از قضاي روزگار بد نهاد
يك نشيمن گز به پشتم بوسه داد
تا گشودم چشم ديدم يك سره
در دهي هستم به نام برره
مركز خنگان بي فكر و شعور
همچو سردار و سحر ناز و بَگور
چون كه من چومپت بُدم همچون بَگَور
زورچپون كردند سحرناز شرور
گرچه من شوهر بُدم از بهر او
ميكنم امرش اطاعت مو به مو
درحقيقت من زنم او شوهراست
اوكه بر دستش هميشه خنجر است
من كيانوشم كه باشم زن ذليل
گوييا خورده به مغزم دسته بيل
شب كه مي آيم كنار بسترم
تا بخوابم لحظه اي خيرِ سَرم
قلچماقي خِنگ مي خوابد بَرَم
آخ كه منهم واقعاً خيلي خَرَم
موش فرهادي كه مي خوابد به بَر
اوبرادر باشد از بهر سحر
آدمي چورمنگ تر از من بُوَد
صدبرابر خنگ تر از من بُوَد
چونكه خوب مانده است اين مادر زنم
دائماً اين را تو چشمش مي زنم
او زن خنگي است همچون شوهرش
اوبُوَد بي كلّه ترازدخترش
بر بگوري گفته ام شعري قشنگ
دركند از حال سالارمشنگ
بادكرده اشكمم چون مشك آب
حال و روزم را بكرده او خراب
من چرادرهمچو جايي مانده ام؟
در چنين ماتم سرايي مانده ام؟
بسكه بودند ابلهانمدر كنار
هي نچفسكوخوردمي جاي ناهار
خود شدم ابله تر از اين قوم دون
اي خدا من را بكن زينجا برون
آنقدر دركردم از خود حرف مفت
تا كه« جاويد» ازبرايم شعر گفت
آن هم آن شعری نه مانند بگور
که ندارد قافیه یا وزن و شور
