تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(فسمت پنجم)

 قسمت چهارم را میتوانید از اینجا بخونید

صحنه پنجم-لا مکان-۲ شنبه ۱۲.۴۵ ظهر

سکوت سنگینی بین بچه ها حکم فرما بود از اون سکوتهای خسته کننده.هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتن از یک ساعت پیش که سوار قطار شده بودند تنها چند کلمه ای در مورد لحظه های رسیدن بینشون ردوبدل شده بود.

این سکوت اتفاقی بود که کمتر در قطار می افتاد. معمولاْ اونقدر سرحال بودند که تا خود تهران مشغول حرف زدن بودن.اما مدتی بود که بینشون هیچ حرفی زده نمیشد انگار تمام دلیل صحبتشون من بودم و حالا که نبودم بینشون سکوت بود وسکوت.

نوشین و مهسا کنار هم نشسته بودند و زل زده بودند به بیرون و بدون پلک زدنی به بیرون نگاه میکردند انگار دیدن صحنه های تکراری بیرون یک وظیفه بود که تا سمنان باید انجامش می دادند.

آتوسا هم که با بی میلی به بیرون نگاه میکرد در کنار سپیده درست در سمت راست آنها نشسته بود.

توی ذهن هرکدومشون دنیایی ساخته شده بود که همشون یک جورایی ازش فراری بودن.گاهی نظری به گذشته مینداختن و به سرعت مثل کودکی که زنگ دری رو به قصد مزاحمت زده فرار میکردند تا نکنه خاطره ای اونقدر موندگار شه تا غمشون دوچندان بشه.

تا لحظاتی دیگه میرسیدند و من سخت در انتظار حضور دوستانم بر سر بالینم بودم.این یک هفته دائماْ ادمهای جدیدی برای دیدنم می آمدن اما من مثل یک همیشه منتظر چشم به راه حضور دوستانم بودم.گاه با خودم فکر میکردم چقدر برایشان سخت است دیدن من در این حالت.اما چاره ای نبود باید می امدند.

از ایستادن قطار خوشحال نشدن.انتهای مسیر همینجا بود.قلبها به تپش افتاده بود.ثانیه ها چه تند میرفت.

***************************************************************

نوشین ایستاد.

تنها آتوسا که چند قدمی باهاش فاصله داشت متوجه ایستادنش شد برگشت و نگاه معنا داری بهش انداخت و آروم در حالی که از سکوت زیاد لبهاش خشک شده بود گفت:چرا ایستادی؟

نوشین خیلی مضطرب بود گفت:من نمی یام شما برید!! سپیده و مهسا کمی جلوتر ایستاده بودند.سپیده گفت:چی شده؟چرا نمی آیید؟

آتوسا گفت:میگه نمیام.

سپیده و مهسا نگاهی به هم انداختن.مهسا قدمی به جلو برداشت و گفت:پس واسه چی این همه راه امدیم؟

نوشین که دیگه نمایان بغض کرده بود گفت:دلم نمیاد اینجوری ببینمش میفهمید؟

آتوسا آروم گفت:فکر میکنی ما دلمون میاد؟

مهسا کمی نگاهشان کرد و راهش را ادامه داد.سپیده به آتوسا اشاره کرد و هر دو به راه افتادن و نوشین با ترس قدمهایش را برداشت.

قدمها به آسانی برداشته نمی شدند.در هر قدم دنیایی خاطره پنهان بود که با عبور از هر فضا مانند دفتر خاطراتی ورق میخورد.صورتشان پر از اشک بود .دوستان من شریک دنیا دنیا خاطرات دانشگاهیم اکنون به دیدن دوستی آمده بودند که هفته ای بود سکوت اختیار کرده بود.

من غرق شادیم.حالا دوستانم کنارم هستند من اینجا و آنها آن طرف اتاق.دیدن صورتهای اشکبارشان، در آغوش کشیدنهایشان آزارم میدهد اما بودنشان حتی در پشت اتاق انتظارم امیدم را برای بازگشت دوچندان میکند..حالا کنار همیم شاید با هم نخندیم اما میدانیم به امید روزهای در کنار هم بودنمان در کنار هم خندیدنمان مشتاقانه منتظر خواهیم ماند.

کمی تا صبحدم سال 1388 مانده است کمی قدر یکدیگر را بدانیم

ادامه دارد

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net