تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هفتم)

قسمت ششم را از اینجا بخوانید

صحنه هفتم-بیمارستان فاطمیه سمنان-شنبه-2.30 بعد از ظهر

همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.همه کارها با اندوه خاصی صورت گرفته بود .با وجود اینکه همه سعی میکردند به روی خودشون نیارن در عمق ماجرا چه اتفاقی افتاده اما توی صورتهای همه غم خاصی پنهان بود.

مامان از 2 هفته پیش به همه زنگ زده بود و خواسته بود امروز خودشونو به سمنان برسونن.قرارشون برای دقایقی دیگه بود و من سخت در انتظار حضور دوستانم بودم.

تعدادی از بچه ها از جمله مهسا، نوشین ، سپیده و آتوسا که تو این مدت بارهاو بارها مسیر تهران سمنانو به خاطر من طی کرده بودند تو حیاط منتظر ساعت ملاقات بودند.و هر دقیقه دوست دیگری به آنها اضافه میشد.پرنیان و فرانک بیخیال کلاس های امروزشون شده بودند و همراه مریم تو راه بیمارستان بودند.

توی حیاط درست سمت چپ بچه ها زهره و هدی و بهاره ایستاده بودند و آرام آرام پچ پچ میکردند.و منتظر بودند فرزانه و دنیا هم به اونها اضافه بشن.

درست جلوی درب شیشه ای ورودی راشد همراه سمانه ،مامان و ؟! ایستاده بودند.برام باور کردنی نبود که توی این مدت ؟! اینقدر با خانوادم صمیمی بشه .شاید با تمام وجود داشتم حسرت اون دقایقشونو میخوردم.

عمه و مونا و بابک هم همراه وحید وارد حیاط شدند حالا دیگه در این میان خیلی ها همدیگه رو پیدا کرده بودند.وحید و بابک هم با تمام غریبگی دوستان دوران مدرسه هم بودند.

تا درهای ورودی باز بشه خاله یاسی و یاشار هم همراه با دست گل زیبایی وارد شدند ماشالله یاشار دیگه واسه خوش مردی شده بود .

قبل از اینکه وارد سالن اصلی بشن مامان سراغ خانم آزاده سرپرستار بخش رفته بود تا هماهنگی های نهایی رو صورت بده.

دقیقه به دقیقه به تعداد آشنایان اضافه میشد.نگین و خاله ماهرخ،فروه،علی و هانیه و پدرام،نیما و مریم ،و همچنان می آمدند.

دیگه سالن مملو از آدم شده بود.خانم آزاده که وارد این سالن شد رو کرد به مامان و گفت:خانم محترم اینجا چه خبره؟شما که گفتید فقط دوستاشن.

هنوز تو چهره مامان غم بود.بیچاره شکسته شده بود.به سختی گفت :به خدا همه دوستاشن.

خانم آزاده با همون قیافه حق به جانبش گفت:لطفاً زودتر تمومش کنید.سر و صدا هم ممنوع.اینجا بیمارستانه.

بعد همه رو هدایت کرد به اتاق جدید من.این اتاق تو بخش بود و من همین امروز منتقل شده بودم.

از صبح مامان آمده بود حمومم کرده بود،لباسهای نو تنم کرده بود،عطر زده بود دیگه کلی بهم رسیده بودند.حیف که زیر دستگاه اکسیژن هیچ چیز قابل دیدن نبود.

اتاق تقریباً بزرگ بود تعدادی رو تختها نشستند.برای بزرگترها صندلی آوردند و جوونترها کناری ایستادند.

به عادت همیشه دوستانم بر سر بالینم آمدند و پیشونیمو بوسیدن این شده بود عادت 6 ماهه اونها.

قبل از هر کاری مامان تشکر کرد.

-واقعاً از همتون ممنونم آمدید مخصوصاً اونهایی که از راه دور امدند.خوشحالم که اینجا هستید خوشحالم که علیا رو تو این 6 ماه تنها نگذاشتید.خوشحالم که امروز هم در کنارش بودید.تورو خدا دعا کنید علیام زودتر برگرده.

و سکوت مرگباری تو اتاق حکمفرما شد.همه زیر لب چیزی میگفتند و عده ای اشک کنار چشمانشان را پاک میکردند.

این سکوت عظیم با صدای بغض آلود مونا که داشت وارد اتاق میشد شکسته شد دیگر سکوت نبود تنها صدای نجوای گریان دوستانم به گوش میرسد.

-تولدت مبارک-تولدت مبارک

شمع های 25 سالگیم روی کیک کوچکی در حال رقصیدن بودند.

کیک را وسط اتاق گذاشتند اما کسی جرئت فوت کردن شمعهایش را نداشت گذاشتند خودشان آب شود.

یکی آرام از گوشه اتاق گفت:حیف که نفسی نیست خاموششان کند.

سکوت بود و سکوت وشعمها همچنان میرقصیدند.

ادامه دارد

 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net