تبليغاتX
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر
رهگذر خیال .دل نوشته های یک رهگذر

من تو را ای عشق از کف داده ام. هم خودم را هم تو را گم کرده ام


برای مادری که 8 سال پیش به خاک سپردم...

سلام

۸ سال پیش در چنین شبی مادر بزرگم که ماهها بود در بستر بیماری بسر میبرد جان به جان آفرین تسلیم کرد

من اون زمان کلاس سوم دبیرستان بودم.اونایی که منو میشناسن از وابستگی شدیدم به مادر بزرگم خبر دارن.

۸ سال گذشته به سرعت یک چشم بر هم زدن.

آنچه میخوانید مربوط میشود به ۸ سال پیش.در چنین شبی وقتی تنها ۱۹ سال سن داشتم شبی که از من خواستند ازش دل بکنم تا او نیز از علایقاتش دل بکند و آزاد شود نوشته شده است.

متن با اینکه سادست و از نظر دستوری خیلی مورد قبول الانم نیست اما منو میبره به اون شب سخت.

شبی که امیدوارم تو زندگی کسی تکرار نشه.

تقدیم به مادری که انسانیت را به من آموخت:

به نام تک معبودم

یار آشنایم سلام:

سلام پس از یک روز بسیار پر ماجرا.سلامی پس از اشکهای جاری شده و سلام به آنکه ای کاش میدانست دیدنش در بستر هر روز تیشه به دل و جان ما میزند.

حال مامانی خیلی وخیمه.3روزه رفته توی کما.هیچ عکس العملی نشان نمیده.حس میکنم خودش خیلی آزار میبینه.ساکت و آرام با آن صورت جمع و جورش که دیگر هیچ چیز ازش نمونده.با گونه های فرو رفته.با نفس هایی که حالا تندتر از پیش می زنه.با آرامشی که هرگز دوستش ندارم.

امروز رفته بودم خونه ی خاله یاسی.پیش یاشار.یاشار خیلی بزرگ شده کم کم داره راه میره.خیلی با نمکه.ساعت 9.30 که آمدیم خونه دیدن مامانی تمام خوشی روز را از یادم برد.دلم خیلی براش کبابه.

فکر میکنم هنوز مریضی و حتی مرگ مامانی را قبول نکردم ولی خدا خودش خوب میدونه راضی نیستم بیشتر از این زجر بکشه.

فردا شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)است.روزی که ما هر سال آش می پختیم.آشی که پر برکت بود.و شبش میرفتیم احیا.ولی امسال از هیچ چیز خبری نیست نه از آش نه از احیا و نه از خوشی سال قبل.با این حال راه میریم وخدارا سپاس میگیم.زمزمه میکنیم که خداوند جای عدل نشسته.خودش صلاح بنده اش رو میدونه.و آرومتر میگیم خدایا راضی هستیم به رضای تو به کرم تو وبه قسمت خودمون نمی نالیم.

قدر شب احیای سال پیش رو هرگز ندونستم.ولی تو که داری نوشته ام رو میخونی از من به یادگار داشته باش که قدر هر نفسی که میکشیو بدون چون اگه لحظه ای دیگه نفس بکشی آن نفس قبلیو از دست دادی.زمان رفته،عمر رفته و تنها چیزی که می مونه خاطره هاست و دعاها.

دلم میخواست زمان به عقب بر میگشت و ما تا آنجا که میتونستیم بعضی از چالها رو پر میکردیم .

بیا قدر یکدیگر رو بیشتر بدانیم چون همیشه میگن:چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

علیا

دوشنبه

۱۲/۹/۸۰

ساعت ۱۰:۱۰ شب

کاش 8 سال پیش در چنین شبی میدونستم قرار فردا عزیزمو به دست خاک بسپارم،شاید اگه اون شب میدونستم آروم قدم میذاشتم تو اتاقش،کنار گوشی که مطمئن نبودم میشنوه ،زمزمه میکردم:مامانی دوستت دارم و به خاطر تمام حمایتهات تمام عمر سپاس گذارتم.تو ازم یک مرد ساختی.

.اگه می دونستم اون شبو تا صبح بالا سرش بودم و دستان بی جانشو بوسه باران میکردم.

خدایا 8 سال حسرت همچین شبیو خوردم.

آشخدایا هیچ کدوم از بنده هاتو حسرت به دل نکن.....

 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط علیا |



عمری که اجل در عقیش می تازد
هرکس که غم و غصه خورد می بازد
پس غم و غصه و اندوه مخور ای عاقل
دنیا به دمی کار تو را می سازد

parse_268@yahoo.com

معماری
داستان

RSS 2.0

Designed By Www.setareha.net