|
در کلاسی کهنه و بی رنگ و رو پشت میزی بی رمق بنشسته بود
دخترک اسب نجیب چشم را بر چمنزار کتابش بسته بود
در دل او رعد و برق دردها ذهن او ابری تر از پاییز بود
فکر دیشب بود دیشب تا سحر ریزش باران شب یکریز بود
سقف خانه چکه میکرد و پدر رفت روی بام تا تعمیری کند
شاید از شرم زن و فرزند خویش رفت بیرون بلکه تدبیری کند
وقت پایین آمدن از پشت بام نردبان از زیر پایش لیز خورد
دخترک در فکر دیشب غرق بود ناگهان دستی به روی میز خورد
بعد آن هم سیلی جانانه ای صورت بی جان دختر را نواخت
رنگ گلهای نگاهش زرد بود از همین رورنگ و رویش رانباخت
لحن تندی با تمام خشم گفت تو حواست در کلاس درس نیست
بعد هم او را جریمه کرد و گفت چاره کار شماها ترس نیست
در پس آن روز کلاس دخترک شعر باران بود یادم مانده است
نام شاعر رفته از یادم ولی اهل گیلان بود یادم مانده است
شب سر بالین بابا دخترک باز باران با ترانه می نوشت
سقف خانه اشک می بارید و دخترک می خورد بر بام خانه می نوشت
شاعر:نا آشنا
|