تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


یک روز میایید که خیلی دیره(قسمت هشتم و نهم)

سلام عزیزان از اونجایی که نمیخوام داستانو کش بدم و خستتون کنم تصمیم گرفتم صحنه ها رو بیشتر کنم.اگه نظرتونو در این مورد بگید واقعاْ ممنون میشم.

قسمت هفتم را از اینجا بخوانید

صحنه هشتم-دانشگاه صنعتی –چند قدم اون طرف تر از دانشکده فنی-3شنبه-10.40 صبح

 وقت رفتن به خونه بود.به سختی سعی داشت اتفاقات امروزو فراموش کنه.امروز از صبح بد آورده بود .ماشینش که آمپر زده بود بالا تو دلش لعنت میفرستاد به تعمیرکار دیروزی.دوباره مجبور شده بود ماشینو ببره تعمیرگاه و با تاکسی خودشو برسونه دانشگاه.

دیگه از اون زمانهایی که با پای پیاده مسیر دانشگاهو طی میکرد مدت طولانی گذشته بود.اما تو این مسیر کلی خاطره براش زنده شده بود.از جلو تالار شقایقها که رد شده بود یاد خاطرات خوبش تو دوران تحصیل افتاده بود با وجود اینکه بچه سر به راهی بود و زیاد اهل شیطنت نبود اما دوران تحصیل خوبی داشت.وقتی رسیده بود به ساختمان آموزش کل یاد بدو بدوهای فارغ التحصیلیش افتاده بود و خوشحال بود که اون دوندگی ها دیگه در کار نیست.بوستان،سلف برادران.دانشکده مکانیک ،این طرف خوابگاه پسرا همه و همه براش یک جوری جذاب بود و امروز از دیدن این همه خاطره کنار هم احساس شادی میکرد.

حالا دیگه واسه خودش کسی شده بود و خوب میدونست اون دکتر سابق نیستو دانشجوهاش میتونن روش قسم بخورن.میدونست اعتماد به نفسش بالا رفته و روز به روز موفق تر میشه.رفته بود سر کلاسش و الان داشت بر میگشت.از میان بر دانشگاه که به طرف درب ورودی میرفت.

وقتی رسید نزدیک پارکینگ بی اختیار ایستاد.معلوم نبود تو ذهن پریشونش چی میگذشت.لحظاتی به ماشینها خیره شد و تمام افکارش مثل یک دفترچه خاطرات ورق خورد.

یاد روزهایی افتاد که ماشینو تو همین پارکینگ پارک میکرد و ساعتها تو ماشین مینشست و با یلدا صحبت میکرد.با هم میگفتن و میخندیدن.از آینده میگفتن و به گذشته میخندیدن.چه لحظات خوبی بود.انگار همین دیروز بود وقتی تازه تزشو ارائه میداد و با تمام وجود احساس موفقیت میکرد همیشه یلدا کنارش بود و بهش روحیه میداد.غم دوباره به سراغش آمده بود.خاطرات کشنده ای بود اما دیگه گذشته بود نه یلدایی در کار بود و نه اون روزهای خوب.

حالا دیگه یلدا یک پسر 1ساله داشت و سخت مشغول زندگیش بود بدون توجه به اینکه چه بر سر دکتر گذشته.

وقتی به خودش آمد متوجه شد چند دقیقه ای مات و مبهوت پارکینگه.رفت به سمت گذرگاه کنار خوابگاه پسرا

*****************************************************************

صحنه نهم-دانشگاه صنعتی یک چند قدم این طرف تر از  سایت کامپیوتر-3شنبه 10.44 صبح

آتوسا خیلی سرخوش راه میرفت.دیگه کم کم داشت تحصیلو رها میکردو میرفت پی زندگیش.زندگی که چی بگم .عشق و حال و گردش و تفریح.کلاً بهش خوش میگذشت و من از دیدن موفقیت ها و شادی  دوستام خیلی خوشحال بودم.

چند روز پیش از انجمن علمی دانشگاه بهش زنگ زده بودند و به همایش بعد از ظهر دعوتش کرده بودند و اون زودتر آمده بود تا خاطرات دانشگاهیشو زنده کنه.

امروز کلاً دفتر خاطرات خاک خورده دل همه ورق خورده بود.

