی بود که شروع شده بود.

از دور محمد و دید که از سالن آمد بیرون انتظارش داشت تموم میشد اما وحید از شنیدن واقعیت ترس داشت .دوست نداشت هر چیزی بشنوه اون فقط به اخبار خوب فکر میکرد و وقتی تمام حدسهاشو با غیبتهای این مدت کنار هم میگذاشت دوباره دلشوره تمام وجودشو میگرفت.

محمد که متوجش شد به طرفش آمد به عادت همیشه دست همدیگه رو فشردن.محمد نگاهی به ورودی سالن انداخت و گفت:

- دارن میان.4 نفرن اونی که تمام مشکی پوشیده ،اونه.

وحید آب گلوشو به آرامی فرو داد با اضطراب گفت:چه جور آدمیه؟محمد بی علاقه به جواب دادن گفت:دختر خوبیه. کسی باهاش مشکلی نداره.البته وحید اصلا براش مهم نبود که آدم خوبیه .فقط میخواست حرفی زده باشه.

با دوستاش که پا گذاشت به حیاط درست در ضلع روبه روی وحید شروع به حرکت کردند.2تا 2تا با هم قدم میزدند وحید اصلاً دوست نداشت به دنبالشون بره و بعد بگرده ببینه کدوم یک از اونهاست؟

اما چاره ای هم نبود.از سمت راست حرکت کرد تا بتونه از روبه رو باهاشون برخورد کنه.دستاش کاملاً یخ کرده بود نمیدونست میترسه یا اضطراب شنیدن خبره؟

1 دقیقه هم طول نکشید که دید روبه روشون قرار گرفته.از بینشون 2 نفر کاملاً مشکی بودن اما وحید شناختش.اطمینان داشت خودشه اما نمیدنست از کجا انقدر مطمئنه؟

وقتی رسید بهشون با همون محجوبیت همیشه سرشو کمی پایین انداخت و سلام کرد.دخترها اصلاً توقع همچین برخوردیو نداشتن.وحیدو بارها دیده بودند میدونستند سال بالاییشونه اما واقعاً نمیشناختنش.و هرگز بهش سلام نکرده بودند.

تک تک به آرومی سلام کردند. وحید کمی سرشو بالا آورد دیگه مشخص بود با کی کار داره.یک کم ترسش ریخته بود.جنس این ترس رو درک نمیکرد.

آروم گفت:مونا خانم؟

مونا کاملاً مات و مبهوت مانده بود .گفت:بله خودم هستم بفرمایید؟؟

وحید کمی جابجا شد و دوباره به آرومی گفت:من 1 سئوال داشتم نمیخواستم مزاحمتون بشم.

نمیدونست چجوری باید سئوالشو مطرح کنه؟نمیدونست چه سئوالهایی به ازای اون ازش پرسیده میشه؟اما دیگه تحمل ندونستن و نشنیدن هم نداشت.

نفس عمیق کوتاهی کشید و گفت:من میخوام بدونم علیا الان کجاست؟

تعجب مونا با اخمی که رو پیشونیش امد نمایان شد اما با ادامه حرفهای وحید بهش اعتماد کرد.

-چرا گوشیش خاموشه؟سمنان نیست؟من هر چی گشتم پیداش نکردم.

حالا تمام وجود وحید در یک حرارت خاص میسوخت و تمام وجود مونا در ترس جواب دادن بود.حالا میدونست این پسر دختر عمه شو به خوبی میشناسه و مدتهاست ازش خبر نداره مثل خیلی ها که هنوز بیخبرن.

مونا سرشو انداخت پایین میترسید واقعیتو بگه اما چاره ای نبود کمی سکوت کرد و وقتی حس کرد اضطراب این پسر داره زیاد میشه آروم گفت:

راستشو بخواهید .عل،علیا حدود 2 ماه پیش تو راه شاهرود- سمنان تصا،تصادف کرده.الان تو کماست.

وحید دیگه مطمئن بود تمام حدسهاش درست از آب در آمده.دستشو کوبید رو پیشونیش و روشو برگردوند نمیخواست دخترها بفهمن که گوشه چشم وحید برای یک دوست هرگز ندیده پر اشک شده.

 

ادامه دارد

سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net