این مسیرو بارها و بارها طی کرده بود.گاهی تنها گاهی با نوشین و گاهی با بقیه بچه ها.یاد دوستاش افتاد در همین حال که مسیر کنار خوابگاهو رد میکرد مسیج زد واسه نوشین(سلام نوشین جون.چطوری؟باورت نمیشه اگه بگم دارم کجا میرم؟دانشکده عمران معماری!!!!فکر کن)

سرش پایین بود و مسیر و طی میکرد.تعداد اندکی از کنارش عبور میکردند و او که مشغول مسیج زدنش بود توجه ای به کسی نداشت.

مسیج زدن که تموم شد سر بلند کرد و به ناگاه چهره ای آشنا در مقابل خودش دید.

 افسوس من نیستم.یعنی نه اینکه نیستم دیگه بودنم احساس نمیشه.یک روزایی من و آتوسا با یک شور و شوقی میرفتیم فنی که....اما حالا که آتوسا تو دانشگاه پا گذاشت یاد همه افتاد جز من...

لحظه ای ایستاد و بهش نگاه کرد دیگه برای تصمیم گیری وقتی نبود تو اون لحظه بین عقلشو قلبش هیج فاصله ای نبود همشون انگار یک حرف میزدند :باید برگرده.....

به سرعت برگشت به طرف چهره آشنا.کمی که نزدیک شد صداشو بالاتر آوردو گفت:

-ببخشید آقای دکتر!!!

دکتر اصلاً توقع شنید صدای ناآشنای آتوسارو نداشت.ایستاد و به عقب برگشت دید دختری دوان دوان به سمتش میاد.توی ذهن هر دوشون 100ها علامت سئوال و تعجب به وجود آمده بود.

آتوسا که به دکتر رسید ایستاد تا نفس از دست رفتشو دوباره بدست بیاره و دکتر لحظه ای منتظر ماند.

حرفها از اینجا شروع شد:

آ:ببخشید من مزاحمتون شدم شما دکتر نیستید؟

د:بله خودم هستم بفرمایید.

دکتر اصلاً دختر رو نشناخت اما آتوسا با نگاه کردن به چهره دکتر فقط خاطراتش زنده تر میشد.

آتوسا سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت حالا دیگه با تمام وجود به اندازه تمام این روزها دلش برام تنگ شده بود و  که ریزش اشکهاش اصلاً اختیاری نیست.کاش پیشش بودم.با همون خنده های همیشگی.جرئت بلند کردن سرشو نداشت نمیدونست به این آشنای غریبه چه چیزی در مورد اشکهای نمایانش بگه.

دکتر متعجب از صحنه های مقابلش منتظر شنید صدایی از این دختر بود .او را نمیشناخت اما میدونست این دختر میشناستش و از دیدنش داره اشک میریزه.

سکوت نباید ادامه پیدا میکرد آتوسا به سختی کنترلشو به دست گرفت و گفت:

-من دانشجوی معماری همین دانشگاه بودم.شمارو که دیدم....

نمیدونست باید بگه یا نه؟من یا خجالتش کدومو انتخاب میکرد؟

-شمارو که دیدم یاد یکی از دوستان دوران تحصیلم افتادم.

لبخندی روی لبان دکتر نشست. نمیفهمید این دختر پی میگه؟.تعجبش تو صورتش نمایان شد.

-دوست من عاشق شما بود.

و دوباره سر به زیر انداخته شد.حالا دیگه دکتر چیزی میشنید که انتظارشو از هیچ دختری نداشت.اما این دختر دختر معمولی نبود این دختر قهرمان بود قهرمان زندگی من!!!.

اشکها صورت آتوسا رو آبیاری میکردند.پایان همه تعجبها و یا شروع تراژدی جدید جمله پایانی آتوسا بود:

-دوست من 2 سال و نیمه تو کماست!!!!!!

سرش را بلند کرد.حالا دکتر صورت دختری را میدید که غرق اشک بود.دختری که با شهامت خاطرات دوستی را تعریف میکرد که 2 سال و نیم بود خاموش شده.

سکوت بود وسکوت...آتوسا لحظه ای احساس پشیمانی کرد توی دلش گفت:

-علیا منو ببخش.

ودکتر ماتو مبهوت فکر میکرد 2 سال و نیم پیش در این دانشگاه چه میگذشت؟؟؟؟

ادامه دارد

 

 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net